نثر

توضيح از تريبون: پرداختن به مضمون آثار ادبي توركي آذربايجان هم لازمه تعالي اين ادبيات است و همه نشانه رشد آن. نپرداختن به سستيهاي ادبي يا  مضامين غيردمكراتيك ادبيات توركي، خواه آثار دوره حكومت ملي آذربايجان خواه كارهاي دو دهه اخير و هر آنچه در بين اين دو برهه آفريده شده است، در مجموع نشانه قوت ادبي آذربايجان نبوده است. از اين جهت كار آقاي جعفر بزرگ امين در مقاله حاضر ستودني است و اميد است كه از اين به بعد نقد جدي ادبي در آذربايجان تكان جديدي را شاهد باشد. خوشبختانه امروز با چنان حجم وسيعي از آثار توركي منتشر شده مواجهيم كه توركي بودن زبان اين آثار را مجوزي براي معاف نمودن آنها از لزوم گذر از صافي نقد، بحساب نياوريم.

1-"آسيب شناسي"

براستي آيا درخلوت خويش به اين سوال انديشيده‌ايم که، بطوركلي چرا درعرصه شعر، قصه، رمان ونقد حرفي برای گفتن واثري قابل قبول براي ارائه نداريم؟ چرا هنوز اندرخم يك كوچه درجا مي‌زنيم؟ تا كي مي‌خواهيم عقب‌ماندگي شعر و ادبياتمان را تماماً به عواملي چون ماهيت تبعيدي زبان، ادبيات، فرهنگ ناشي از ميراث شوم بيش از نيم قرن سياست شوم راسیستی پهلوي نسبت دهيم؟ همانگونه كه عقب ماندگي سياسي، اقتصادي، اجتماعيمان را مطلقاً دراستعماروعوامل بيروني مي‌جستيم! در فرصت سه دهه بعد از انقلاب كه به بسياري از منابع فرهنگي، زباني و ادبي خودمان دسترسي داشتيم، بويژه در طول دهه اخيركه منبع غني اينترنتي در اختيارمان بوده است و از طرفي با افزايش بي‌سابقه مراودات و تماسها با دنياي خارج و ارتباطات گسترده و سريع، براي رشد و تكوين و تكامل ادبياتمان چه كرده‌ايم؟ آيا اين منطقي است همه قصور را به گردن محدوديتهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي داخلي بيافكنيم و بركوتاهيمان در پرداختن به ادبيات حرفه‌اي و جدي و بروز، پرده خودفريبي بكشيم؟ از زاويه ديگر به موضوع نگاه كنيم : آقايان شاعران و نويسندگان مستعد آذربايجاني كه نزديك به سي سال است در خارج بسرمي‌برند، بدون هرگونه محدوديت و قيد وبند مي‌توانستند به مطالعه، تحقيق و تفحص در زبان، شعر، فرهنگ و نقد و رمان تركي آذربايجاني بپردازند وآثار ادبي مدرن و نويي حداقل در سطح ادبيات ملل همسايه بيافزايند.كسي منكر نيم قرن ستم ملي ناشي از حاكميت رژيم ديكتاتوري- راسیستی پهلوي نيست كه با خشونتي آپارتايدي، سياست آسيميلاسيون و استحاله فرهنگي، زباني و هويتي را درقبال ملتهاي غيرفارس وبويژه آذربایجان در پيش گرفت كه آثار مخرب و از خود بيگانه ساز اين جنايت و ترور فرهنگي و هويتي هنوز در تاروپود و ساختار ذهن، زبان، روان، انديشه و رفتار فردي و اجتماعي اين ملت ريشه دارد و تصور نمي‌رود به اين سادگيها و زوديها زدوني باشد. كسي منكر اين نيست كه شعر و ادبيات آذربايجان خودرو، فاقد مدرسه، دانشگاه وآكادمي مي‌باشد. اما اين نهادها مربوط به آموزش‌هاي رسمي وآكادميك و كلاسيك است. ادبيات آزاد، خلاق، پويا و مدرن نه از دل اين نهادهاي آموزشي بسته و فرمايشي وكليشه‌اي، بلكه بيرون از آنها ودراعماق جامعه ودرميان شاعران و نويسندگان آزاد وغير وابسته بوجود ميآيد .

 

 

 

