داخیلی

مهدی مرتضی‌لو:

ارسلان صرافی
:

پیش‌تر نوشته بودیم:

به منظور تامین یک فرصت مطالعاتی بیشتر حول همین موضوع و جمع بندی نظرات از ارائه‌ی کامنت‌های بیشتر حول این مبحث امتناع خواهیم کرد، اما به جد کلیه ی نظرات ارائه شده را خواهیم خواند؛ اکنون پس از مطالعه‌ی نظرات آقای یونس شاملی، وظیفه خود دانستیم که ضمن بررسی آن درنگ بیشتری روی مسئله کرده باشیم. عین کامنت آقای یونس شاملی را در پای همین نوشته ضمیمه کرده‌ایم و برای مطالعه‌ی مقاله‌ی ایشان میتوانید به لینک موجود در پایان این یادداشت سر بزنید.

مقدمتا لازم به ذکر می‌دانیم که حضور شخصیتی چون آقای یونس شاملی در این مباحثه برایمان بسیار مسرت‌بخش و امیدوار کننده است. به‌خصوص که طی چند سال اخیر مسائل بسیاری را از ایشان آموخته‌ایم که شاید مهم‌ترین آنها ماهیت اتنیکی استبداد در ایران وهمچنین مباحثه‌ی قبلی ما در مورد "تفاوت دموکراسی و حقوق بشر" باشد. این‌بار نیز شکی نداریم که حضور آقای شاملی در این مباحثات به مصداق "هم‌نشین تو از تو به باید" مسلما بر اندوخته‌هایمان خواهد افزود.

 



۱- قبل از هر چیز باید در نظر داشت که مقاله‌ی "تأملی در مفهوم ملت: دولتخواهی آذربايجانی‌ها و نقدی بر مباحثات ملی" و متعاقبا نوشته‌ی "نگرشی به یادداشت‌های آقای "مهران بهاری" در ذیل همان مقاله" با درنظرگرفتن مخاطب فارس زبان و ترک زبان ایران نوشته شده بودند. از سوی دیگر ما به عنوان نویسندگان آن مقالات هرگز مدعی نبوده (و نیستیم) که نظریه‌ای جدید در "تعریف جامع از ملت" در حوزه‌ی علوم جامعه‌شناسی در سطح جهانی ارائه کرده‌ایم؛ ولی معتقدیم که مباحثات مربوط به ملت چه در سطح ایران و چه در سطح جامعه‌ی ترک و آذربایجانی در مواردی به جدل‌های لفظی تبدیل شده‌اند تا مباحثات اقناعی.
از آنجایی که آقای شاملی هیچ انتقاد مشخصی به هیچ بخشی از مقاله وارد نکرده‌اند، معهذا از ما خرده گرفته‌اند که به علت "عدم احاطه‌ی ما به تعاریف موجود" و "نگاه [نادرست ما] به مسئله‌ی ملت"، "موفقیت چندانی" در تعریف ملت به‌دست نیامده است.
ظاهرا دلیل نادرستی نظرات ما را نیز در عدم اطلاع از تفاوت‌های "دولت-ملت" و "اتنیک-ملت" می‌دانند، این در حالی‌ست که نیمی از مقاله‌ی ما حول مفاهیم اتنیک-ملت (ملت با تعریف آلمانی) و دولت-ملت (ملت با تعریف فرانسوی) و تفاوت‌های آن‌ها جریان دارد، لذا احتمال می‌دهیم که آن قسمت از مقاله‌ کلا از دید نکته‌بین ایشان مغفول مانده باشد. مقاله‌ با علم به وجود دو تعریف متفاوت از ملت ولی با تلاش برای یافتن فصل مشترک این دو تعریف صورت گرفته است٬ با این استدلال که اگر دو مفهوم اتنیک-ملت و دولت-ملت در "ملت بودن" با هم مشترک هستند، باید بتوان فنومن مشترکی در میان این دو مفهوم متفاوت از ملت نیز یافت.
زیربنای علمی مقاله نیز عمدتا بر نظرات بندیکت اندرسون در کتاب
“Imagined Communities”
و مختصرا بر مبنای مقاله‌ی "ملی‌گرایی" دانشنامه‌ی فلسفه‌ی دانشگاه استنفورد و کتاب
“Territorial Rights”
خانم تامار میسل استوار است که بهتر بود در پای مقاله بدان اشاره می‌کردیم و این البته یکی از تقصیرات ما در تقریر آن مقاله به شمار می‌رود و لذا اگر عدم اشاره به منابع تئوریک موجب بروز این اشتباه شده باشد در این خصوص از ایشان و همچنین از سرکار خانم سیمین صبری که ایشان نیز چنین استباطی نموده‌اند عذرخواهی می‌کنیم.
از آنجایی که آقای شاملی بدون اشاره به بخش مشخصی از مقاله، فقط بر تفاوت اتنیک-ملت و دولت-ملت اشاره کرده‌اند، در این یادداشت مختصر، هدف، ذکر چندین نقل قول از جامعه‌شناسان مطرح در حوزه ی مسائل مربوط به ملت می‌باشد، پس از آن تلاش خواهیم کرد با علم به تفاوت‌های ماهوی دولت-ملت و اتنیک-ملت به فصل مشترک آن‌ها در قسمت‌های بعدی یادداشت بپردازیم.

۲- در این قسمت قصد داریم نشان دهیم آنچه که در مقاله بیان شده، نه نظری ابداعی و من درآوردی،  بلکه بر اساس آخرین نظریات در حوزه‌ی جامعه‌شناسی و تجربیات و مباحثات دیگر جوامع، تحریر شده است. هرچند در میان جامعه‌شناسان مباحثات عمیق و بینش‌های متفاوت حول مسائل مختلف در رابطه با موضوع ملت جریان دارد، با این حال، توافقات گسترده‌ای هم در میان قشر وسیعی از جامعه‌شناسان در رابطه با مسائل ملت وجود دارد. از جمله این توافقات در رابطه با ملت، مساله «دولت» یا همان مساله «طلب ایجاد (یا تثبیت) دولت» است (فارغ از نوع ملت چه اتنیک-ملت چه دولت-ملت). مساله‌ی دولت٬ همان چیزی‌ست که ما در مقاله‌ی خود بر روی آن انگشت نهاده‌ایم که آقای شاملی بدون ارائه‌ی دلیل رای به نادرست بودن آن داده‌اند. در زیر چند نمونه از نظرات جامعه‌شناسان مطرح در رابطه با دولت‌خواهی یک ملت بیان می‌گردد.

بندیکت اندرسون در کتاب جوامع خیالی (که از جمله پرفروش‌ترین کتاب‌ها در حوزه‌ی بررسی ملت و ملی‌گرایی است) یک چنین تعاریفی از ملت ارائه می‌دهد:

"
ملت را می‌توان به عنوان يك اجتماع سياسي تصور کرد؛ یک اجتماع سیاسی ذاتا محدود و مستقل."
"
تصور ملت به عنوان یک اجتماع سیاسی بدین خاطر است که مفهوم آن در زماني متولد شد كه روشنگري و انقلاب، حقانيت خداگونه‌ی سلسله‌های خانوادگی را زير سوال بردند."
"
ملت‌ها رویایی جز آزادي ندارند؛ نماد و سمبل این آزادي٬ دولت مستقل است."

مباحثات اندرسون بر این اصل استوار است که "مفهوم و پدیده‌ی ملت" (فارغ از انواع آن، چه اتنیک-ملت چه دولت-ملت)، در اواخر قرن هجدهم به عنوان ساختاری اجتماعی برای هدفی سیاسی بود. در واقع، ملت روش جدیدی برای تاکید بر آزادی دولت و فرمانروایی دولت بود. اندرسون تاکید می‌کند که فرمانروایی دولت محدود به جمعیت و منطقه‌ی جغرافیایی‌ئی است که ملت مورد نظر خواهان اعمال قدرت در آن است. بنابراین، آنگونه که بندیکت اندرسون بیان می‌کند، اگر دولت مستقل، رویای اصلی یک ملت باشد، آیا غیر منطقی‌ست که بیان کنیم ایجاد (یا تثبیت) دولت، هدف اساسی و اصل اساسی ملت بودن است؟ آیا بسیار عجیب است که تصور کرد یک اتنیک-ملت رویای ایجاد دولت داشته باشد؟ از سوی دیگر، با نظر به اینکه اندرسون "ملت‌" را مولودی جدید (که تولد آن سابقه‌ای دورتر از قرن هیجده ندارد) می‌داند، آیا غیر منطقی‌ست که استدلال کنیم ملت‌ها (ملت ایران، ملت عرب، ملت ترک/آذربایجان، ملت کرد) نه یک پدیده تاریخی، بلکه پدیده‌ای موخر و مربوط به حداکثر دو قرن اخیر هستند؟