چه بسيار نويسندگان و شاعران را در ايران و جهان مي‌شناسيم كه هيچ گونه مدرك آكادميك و تحصيلات كلاسيك ادبي نداشته‌اند اما ازسرآمدان ادبيات ايران وجهانند. (ماكسيم گوركي، جك لندن،ناظم حكمت، ساعدي، نيما، شاملو، بهرنگي، عزيزنسين، بالزاک،دیکنز، شولوخوف،پاموک، وبسياري ديگر).درطول سالهاي پس از انقلاب، نشريات ومجلات وکلاسهای متعددي به زبان تركي و با محتواي آموزشي زبان و فرهنگ تركي آذربايجاني، منتشرودایر شدند. از اين طريق بسياري امكان يافتند با منابع شعر، نثرو متن‌هاي كلاسيك آذربايجان آشنايي پيدا كنند. شعروادبيات جهاني، فارسي، تركيه وعرب را هم كه اكثراً خوانده بوديم . پس چرا شعر، نقد، داستان و رماني در قد و قواره آنها نتوانسته‌ايم توليد و خلق كنيم؟ جواب روشن است. مجموعه شعرهاي منتشره در آذربايجان در طول سي ساله بعد از انقلاب را كه از نظر مي‌گذارنيم، مي‌بينيم 95% غزل كلاسيك، شعرآشيقي (قوشما، گرايلي و ...)، نظيره‌نويسي با حیدربابا وبه استقبال غزل اين وآن رفتن بوده است. آنهم در همان قالبهاي كهن و با مضامين شعاري. 5% آثار شعري در قالب به اصطلاح سربست و آزاد بوده است كه در آنها هم بازاز شعروزبان به عنوان ابزاري براي بيان مستقيم ولخت وعور وعاري از جوهر هنري انديشه‌هاي سياسي- اجتماعي، حديث نفس شاعر وگاه به اصطلاح مضامين عرفاني در قالب نيمايي استفاده شده است. (البته در طول دهه هشتاد در شعر و حتي داستان- حركتهاي نو و جدي ديده مي‌شود كه در آنها رگه‌هايي از شعر و داستان مدرنيستي و پست‌مدرنيستي ديده مي‌شود كه جاي بسي اميدواري و دلگرمي است). جملگي آثار شعري آذربايجان (منهاي محدودي شعرها) مشحون از شعار و مضمون‌گرايي در قالبهاي كهنه بوده و فاقد عناصر و نمودهاي زيبايي شناختي معاصر ومدرن مي باشد. درآنها هيچ حادثه و نوآوري فرمي، زباني ونحوي به چشم نمي‌خورد. همه تقريباً با يك نگاه وانديشه جزمي، كلي نگرانه و تك صدايي با مضامين اجتماعي تكراي و شعارگونه سروده شده اند كه تجارب آني شاعردرلحظه ناخودآگاهي وخاموشي شاعر نبوده‌اند. سوال اين است: در آن شرايط و درآن سالها، آيا كسي دست و بال شاعر را بسته بود كه توجهي به فرم،زبان و ديگر فاكتورهاي زيبايي شناختي مدرن نكند؟ آيادرست نبود بجای آنهمه نظريه‌نويسي براي منظومه‌هايي چون حيدربابا، سهنديه و يا به استقبال غزلهاي فضولي،واحد،حافظ،..رفتن، محافل خانگی فردوسی وحافظ و مولوی شناسی(آنهم درسطح ابتدایی) ترتیب دادن، قوشماو گرايلي نويسي (در اين سوي وآن سوي آب) نمي‌شد به توليدآثار شعري نو ومدرن تورکی پرداخته مي‌شد؟ نمونه‌هاي شعروداستان و رمان جهاني كه در دسترسي بود، پس چرا در طول اين همه سال هيچ اثر مدرني خلق نشد؟ قطعاً كساني پيدا خواهند شد كه از محدوديتها و سانسور و مميزي دم خواهند زد!!. درآن سالها هم با سياست و هم ادبيات از نزديك مانوس بوديم، مميزي دردرجه اول نه به فرم و زبان يك اثر كه به مضامين شعاري و مستقيم‌گويي‌هاي برخورنده، زيرسوال بروبه اصطلاح بودارگير مي‌داد. به علاوه اگراثر نویي، تجربه جديد هنري اتفاق مي‌افتاد، درهرشرايطی خودرا نشان مي‌داد ودرخفا، در جامعه ادبي دست به دست مي‌گشت و مطرح مي‌شد. (همانند پاره‌اي غزل‌ها وقوشماهاي شعاري كه درآن سالها شاهدش بوديم). پس در كجا بايد بدنبال علت و علل اين ايستايي و عقب ماندگي‌مان از شعرمدرن جهاني وحتي ادبيات ملل همسايه گشت؟ به نظرمن واقع بينانه اين است كه به خودمان برگرديم. به ساختارهاي ذهني و زباني كهنه، شعارزده، نوستالژيك وفولكلورزده‌مان،كه اجازه هيچگونه نوآوري درزبان، فرم، بيان، فضا وتجارب نوشاعرانه را بما نمي‌داد وهنوزهم اين تاثيركم و بيش به قوت خود باقيست. اين عقب افتادگي ازطرفي به محافظه‌كاريمان درحوزه زبان وادبيات باآن ساختارهاي ذهني وزباني سنگ شده ودگم برمي‌گرددكه جسارت ساختارشكي درقواعد وآيين‌هاي دست وپا گيركلاسيك و زبان تقدس يافته مادريمان نداريم. اكنون شده آنچه نبايد مي‌شد. هنوزهم به گذشته‌ها چسبيده‌ايم. هنوز هم شعار مي‌دهيم (مضامين شعارها از ماركسيتي و حزبي- سازماني به هويتي و ناسيوناليستي تغيير يافته‌اند). بدون تعصب وعصبيت به تجارب و دستاوردهاي شعر مدرن و پست‌مدرن و شعرمتفاوت و زباني فارسي توجه كنيد (با علم به اينكه اين تجارب جديد شعري درفارسي هيچ ربطي به مدرسه، دانشگاه وآكادمي فارسي ندارد).شاعران درخلوت خويش، چهارچوب همان ضوابط ادبي، مدرسه ای ودانشگاهي را تخريب كرده، زبان، بيان و فضايي ديگرگونه وغيرمتعارف آفريده ازطرفي سالها نگاه وانديشه‌هاي جزمي ايدئولوژيك (قبلاً ماركسيستي واكنون ناسيوناليستي) خلاقيت‌ها واستعداد ادبيمان را ازتوجه وتجربه درابعاد زيبايي شناختي شعرمدرن وپست مدرن به سوي مضامين كليشه‌اي وشعاري(ياشاسين وعشق اولسون)سوق داده است(ازنمونه‌هاي ادبيات مسخ كننده حزبي- ايدئولوژيك شوروي سابق درآذربايجان چون صمدوورغو سليمان رستم، بي‌ريا، بختياروهابزاده، و.. ..هنوز درس عبرت نگرفته‌ايم). هنوز هم درآذربايجان آنگاه كه سخن ازفرم، زبان، تكنيك، جوهروماهيت هنري درشعر واهميت آن پيش از مضمون به ميان مي‌آيد، فرياد وامصيبتا چون چوب تكفير برسرمان فرود مي‌آيد كه آقا شعرسلاح فرهنگي ماست و بايد نقش سياسي خود را بازي كند (بخوان نقش شعاري وسياست زدگي). بعد مارا متهم مي‌كنند آقا تو ازكجا چون قارچ پيدايت شد كه مي‌خواهي شعر انقلابي ما را از محتواي مبارزاتي و بيان درد خلقً جدا كرده، به يك هنربي‌خاصيت وخالي ازمعنا تبديل كنيد. شمادرخدمت بورژوازي، ‌حاكميت داخلي وتئوريسين‌های سرمايه‌داري غرب چون هايدگر، دريدا، فوكو و...هستيد. شما مي‌خواهيد شعررا ازمردم واجتماع جداكنيد وبه انزوا بكشانيد (همان بلايي كه در رژيم ديكتاتوري استالين برسرفورماليستها و اكمه ايستها آوردند و با حربه رئاليسم سوسياليستي چوب تكفيربرفرق ياكوسن‌ها، اشكلوفسكي‌ها، ماندلشتام‌ها وآنا آخماتوواها كوبيدند). و دست آخرچون توان پاسخگويي متن در مقابل متن را درخود نمي‌يابند برچسب‌هاي آنچناني میزنند. اما عليرغم اين حاشيه‌پردازي‌ها، شعر، شعراست وادبيات ادبیات واينها جز درقبال زبانيت وادبيت متن هيچ مسئوليتي ندارند (پر واضح است كه اين به معناي بي‌موضوعي و بي‌مضموني و غيرسياسي بودن ادبيات نيست). هرمضمونی مي‌تواند بدون ممنوعيت موضوع ادبيات قرارگيردبه شرطي كه شاعرانه، هنرمندانه و با نگاه، بيان و زبان متفاوت و نو بيان شده باشد. "پل ريكور" مي‌نويسد: «شعر، زبان است در خدمت زبان».*