یک نمونه‌ی دیگر از نوشته‌هایی که اهمیت مسئله‌ی "دولت" را در مباحث مربوط به "ملت"  بیان می‌کند، مطلب ملی‌گرایی مندرج در دانشنامه‌ی فلسفه‌ی دانشگاه استنفورد است. این دانشنامه در همان ابتدای یادداشت، دو مشخصه‌ی اصلی برای ملی‌گرایی بیان می‌کند، که یکی از آن‌ها "حق حاکمیت سیاسی"
(Sovereignty)
است:

"
ملی‌گرایی عبارت از عملی‌ست که اعضای یک ملت در طلب ایجاد (یا تثبیت) حق حاکمیت سیاسی خود انجام می‌دهند. تعیین سرنوشت سیاسی، این مسئله اساسی را مطرح می‌کند که آیا حق حاکمیت سیاسی را باید به عنوان یک حق، برای ایجاد دولت مستقل با اختیارات کامل در امور داخلی و بین‌المللی دریافت و یا اینکه سطح [اختیارات] کمتری برای آن قایل شد."

در ادامه‌ی مقاله‌ی این دانشنامه، ارتباط حق حاکمیت سیاسی و قلمرو جغرافیایی مورد تدقیق قرار گرفته و سوال اصلی بدین صورت بیان می‌گردد که:

"
آیا حق حاکمیت سیاسی نیازمند دولتی مستقل هست یا ارگانی ضعیف‌تر نیز می‌تواند ضامن بقاء حق حاکمیت سیاسی باشد؟"
و در پاسخ چنین بیان می‌گردد:

"
پاسخ کلاسیک به این سوال اینگونه است که حق حاکمیت سیاسی نیازمند یک دولت مستقل می‌باشد ولی پاسخ لیبرال‌تر به این سوال این‌گونه خواهد بود که نوعی از خودمختاری نیز برای اعمال حق حاکمیت سیاسی کافی‌ست."

این موضوع دقیقا مورد بحث ما در مقاله‌ی مذکور بود و در جای جای مقاله بیان می‌کنیم که دولتخواهی (مستقل یا خودمختار) اصل اساسی ملت بودن است. اینکه شخصیت وارسته و بی‌غرضی چون آقای یونس شاملی به استناد تفاوت اتنیک-ملت و دولت-ملت (که ما خود در مقاله‌مان معترف به آن هستیم)، در صدد نفی دولتخواهی به عنوان اصل اساسی ملت بودن برآیند و از آنجا حکم کلی بر نادرست بودن نظرات ما دهند، نشانگر این است که می‌بایست ادله‌ی ما در اثبات نظراتمان کافی نبوده باشد، وگرنه ایشان در رد آن چنین تعجیلی روا نمی‌داشتند.
در واقع مباحثات بسیار زیادی می‌توان از دیگر جامعه شناسان متخصص در مسائل ملت نام برد که تاکید همگی بر دولت‌خواهی به عنوان اصل مشترک مابین همه ملت‌ها (چه نوع اتنیک-ملت چه نوع دولت-ملت) می‌باشد. تئوری‌های جامعه‌شناسی نه تنها از مرحله‌ی قبول دولت‌خواهی (ایجاد یا تثبیت دولت) به عنوان مهم‌ترین خواست سیاسی یک ملت (چه اتنیک-ملت و چه دولت-ملت) گذشته، بلکه با قبول آن، به سمت قلمرو جغرافیایی دولت‌های جدید شیفت پیدا کرده‌است. اهمیت حدود و ثغور ارضی دولت مطلوب فقط مشکل ما نبوده و در میان ده‌ها و صدها جامعه‌ی دیگر نیز وجود داشته، شاید بتوان ده‌ها و صدها کتاب و مقاله در حوزه‌ی علوم جامعه‌شناسی در مورد آن یافت؛ برای نمونه، "آوری کولر" در کتاب
“Land, Conflict and Justice”
موضوع قلمرو جغرافیایی را در مباحثات مربوط به مبارزات ملی را این‌گونه مطرح می‌کند:

"
چرا قلمرو جغرافیایی برای گروه‌های ملی-اتنیکی دارای اهمیت فراوان است؟ حدود حقوق ارضی مورد ادعای یک گروه اتنیکیِ ملی تا چه میزان است؟ مهمتر از آن، مبنای این حقوق ارضی مورد ادعا چیست؟ اهمیت اصلی چنین سوالاتی در حق حاکمیت [بخوانید دولت] یک گروه اتنیکیِ ملی نهفته است."

به عنوان نمونه‌ی پایانی، خانم "تامار میسل" در کتاب
“Territorial Rights"
بر اهمیت کنترل قلمرو ارضی و حق حاکمیت سیاسی تاکید دارد و در حمایت از آن مینویسد:

"
با در نظر گرفتن مجموعه‌های ملی موجود به عنوان یک عامل اصلی در تعیین حدود مرزی۰ خطوط مرزی منطبق بر آن هم مبنای آزادی‌خواهانه و هم مبنای ملی دارد."

آیا آقای شاملی حاصل تحقیقات این جامعه‌شناسان را نیز بنا به همان دلایل نامعلوم، بدون هیچ تاملی رد خواهند کرد؟
از همین‌رو و بر اساس نظریات فوق‌الذکر پیشنهاد کردیم که در رابطه با مباحثات "ترک و آذربایجان"، ابتدا صورت مساله را مشخص و بیان کنیم که آیا موضوع غیرقابل حل در میان ما، مساله اسم اتنیک است یا مساله‌ی قلمرو جغرافیایی دولت (موجود یا مطلوب)؟ سپس در مورد پاسخ درست به آن، به مباحثه بپردازیم. در طول مقاله، تمام سعی ما، کشاندن توجه خواننده به اهمیت و مرکزیت دولت و حدود و ثغور ارضی دولت مطلوب در مباحثات مربوط به "ترک یا آذربایجان" بود. برای نمونه در پایان مقاله بر این موضوع تاکید داریم که "ما ترک هستیم یا آذربایجانی پاسخ به مساله‌ای است که صورتش پاک شده است." مغلطه‌ای که اخیرا بر سر "ترک یا آذربایجانی" بودن ایجاد شده، همانا امتناع از مشخص کردن صورت مساله است. ما معتقدیم و در جای جای مقاله نیز تاکید کرده‌ایم که اسم اتنیک ما "ترک" هست. ترک بودن اتنیک ما از سوی اکثریت فعالین ملی نیز محلی از اِعراب ندارد.

از سوی دیگر قسمت عمده‌ای از فعالین ملی آذربایجان هدف مشخص‌شان برقرای دولت (مستقل یا خود مختار) در محدوده‌ی جغرافیایی آذربایجان تاریخی است. همین موضوع منجر به ایجاد مغلطه‌ای از سوی برخی دوستان شده‌است: که گویا معتقدین به "آذربایجانی بودن" منکر ترک بودن مردم آذربایجانند. این موضوع مغلطه‌ای بیش نیست که آن دوستان به نوعی طرح کرده‌اند تا به راحتی نیز ردش کنند. این به معنای طفره رفتن از بحث اصلی در عین  تظاهر به مباحثه تلقی می‌شود که تاثیری در غنای مباحثات ندارد.
در مقالات پیشین هدف ما کشاندن تمرکز بحث به سمت لنگر واقعی خویش، یعنی حدود و ثغور اراضی دولت مطلوب (و نه الزاما موجود) بود و اگر به این مهم نایل نشدیم، این ضعف مربوط به خود ما می‌شود و حداقل نشانگر این نکته است که در همین زمینه بایستی بیش از این‌ها کار تئوریک شود.

۳- حین مطالعه‌ی کامنت آقای شاملی وهمچنین مقاله‌ی ایشان تحت عنوان "تورک میللتی یا آزربایجان میللتی؛ هانکی سی، نه زامان ایشلنمه لیدیر؟" چندین سوال برایمان پیش آمده که ضمن طرح آن خود نیز پاسخ آنرا خواهیم داد و در صورتی که آقای شاملی پاسخ دیگری به‌جز پاسخ ما داشتند لطفا ما را راهنمایی فرمایند.
تا جایی که ما از کامنتها و نوشته‌های آقای شاملی دریافته‌ایم، تاکید ایشان بر تفاوت "دولت-ملت" و "اتنیک-ملت" هست که بعضا تحت نام "تعریف فرانسوی ملت" و "تعریف آلمانی ملت" بیان می‌گردد. سوالی که برایمان  پیش آمده و در جای جای مقاله نیز اشاره می‌کنیم، اینست که:

این "کلمه" ملت چیست که با هر واژه‌ی دیگری به راحتی جفت شده و اصطلاح جدیدی می‌سازد؟ این "ملت" چیست که با "اتنیک" پیوند می‌خورد و اصطلاح "اتنیک-ملت" را تولید می‌کند: (همانند اتنیک-ملت کبک)؛ به دولت می‌پیوندد و اصطلاح "دولت-ملت" را تولید می‌کند: (همانند دولت-ملت فرانسه)؛ به دین می‌پیوندد و اصطلاح "دین-ملت" را تولید می‌کند: (همانند دین-ملت یهود یا پاکستان).
در واقع آنچه که ما از سخنان ایشان در پالتاک و مقاله‌ی "تورک میللتی یا آزربایجان میللتی ..." دریافته‌ایم، اصرار آقای شاملی بر وجود حداقل دو «نوع» ملت، تحت نام‌های "اتنیک-ملت" و "دولت-ملت" است. ولی سوال ما در مورد «انواع» ملت نیست، بلکه سئوال "تعریف ماهیت خود ملت" است. سوال ما این ‌است که این "ملت" چیست که دو نوع متفاوت از آن هم وجود دارد؟ اجازه بدهید برای بیان منظور مثالی بزنیم:

فرض کنید من نوعی در یک منطقه‌ای از کره‌ی زمین به دنیا آمده‌ام که در آنجا میوه‌ی سیب وجود ندارد و لذا واژه‌ای به نام "سیب" نیز در بانک لغات من وجود ندارد. فرض کنید من بر حسب تصادف با شما آشنا می‌شوم و شما از فواید سیب برایم صحبت می‌کنید. از آنجایی که نمی‌دانم سیب یعنی چه، از شما می‌پرسم "سیب دیگر چیست؟"؛
در پاسخ به این سوال اگر شما بفرمایید که دو نوع سیب در دنیا وجود دارد: "سیب-زرد" و "سیب-قرمز". آیا فکر می‌کنید یک چنین تعریفی از "سیب" برای من که در عمرم سیب ندیده‌ام روشنگر باشد؟
با یک چنین تعریفی، شاید من نتیجه بگیرم که آن میوه‌ی ناشناخته همان انگور است که دو نوع "زرد" و "قرمز" دارد. آیا وجود دو نوع مختلف سیب (زرد و قرمز) نشانگر دو ماهیت متضاد از سیب است؟ آیا قرمز بودن و زرد بودن، ماهیت "سیب بودن" آنرا عوض می‌کند؟ با همان استدلال، آیا وجود دو نوع مختلف از ملت، از جمله "اتنیک-ملت" و "دولت-ملت"، ماهیت "ملت بودن" را عوض می‌کند؟ نه "قرمز بودن" و "زرد بودن" ماهیت "سیب بودن" را عوض می‌کند و نه "اتنیک-ملت بودن" و "دولت-ملت بودن" ماهیت "ملت بودن" را.

بحث ما در درجه ی اول بر سر ماهیت ملت است و پس از شناخت ماهیت موضوع در درجه‌دوم می‌توان به شناخت انواع آن نیز پرداخت.

در مورد مفهوم ملت نیز، آقای شاملی بدون اینکه تعریفی از ملت ارائه دهند دو مورد از انواع ملت را اسم می‌برند و سپس به شمردن ویژگی‌های این دو نوع ملت می‌پردازند. برای نمونه در کامنت فوق، آقای شاملی از ویژگی‌های اتنیک-ملت اینگونه اسم می‌برد: "زبان مشترک، تاریخ مشترک، سرزمین مشترک، آداب و سنن مشترک".
سوالی که اینجا پیش می‌آید این‌ست که تعریف "اتنیک-ملت" چه تفاوتی با "اتنیکِ" صرف دارد؟ آیا با یک چنین تعریفی نمی‌توان نتیجه گرفت که "اتنیک" همان "اتنیک-ملت" است؟ و فقط به‌خاطر علایق شخص گوینده به واژه‌ی ملت است که از تعبیر اتنیک-ملت استفاده می‌کند؟
سوال اینست که مزیت "اتنیک-ملت" بودن نسبت به "اتنیکِ صرف" بودن چیست که آقای شاملی علیرغم ارائه‌ی تعاریف کاملا یکسان و مو به مو برابر برای هر دو اصطلاح، بر به‌کارگیری ترمین "اتنیک-ملت" و عدم استفاده از  ترمین "اتنیک" اصرار دارند؟