*

اينها اعتقاد وباورشخصي من است ، وهرگز بخودم اجازه نمي‌دهم كه كسي را به چنين وچنان گونه نوشتن ملتزم و متكلف نمايم، بلكه هدفم نقد وارزيابي ابعاد زيبايي شناختي شعرمعاصرمان است. سالهاست مجموعه‌هاي شعري درآذربايجان باآن مقدمه‌ها و موخره‌هاي آنچناني! چپ و راست ازچاپ بيرون مي‌آيند، همه تقريباً يك جورويك نوع ويكرنگ. هرروز برتعداد شاعرانمان! افزوده مي‌شود. درخلاء نقد ادبي و نبود منتقد حرفه‌اي درآذربايجان، مرز شعروناشعر، شاعروناشاعر، كهنه ونوآشفته ومخدوش است. دراين بلبشوي شعروشاعري وظيفه كسي كه مي‌خواهد به نقد شعر بپردازد چيست؟ جواب اين سوال را استاد رضا براهني در سالهاي پيش از انقلاب چنين داده است:

- «در چنين موقعيتي، منتقد هشداردهنده است و جلوگيري كننده از اشاعه ابتذال، سهل‌گيري هنري، سليقه‌هاي كج وكج ‌انديشي‌هاي فكري و...كار منتقد قيام شجاعانه در برابر زوالي است كه در دوره‌اي از تاريخ ممكن است گريبانگير هنر بشود و ...».

- «منتقد بايد بجويد، بفهمد وجدا كند و قلم صريح، تيز و خستگي ناپذيرش را مثل شمشيري بين مرز زيبايي و زشتي قرار دهد تا فلان جوانك بيست ساله‌اي كه تازه شروع كرده استف ادعاي نبوغ نكند، فلان مرد چهل- پنجاه‌ساله‌اي كه پس از متجلي كردن نبوغ خود بدل به پوسيدگي مجسم شده است، ديگر ادعاي رهبري نكند و ...».

استاد براهني انگاركه دارد شرايط كنوني جامعه ادبي ما را به تصوير مي‌كشد. در اين آشفته بازار مكاره ادبي ماست كه مصداق گفته استاد براهني، جناب، حضرت مستطاب شاعر سي وچند ساله ما با نوشتن چند مجموعه شعرمتوسط و شعاري ويكي دو داستان كوتاه! و رمان!! جرئت مي‌كند خود را شايسته نامزدي دريافت جایزه نوبل ادبي بداند و يا آن به اصطلاح استاد!! پنجاه و چند ساله آموزشگاه! خود را فيلولوگ!، فولكلورشناس!،شاعر!، زبان‌شناس! وعلامه ادبيات جهان ترك تصور كند و برخود درجات دكترا و پروفسوري عطا نمايد! سهل‌گيري هنري كه استاد براهني اشاره مي‌كنند درآذربايجان بسيار شايع است و بيداد مي‌كند. تفكري درآذربايجان جريان دارد كه براين باور است، هراثري كه به زبان مادري امكان انتشار مي‌يابد بايد غنيمتي شمرده شود وبدون نقد و بي‌چون وچرا مورد تشويق قرار گيرد. چرا كه در شرايط سياسي، ملي و اجتماعي خاصي بسرمي‌بريم و نبايد خود را تضعيف كنيم. مقدمه‌هاي نوشته شده بر مجموعه‌هاي شعري منتشر شده (از ساهالي اول انقلاب تا کنون) را بدقت ارزيابي كنيد تاسهل‌گيري هنري را دريابيد. واقعيت اين است كه امروز درآذربايجان ازآفرينش متن ادبي خبري نيست. ما امروزشاعر، داستان‌نويس و منتقد حرفه‌اي نداريم. آثاري كه توفيق چاپ مي‌يابند. درخلاء رها ميگردند ويا در سكوت فرو مي‌روند (با كم وكيف آثاركاري ندارم). مرجع قابل اعتمادو باسوادي براي داوري نقادانه آثارادبيمان نداريم. حداكثر واكنش‌ها درقبال اين آثار ارائه نظريات غيركارشناسانه، تفسيربه رأي‌ها وتحليل‌هاي بي‌مايه و بي‌پايه و تعريف و تمجيدهاي بي‌اساس و متاثر از روابط عاطفي و دوستي است. با طرح وضعيت سياسي- ملي ويژه، دغدغه ادبيات حرفه‌اي وجدي واثرادبي زير سوال رفته است. در اين شرايط خاص كار منتقد درآذربايجان به مراتب سخت‌تروشكننده‌تر است. اوبايد از يك طرف ماهيت تبعيدي و محدوديتهاي موجود را مد نظر قرار دهد و از طرفي دغدغه ادبيات حرفه اي و نيز مسئوليت حرفه‌اي وتاريخي خويش را در مقوله ادبيت متن داشته باشد. بايد بپذيريم كم‌خوان، كم كاراما زياده‌گو وپرادعا هستيم.خوب، همه جانبه وعميق نخوانده‌ايم. مطالعاتمان پراكنده سطحي ودانش ادبيمان بروز نيست. به محتواي كتابهاي منتشر شده و مطالب درج شده (شعر، داستان، فلسفه، نقد، مقاله و ...) در مجلات، روزنامه‌ها و وئبلاگها دقت كنيد، تا حقيقت دستگيرتان شود. جامعه ادبي آذربايجان هنوز به بلوغ وپختگي ادبي و شخصيتي نرسيده است. حاشيه ‌پردازي‌ها، دسته‌بندي‌هاي محفلي، نوچه‌پروري وطرف‌گيري‌ها، تعارفات وتكلفات، ليدربازيها، نارسيسم وانتقادناپذيريها، تخريب وتوهينها،آشفته بازاري وحشتناكي را چون بختکي برفضاي ادبي آذربايجان افكنده است. وشعرونقد معاصرما بر بسترچنين فضا وجوي، دچارآسيبهاي جدي شده است كه در بخش دوم مقاله بدانها خواهم پرداخت : درادامه خواهيم ديدكه اين آسيبها از يك طرف ماحصل ضعف خلاقيت‌هاست. ازطرفي ناشي ازخلاء نقد ادبي ومنتقد حرفه‌اي براي داوري نقادانه آثار است و از طرفي تنبلي‌مان در وارد شدن به حوزه ادبيات حرفه‌اي. درآذربايجان ادبيات حرفه‌اي هنوز پا نگرفته است. در خصوص نقد ادبي در آذربایجان از آغاز انقلاب تاكنون من‌سه‌اثر مكتوب ديده‌ام كه دو اثر توفيق چاپ يافته و سومي بدليل فوت مولف امكان چاپ نيافت.

1- شعرمان همگان با زمان (شعريميز زامانلا آدديملايير) اثر مرحوم گنجعلي صباحي.

2- پژوهش‌هاي ادبي- انتقادی(ادبي- تنقيدي آراشديرمالار) اثر مرحوم شايا (آلوو) كه به علت فوت مولف توفيق چاپ نيافت.

3- نقد شعر معاصر آذربايجان اثر همت شهبازي

و نيز پاره‌اي مقاله‌هاي نقد گونه پراكنده درج شده در روزنامه‌ها، مجلات و وتبلاگها. با توجه به معيارهاي نقد كنوني رايج در جهان (نقد مدرنيستي، پست مدرنيستي، نقد هرمنوتيك و نقد ساختاری و...) كه معيار ومبناي نقد ادبي را بروجوه زيبايي شناختي متن درحوزه فرم، زبان، ادبيت متن و نيز بر مناسبات سه‌گانه ميان مولف- مخاطب- جهان متن وهرمنوتيك مدرن مي‌داند، سه اثر فوق سال نوري با چنين نقدهايي فاصله دارند و بيشترتحليلهای مضموني، با نگاه زيبايي شناختي كهن و نيز تفسيربه رأي‌هايي بيش نيستند كه به : شاعرچه مي‌گويد، درباره چه ميگويد و يا چه ‌بايد بگويد، (و نه اينكه چگونه مي‌گويد) پرداخته‌اند. نقدهاي سطح پاييني هستند كه هيچ ربطي به نقد ادبي ندارند. به نظرمن آنها را بايدگام های لرزانی دانست كه نه تنها نتوانسته‌اند ذوق وانديشه خواننده را ارتقا داده واو را به جايگاه مخاطب برسانند، بلكه ذهنها را از مسير نقد مدرن معاصر به نگاه زيبايي شناختي كلاسيك و غير هنري منحرف ساخته‌اند

آسيب‌شناسي شعر معاصر آذربايجان‌ (ايران)

۱-۲) خاستگاه شعر معاصر آذربايجان (ايران)

بي‌شك مبدأ و نقطه اغاز شعرمعاصر، نُو وآزاد آذربايجان‌ (ايران) شعر مرحوم حبيب ساهر (اولكر) در دهه سي خورشيدي است. دهه‌اي كه شعرنوي فارسي در ادامه انقلاب شعري نيمايوشيج (علي اسفندياري) قوام گرفته و در حال تكوين و تثبيت بود وبنابراين شعرهاي فارسي ساهر ديگر نمي‌توانست جلوه‌اي داشته و خودي بنماياند. در اين خصوص جناب دكتر محمدرضا راثي‌پور در مقاله ارزشمندشان با عنوان «حبيب ساهر و تجروبه‌هاي مستقل از نيما» مي‌نويسند:

«نوآوري‌هاي حبيب ساهر به رغم آنكه در فضاي ادبيات معاصر، انعكاس چنداني نيافته از نقطه نظر تطور شعر فارسي حائز اهميت است. چرا كه از يك طرف بدعت‌هاي او در شكستن قالبهاي كلاسيك، مستقل از تجربه نيمايوشيج بوده و از طرف ديگراقتباس و ترجمه‌هايي كه حبيب ساهر از آثارادبي شاعران تركيه به عمل آورده است، از حيث حجم و كيفيت، خود خدمتي در راستاي غنا بخشيدن به ادبيات فارسي محسوب مي‌شده است. اگرچه كوشش‌هاي حبيب ساهر و نيما يوشيج در نهايت به يك راه ختم شده است ولي به نظر مي‌رسد كه در مورد حبيب ساهر نوعي احجاف صورت گرفته و تجربيات و تلاشهاي وي به نوعي ناديده گرفته شده است. شايد اگر حبيب ساهر همچون نيمايوشيج كارهاي خود را درزمان مناسب انتشار مي‌داد، درتاريخ تكامل شعر نو، جايگاهي ديگرگونه مي‌يافت و پژواك فريادش در هياهوي تبليغات ديگر مدعيان به فراموشي سپرده نمي‌شد.( بنظر نگارنده اتفاقا بحث سرهمین موضوع است ، ساهر بایستی بموقع آثارش را منتشر میکرد.)

جناب دكتر راثي‌پور در پايان مقاله خويش مي‌نويسند:

ـ «در مجموع بايد گفت كه آثار حبيب ساهر از حيث نوآوري و ابداع قابل مقايسه با آثار ديگر پيشروان شعر نو مي‌باشد و انعكاس نيافتن در زمان مناسب از ارزش اين آثار نمي‌كاهد و لازم است كه از ابعاد گوناگون به آثار اين شاعرآوانگارد پرداخته شود» .

و جناب آقاي همت شهبازي نويسنده محترم كتاب «نقد شعر معاصر آذربايجان» در بخش معرفي حبيب ساهر مي‌نويسند:

ـ «اما حبيب ساهر بيشتر آثار خود را به زبان تركي نوشته است. حتي مي‌توان او را بعنوان پدر شعر نو تركي آذربايجان دانست».(ص116

و در صفحه 127 همان كتاب ادامه مي‌دهند:

ـ " استاد ساهريكي از شاعراني است كه هم صاحب نظر در تئوري‌هاي هنري و هم ..."

در تحليل و ارزيابي‌هاي جناب دكتر راثي‌پور و جناب شهبازي نكات قابل تامل و تعمق وجود دارد. من بطور كلي اگرچه با ديدگاههاي ایشان موافق هستم اما به برخي جنبه‌هاي ديدگاههايشان انتقاداتي جدي دارم (آوانگارد قلمداد شدن ساهر، پدرشعرنوي تركي قلمداد شدن او و هم ارزي آثاراو با پيشروان شعرنو وتجربه مستقل ساهراز نيما). در اينكه ساهر شاعري ازآذربايجان وترك زبان بوده و درآن فضاي راسیستی حاكم برجامعه ادبي تهران، آثار وكارهاي تازه‌اش نمي‌توانست انعكاس يابد، هيچ شكي نيست. جامعه ادبي پارسي هرگز شاعران و نويسندگان آذربايجاني پارسي گوي وپارسي نويس را كه اتفاقاً همه از سرآمدان‌اند، برنتابيده است (نمونه‌ها بسيار است : صابر،آخوند زاده، تقي رفعت، شهريار، براهني، ساعدي، بهرنگي و ...). به راستي امروز نقد شعر، قصه و رمان و طنز معاصر فارسي اگر حرفي براي گفتن دارد به بركت وجود غولهاي ادبياتی چون تقی رفعت، آخوندزاده، صابر،معجز، براهني، ساعدي، شهریار و در ادبيات كودك بهرنگي است. به ويژه براهني كه با ذهن خلاق، نبوغ درخشان، دانش عظيم و فراگيرادبي و قلم واراده خستگي‌ناپذيرش، شعروادبيات معاصر فارسي را مديون خود كرده است وصد البته زهي تاسف كه براي ادبيات، شعروفرهنگ مادريش كاري انجام نداده و (تغيير موضع كنونيش ديگردردي را دوا نمي‌كند) عم وجوانیش را به پاي ادبيات فارسي گذاشته است. اما اكنون همين براهني و آثار ارزشمندش از طرف جامعه ادبي پارسي با سكوت معني‌دار و بايكوت و هجمه‌هاي كين توزانه استقبال شده است. اما داورزمان خود قضاوت خواهد كرد. به بحث اصلي‌مان برگرديم. عليرغم احترامي كه به جناب دكتر راثي‌پور ونظراتشان قائلم البته تحليل و ارزيابي جناب راثي‌پور در خصوص شعرهاي فارسي ساهر است كه ربطي به ادبيات ما ندارد. در زمينه شعرهاي تركي، نوآوري‌هاي ساهروارداتي از نوآوري شعرتركيه و فارسي است و تجربه‌اي مستقل به حساب نمي‌آيد. با اين نظردكتر راثي‌پور نيزمخالفم كه نوآوري ساهرقابل مقايسه با آثارديگر پيشروان شعر نوي بعداز نيما چون شاملو، فروغ، ...باشد. دلايلم را ذكر خواهم كرد. نخست برگرديم به بستر وروند شكل گيري ذهنيت وخلاقيت شعري و شاعرانگي ساهر. بعد ببينيم نوآوري ساهرونيما كدام يك درونزا وكدام يك برونزا و يا اخذ شده از بيرون و متاثر از چه بسترها وزمينه‌هايي بوده است. ساهردرخلال سالهاي (1934-1927) درتركيه بوده،آنجا تحصيل كرده و سپس به ايران بازگشته است. درطول اين سالها ساهراز نزديك شاهد رشد و بالندگي شعروادبيات نوی تركيه بوده است و دركنار شعرهاي عروضي شاعراني چون محمت آكيف ارسوي، احمد هاشم و يحيي كمال، با شعرهاي ناظم حكمت هم كه در قيد حيات بود،آشنايي داشت. اما متاسفانه خلاقيت شعريش عمدتاً تحت تاثير شعرعروضي احمد هاشم، يحيي كمال و محمت آكيف بود واز شعرهاي بي‌وزن، زبان شاعرانگي ويژه و فضاهاي نوي شعر ناظم حكمت تاثير ساختاري ذهني و زباني نپذيرفت و اين تاثير ساختاري را شاملو از ناظم گرفت وخلاقانه بكار بست و شعرسپيد را ابداع كرد(البته در کنار بهره گیریش از شعر اسپانیا). ساهربا همان ذهيت شاعرانه به ایران بازگشت و اين زماني بود كه شعر نوي فارسي با ظهور نيما و سپس شاگردان او چون شاملو، فروغ و ... تثبيت شده و جايگاه خويش را يافته بود و ساهر تحت تاثير شعر نيمايي و قالب چهارپاره رمانتيك رايج در دهه سي قرارگرفت (بويژه منظومه افسانه). ذهنيت شاعرانه ساهر ملغمه‌اي بود از چهار قالب شعري زير :

1- قالب غزل كلاسيك در وزن عروضي

2- قالب عروض شكسته نيمايي

3- قالب چهارپاره، در وزن عروض كلاسيك

4- قالب‌هاي شعرآشيقي آذربايجان (به ويژه قوشما در وزن هجايي).

اينكه استاد محترم جناب دكتر راثي‌پور معتقدند آثار ساهر اگر به موقع انتشار مي‌يافت در تاريخ تكامل شعر نوی فارسي جايگاهي ديگرگونه‌ مي‌يافت به نظر من در اين صورت هم هيچ افتخاري نصيب شعر تركي آذربايجاني (كه كسي به فكر آن نبود) نمي‌شد. نمونه ديگر راديكاليزم ادبي و تجددطلبي تقي رفعت را مي‌شود مثال زد. تقي رفعت با آن نبوغش كه غولي چون بهاررا به زانو درآورد، تازه اگرهم زنده مي‌ماند و برفرض جاي نيما را مي‌گرفت باز براي ادبيات ما هيچ ثمري نداشت. همچنانكه بنيان‌گذاري نقد ادب فارسي يعني استاد براهني و دستاوردهاي ارزشمند نقد ادبيش باز هيچ ربطي به شعرو ادب تركي ندارد (هرچند كه با مقوله ادبيات بطوركلي و رشد و بالندگي آن ارتباط دارد و وجود براهنی افتخاریست برای هرآذربایجانی). غرضم هرگز نفي ارزش بنيادين و تاريخي اين حركتها وآثار ماندگار نيست و براستي ماهرچه از نقد و نقد ادبي شعر و داستاني آموخته‌ايم از بركت وجود استاد براهني است. اما نه حركت رفعت و نه امثال مفتون اميني، منزوي و يا براهني هيچكدام در رشد و بالندگي شعر وادبيات تركي آذربايجاني نقشي نداشته‌اند و به همين جهت اين رشد و بالندگي چنين بطئي و عقب مانده است. به نظر من كارساهر و نيما را نبايد مقايسه كرد. نوآوري ساهر درونزا و نشات گرفته از يافته‌ها، مکاشفات و تجربه‌هاي شاعرانه خود او نيست بلكه اقتباس سطحي وغيرخلاقانه از شعر ناظم حکمت و شعرنوفارسي است. (و نه همانند تاثيرخلاقانه و ريشه‌اي شاملو از زبان شعري ناظم حكمت). بنابراين ساهر تجربه‌اي مستقل از نيما نداشته است (مقايسه شعرهاي اين دو، ادعاي بنده را ثابت مي‌كند). هرچند كه خود نيما هم تحت تاثير شعر مدرن فرانسه بود. (بدليل آشنايي و تسلطش برزبان فرانسه و آشنايي دقيق و تنگاتنگ او با شعر و ادبيات فرانسه، بویژه شعر سمبولیستها)، اما اين تاثيرخلاقانه، بنيادي و ساختاري بود و ثانياً شعرش پشتوانه هزار سال شعركلاسيك فارسي را داشت و ابداعش ادامه همان شعر کلاسیک فارسی بود. بدور از تعصب بايد اذعان كرد عمق و ابعاد گسترده انقلاب شعري نيما با توجه به مولفه‌ها و بدايع شعريش اساساً درونزا و ماحصل كشف و شهود ذهن خلاق شاعرانه اوست. آنهايي كه از روي تعصب ملي ساهر را برتراز نيما و پيشتازتر از او مي‌شمارند و ساهر را پدرشعر نو تركي درآذربايجان ايران قلمداد مي‌كنند و براي او نقش تاريخي چون نيما قائلند سخت در اشتباهند. انقلاب شعري نيما در سنت شكني و ويران سازي قلعه

مستحكم هزار ساله شعركلاسيك فارسي بسيار فراتراز حركت سطحي و روبنايي ساهر در شكستن قالب بيروني شعروكوتاه و بلندسازي مصراعهاي شعريست. جزئي‌نگري (تجربه آني شاعر)، نگاه هستی شناسیک شعري، نحوشكني‌ها، سمبول‌سازيها، تصويرپردازيهاي نو و شخصي، كنار گذاشتن زبان فاخر و درباري شعركلاسيك واستفاده از زبان محاوره با نحوي دگرگونه ايجاد ساختار درشعر، تفاوت‌ نگاه شاعرانه، تئوري پردازي و تدوين مولفه‌هاي شعرنو، جايگاه تاريخي بس ممتاز نيما را نسبت به ساهر و هركس ديگر نشان مي‌دهد. از اينها كه بگذريم اگرساهر واقعاً تجربه غني و بديع برتر و فراتر از نيما را ارائه مي‌كرد عليرغم تمامي محدوديتها و غوغاسالاريها باز درطول زمان به یقين خود را نشان مي‌داد. در شعرهاي تركي وحتي فارسي ساهركه من هيچ گونه برتري و تجربه مستقلي نسبت به نيما تشخيص ندادم واز طرف ديگر ضعف‌هاي ساختاري شعرهاي ساهر، هرگونه مقايسه‌اي را با نيما منتفي مي‌سازد. به قول معروف از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است. بهرحال شعرمعاصرآذربايجان (منظور شعرهاي سروده شده در قالب آزاد نيمايي مي‌باشد كه سربست(غلط مصطلح) ناميده مي‌شود. هرچند اين واژه سربست واژه دقيق و قابل تعريفي براي شعر نو وآزاد نيست). از شعر حبيب ساهرآغاز مي‌گردد. شعرساهر به لحاظ مضموني رئاليستي اما به لحاظ نگاه شاعرانگي و فضاي حاكم بر شعرهايش، شاعري نوستالژيك و رومانتيك است. ساهرشاعري مضمون‌گرا، توصيف‌گر وتصويرپرداز است و قدر مسلم اينكه اين تصويرها زباني نيستند. ساهر شاعري آرمانگرا، هويت طلب و ناسيوناليست و درعين حال اومانيست است. او شعررا به مثابه ابزاري فرهنگي وسلاحي هنري براي بيان ايده‌ها وآرمانهايش بكار ميگيرد و پيام و مضمون شعراز نظراو مهمتر از فرم و زبان است و دراولويت قرار دارد، بنابراين نسبت به شعر مدرن جهاني زماني خود واپس‌گراست. ساهرشاعر دو زبانه است و پرواضح است كه بيشتر تحت تاثير زبان و ادبيات و فضاهاي شعر فارسي است تا توركي. از اين رو همانگونه كه متن شعرهاي تركيش نشان مي‌دهد ساختار ذهن و زبان و فضاهاي شعري و دايره واژگاني شعرهاي او بيشتر فارسي و عربي است. از متن شعرهاي تركي ساهر مي‌توان به فقر زباني او پي برد (همچون شهريار). ساهرعليرغم اينكه شاگرد تقي رفعت شاعر و منتقد نوجو و راديكال بوده و از طرف ديگر در دوران رونق ادبيات نوگرا در تركيه، سالها درآن كشور ساكن بوده، اما نه از تقي رفعت و نه از شاعران نوگرايي چون ناظم حكمت تاثير ذهني و زباني ساختاري نپذيرفته و در عوض در شعرهايش عمدتاً وزن عروضي رابرگزيده است.ساهر هرگز نتوانست از قيد و بند وزن عروضي و هجايي، نگاه گلي نگرانه، مضمون گرايي و معنا ـ محوري و زبان ـ ابزاري در شعر خود را برهاند. ساهر علاوه براينكه زبان شعري ويژه خود را نيافريده است زبان معيار و متعارف نوشتاري تركي را هم بدرستي در شعرهايش بكار نگرفته است (همچون شهريار). زبان شعري ساهر روان به هموار و نرم نيست، (حتي شعرهاي عاشقانه‌اش) و آميخته به تركيبها، تصاوير و واژه‌هاي بافت كلام فارسي و عربي است. ضعف تاليف در بافت كلامش آشكارا ديده مي‌شود. شعرهاي ساهر بعداز سروده شدن به هيچ وجه پرداخت نشده‌اند. برشعرهاي ساهر فضاهاي نوستالژيك و رمانتيكي حاكم است كه خواننده را به واپس‌گرايي مي‌خواند. همچون فضاهاي نوستالژيك شعرهاي شهريار كه تاكنون چون بختكي بر فضاي شعر معاصر آذربايجان سايه افكنده است. شعرهاي ساهر داراي ضعفهاي ساختاري زباني و زيبايي شناختي است. بعداز شعر حبيب ساهر، در عرصه شعرآزاد آذربايجان (ايران) به شعر عليرضا نابدل (اوختاي) و مرضيه احمدي اسكويي در دهه چهل مي‌رسيم. شعراوختاي به لحاظ برخي ويژگيها وجهات به شعر مدرن و سپيد نزديك شده بود (بي‌وزني، دوري از كلي‌نگري، نگاه متفاوت شاعرانگي، ساختاري بودن، تصاوير نو (واژه ـ تصوير) و... ) اما جوانمرگي او سبب شد شعر مدرن آذربايجان پا نگرفته در نطفه خفه گردد و از قوه به فعل در نيايد. به نمونه‌هايي از شعر اوختاي و مرضيه احمدي‌اسكويي نظري بيافكنيم :

گئجه‌لر / شبها

يورقون شهر شهر گئدركن آغيريوخويا / آنگاه كه شهر خسته به خواب سنگيني فرو مي‌رود.

منيم گونول قوشوم / پرنده دل من

اوزاق اوزاق اوفوق لره‌ ساري / رو به سوي افق‌هاي دورادور

بولود داشييان يئل لرله قانادلاشار / با بادهاي حاصل ابر هميال مي‌شود.

آي / ماه

پالتار لارين سويونوب دوشوب / لباس از تن بدر آورده

اورموگولونون سولاريندا يووناركن / به گاه آب تني در درياچه اورميه

منيم گونول قوشوم / پرنده دل من

سرين ـ سرين شيه لرله پيچيله‌ اشار / با موجهاي خنك به نجوا بپردازد.

سونرا او / بعد او

توستوله‌ين پاراخودلارين فيرلانار باشينا / دور چراغهاي دودي مي‌چرخد

*

قارلي كاسكئت باشيمدا وار / كاسكت برفي بر سر دارم

جيم جيلاق لوت / لخت و خيس خيس

قونيومداكي ياش كتابلار / و كتابهاي خيسي در بغل

شاختا ـ شاختا / يخبندان يخبندا

بيرده آغيرنفس ايدي / و نفس سنگيني

من ايديم / من بودم

داش دؤشك لي كوچه ميزده / در كوچه‌هاي سنگفرشمان

زاغ زاغ اسن اتولر ايدي / و خانه‌هاي لرزان چون بيد

پالچيقلانميش قارايدي / برف گل آولد بود

بيز ايديك / و ما بوديم

هر آچيشقان قاباغيندان بيز كئچنده آچپليردي / از برابر هر پنجره كه رد مي‌شديم باز مي‌شد

قوردوار قوردوار / گرگ ، گرگ

يئييني اولون آي اوشاقلار / زود باشيد بچه‌ها

داليميزجا باغلاميزدي / پشت رمان بسته مي‌شد

صاباحكي گون من گوردوم كي / فرداي آن روز من ديدم كه

قوجا شهر / شهر كهن

بؤلوك ـ بؤلوك / قطعه ـ قطعه

تيكه ـ تيكه / تكه ـ تكه

گئدر گلمز كاميونلار مينديريلير / بار كاميونهاي بي‌برگشت مي‌شوند

من ائويميزه قاييداندا / من موقع برگشت به خانه‌مان

آچيشقلار ئينه بير ـ بير آچيليردي / پنجره‌ها باز يك ـ يك گشوده مي‌شوند.

قوردوار، قوردوار، آدامجيل قورد / گرگ‌، گرك، گرك آدم نما

«بيزه سلاح بيزه سلاح وئرين / به ما اسلحه اسلحه بدهيد

اوچونجو گون / روز سوم

من ائويميزه قاييداندا / من به وقت برگشت به خانه

آچيشقالار آچيلديلار ئينه بير ـ بير / پنجره‌ها يك به يك باز گشوده شدند.

ساكيت ساكيت آستا گئدين / هيس هيس، آهسته برويد.

سس چيخماسين دوداقلاردان / هوا چون سرب سنگيني

دانيشجاغيي دولور آغيز / تا لب به سخن بگشايي دهن پر مي‌شود

شهر قوردون قارنيندايدي / شهر در شكم گرگ بود.

نمونه‌اي از شعر مرضيه احمدي‌اسكويي:

خيرداجا ايشجه آرخيديم / جويبار خرد و باريكي بودم

مئشه‌لردن داغلاردان / از بيشه‌ها و كوهها

اره‌لردن آخيرديم / و دره‌ها جاري بودم

بيليرديم دورقون سولار / مي‌دانستم آبهاي راكد

اؤز ايچينده بوغولار / در خود فرو مي‌ميرند

بيليرديم دريالاردا / مي‌دانستم در درياها

دالغالار قوجاغيندا / در آغوش امواج

خيرداجا آرخلار اوچون / براي جويباران خرد

ئيني حيات دوغولار / هستي تازه‌اي زاده مي‌شود

نه يولون اوزاقليقي / نه دوري و درازي راه

نه قارانليق چوخورلار / نه گودالهاي تاريك

نه دورقونلوق هوه‌سي / نه هوس ايستايي

مني يولدان قويمادي / مرا از رفتن باز نداشت

ائيدي قاريشميشام من / اينك پيوسته‌ام من

قورتولماز دالغالار / به امواج بي‌پايان

وارليغميز چاليشماق / هستي‌مان تلاش

يوخلوموز دور قونلوق / نيستي‌مان ايستايي

بعداز حبيب ساهر، اوختاي و مرضيه احمدي‌اسكويي به طيف وسيعي از شاعراني برمي‌خوريم كه به سرايش غزل كلاسيك، چهار پاره، باياتي، قوشما، گرايلي و نيز شعرهاي آزاد مشغول بودند و از آنجائيكه محور اصلي اين مقاله شعر معاصر، نو وآزاد آذربايجان (ايران) مي‌باشد لذا من به آسيب شناسي شعر نو وآزاد خواهم پرداخت. ازآن سالها تاكنون به شاعران وآثار زير برمي‌‌خوريم :

حميده رئيس‌زاده (سحر)، طیبه پور اکبر(نگار خیاوی)، ناصر مرقاتي، هادي قاراچاي، علی احمدی آده (ع. اورمولو)، لاله جوانشير، اسماعيل مددي (اولكر)، محمدرضا لوايي، ناصر داوران، صالح عطايي، واله گوزه‌ تن،سليمان اوغلو (نوم)، رسول يونان، سيدحيدر بيات، نادر ازهري، ( در خلا نقد ادبی و منتقد حرفه ای شاعر شوعار دهی چون کیان خیاو کیان شعر آذربایجان تلقی میشود و هادی قاراچای ها/ ازهری ها/ اولکر مددی ها/ و... به غلط به عنوان نمایندگان شعر معاصر آذربایجان معرفی میشوند. اما بعد از به میدان آمدن حقیر در جریان همایش شعر معاصر آذربایجان در 29 اردیبهشت سال 87 و ارائه سخنرانی ساختار شکنانه این بزرگ انگاریهای من در آوردی و رویاپردازی های آقایان فرو ریخت و ارزشهای واقعی زیبایی شناختی شعرشان برملا شد.)،و..... و بسياري غزل و قوشما وگرايلي سرايان كه موضوع مقاله ما نيستند. اما در سالهاي اخير نسل جديدي از شاعران تازه نفس و پرانرژي و نوجو ازراه رسيده‌اند (به قول معروف جوانند و جوياي نام آمدند) كه تلاش كرده‌اند و مي‌كنند كه شعري كاملاً متفاوت با شعر نسلهاي ماقبل خود عرضه دارند. شاعراني كه عليرغم تاثيرگيري مستقيم و گاه تقليدي و گرته برداری شده از شعرمدرن و معاصر فارسي، تركيه، جهت‌گيري خلاقيت شعريشان رو به سوي شعرمدرن و پست مدرن و گريزان از شعارزدگي و مضمون سالاري میباشد. شاعراني چون : دومان اردم(شعرش در واقع دگردیسی در شعر معاصر آذربایجان میباشد)، فرزاد لیسی، توركان اورمولو، رامين جهانگيرزاده (در عرصه طنز مدرن و پست مدرن)، سعيد موغانلي، ائلوار قلي‌وند، زیبا کرباسی و...

آثاري كه برشمرده شد به لحاظ سطوح خلاقيت شعري و استعداد شاعری در درجات متفاوتي قرار دارند و بايستي بطور مجزا وازمنظر نقد ادبي مورد نقد و بررسي وارزيابي قرارگيرند. شعر معاصرآذربايجان (ايران) را كه ازآغاز (شعر معاصر) تا كنون مورد نقد وارزيابي قرارداده¬ام (البته در محدوده كتب منتشر شده و يا شعرهاي اينترنتي) به آسيبهايي برخوردم كه سرطان گونه در تارو پود و ساختار شعرمعاصرآذربايجان ريشه دوانيده و هنوز هم كم و بيش به حيات انگل وارخود بر پيكرشعرنوي معاصرمان ادامه ميدهند (البته در شعر تعدادي از شاعرات جوانمان اين آسيبها بنحو چشم گيري در حال كاهش و تقليل مي¬باشد). قبل از پرداختن به تشريح اين آسيبها نكته اساسی را بايد روشن نمايم وآن اينكه شعر معاصرمان از آغاز تا امروز به لحاظ زبان و بيان و لحن و نگاه متفاوت شاعرانگي و فضاي شعري تغييرات اساسي و رو به تكامل و توسعه داشته و اين آسيب شناسي به معنا و مفهوم به هيچ انگاشتن ويا ناديده گرفتن دستاوردهاي آن نیست. اما درمقايسه با شعرجهاني، فارسي و تركيه اصلاً قابل مقايسه نيست و ما در واقع حرفی براي گفتن و اثري مقبول و قابل ارائه در سطح جهانی نداريم. ما نبايد به اين بالندگي در چهارچوب ولاك خودمان قانع باشيم. شعرمعاصر ما بايستي خود را بالا بكشد. خوشبختانه ما ازچنان استعدادهاي جواني برخوردار هستيم كه شعر وحتي داستان و رمانمان را به سطح قابل قبول ارتقاء دهند. (به اميد آن روز)

۱-۳) آسيب شناسي شعر معاصر آذربايجان (ايران)

بعد از مقدمه و تشريح اجمالی خاستگاه و پروسه تحول شعر معاصرآذربايجان كه در دو قسمت ارائه شد اكنون ميپردازيم به آسيبهایی که شعر معاصرآذربایجان بدانها مبتلاست میپردازم :

1- در شعر معاصرآذربایجان غایت و اشتغال ذهنی شاعرخود زبان وشعر نیست، بلکه از زبان و شعر به مثابه ابزاری فرهنگی- سیاسی استفاده میشود.

2- در شعر معاصر آذربایجان پیش و بیش از شعر و زبان مضمون ومعنا در اولویت قرار می گیرد.

3- شعر معاصر آذربایجان هنوزنتوانسته از فضاهای شعر دیوانی وآشقی و نیز فولکلور خود را برهاند.

4- ساخت زیبایی شناختی شعر معاصرآذربایجان هنوز کهن است و بروز نیست.

5- در جریان سیر تحول شعرمعاصر همواره مضامین عوض شده اند .

6- در شعر معاصرآذربایجان اگرچه قالبهای کهنه شکسته اند وشعرها آزاد نوشته میشوند، اما نگاه، حس، ومضامین عموما کلی ورومانتیک اند، آرمانگرایانه اند. شعرها عموما تجارب آنی شاعرانگی نیستند. بلکه مضامین کلیشه ای آگاهانه بر سطور شعری تحمیل میشوند.

7- شعر معاصر ما هنوز نتوانسته است خود را با نوع زیبایی شناسی شعر مدرن و پست مدرن جهانی تطبیق نموده وکاراکتئر امروزی خود را کسب نماید.

8- شعر معاصر آذربایجان هنوز نتوانسته است خود را از نحو و بافت کلام و دایره واژگانی عربی و فارسی رهانیده و از منابع غنی واژه ها و ترکیبات زبان ترکی آذربایجانی بطور کامل بهره جوید.

9- شاعران معاصرآذربایجان دو زبانه بوده و ساختار ذهن و زبان آنها عموما فارسی است. و این ساختار بیگانه با ساختار اصیل زبان ترکی آذربایجانی اصالت متن شعرها( حتی ساختار نثر) را زیر سوال برده است.(پرواضح است که این آسیب محصول پناه سال سیاست راسیستی و پان ایرانیستی پهلوی بوده که آسیمیلاسیون فرهنگی و هویتی را در خصوص آذربایجان اعمال داشته است.

10- شعر معاصر آذربایجان به استثنای بعضی شاعران جوان عموما شعارزده و مضمونگراست.

11- شعر و ادبیات معاصر آذربایجان هنوز در چهارچوب لوکال و محلی گرفتار است و نتوانسته خود را به سطوح ادبیات ملل همسایه( عرب، ترکیه، فارسی) و شعر وادبیات جهانی ارتقاء دهد.

12- شعر معاصر آذربایجان از خود هویت مستقل شعری نداشته و عمدتا تحت تاثیر شعر معاصر فارسی و ترکیه میباشد.به تعبیری روشنتر گرته برداری هایی از شعر فارسی و ترکیه میباشند.(آنهم از شعر دهه ها قبل آنها)

-----------

* زندگي در دنياي متن- ترجمه بابك احمدي