جناب شاملی در مقاله‌ی "تورک میللتی یا آزربایجان میللتی ..." در تفاوت ملت فرانسوی و ملت آلمانی به درستی بیان می‌کنند:
"
بو ایکی تعریف، او قدر بیر بیریندن فرقلنیرلر کی ...".

ما نیز با آقای شاملی هم نظر هستیم که این دو تعریف زمین تا آسمان باهم متفاوتند ولی علیرغم این تفاوتها، این دو تعریف، فصل مشترکی نیز با هم دارند که مسلما آقای شاملی خود متوجه این فصل مشترک بوده‌اند. هدف ما در مقاله‌ی مزبور پافشاری بر این فصل مشترک در اتنیک-ملت و دولت-ملت بوده است. معتقدیم که «ایجاد (یا تثبیت) دولت (مستقل یا خود مختار) فصل مشترک اتنیک-ملت و دولت-ملت‌ها می‌باشد

آیا مساله‌ی اصلی اتنیک-ملت کبک٬ به غیر از دولتخواهی٬ چه چیز دیگری می‌تواند باشد؟ سوال را به صورت دیگری می‌پرسم: اتنیک-ملت کبک به غیر از خواسته‌ی سیاسی "ایجاد دولت" چه خواسته‌ی  مثلا فرهنگی یا اتنیکی دیگری دارند که در چارچوب دولت کنونی کانادا قابل تحقق نباشد؟؟! اما فقط و فقط درصورت تشکیل دولت مطلوب خویش (دولت کبک) تحقق یابد؟؟! تصور نمی‌کنیم آقای شاملی مدعی باشند که هدف مبارزات اتنیک-ملت کبک فقط فرهنگی و یا اتنیکی‌ست. به اعتقاد ما اتنیک-ملت کبک خواست مشخص سیاسی دارند و این همان چیزی‌ست که در مقاله‌ی اصلی ما تحت عنوان «دولت‌خواهی، فصل مشترک اتنیک-ملت و دولت-ملت» از آن یاد شده است. البته، هر چند اتنیک-ملت کبک بر تفاوت اتنیک خود با دیگر شهروندان کانادا تاکید دارد، اما این تاکید نه به خاطر نشان دادنِ صرفِ تفاوتِ اتنیکی، بلکه به عنوان یک ابزار برای هدفِ سیاسیِ ایجادِ یک دولت مستقل است.
یک نمونه‌ی دیگر کشور بلژیک و اصرار بر جدا شدن فلمیش‌ها و فرانسوی‌هاست. آیا اختلافات اتنیک-ملت فلمیش و اتنیک-ملت فرانسوی فقط اختلاف بر سر اتنیک است؟ یا اجماع یک اتنیک برای هدف سیاسی برقراری دولت مستقل؟ هر چند ما نیز با شما موافقیم که اتنیک-ملت و دولت-ملت دو مفهوم متفاوت از ملت هستند اما تاکید داریم که علیرغم این تفاوت‌ها، دولت‌خواهی وجه مشترک هر دو نوع ملت می‌باشد، همانند دولت خواهی اتنیک-ملت کبک.
البته تصور می‌کنیم آقای شاملی در کامنت‌شان تلویحا این گفته‌ی ما را تایید می‌فرمایند، بدین صورت که در بخشی از تعریف اتنیک-ملت نوشته‌اند: "تلاش برای برپایی آینده‌ای مشترک". این سخن، دقیقا همان چیزی هست که ما در مقاله بر روی آن انگشت نهاده‌ و در قالب لفظی کپسولیک نام آنرا: "دولت خواهی" نهاده‌ایم.

توجه داشته باشیم که "آینده‌ی سیاسی مشترک" بدون برپایی دولت (خودمختار تحت حاکمیت یک دولت بزرگ‌تر و یا دولت مستقل) امری غیرواقعی و غیرممکن است. آنچه که یک اتنیک را از اتنیک-ملت متمایز می‌سازد همانا "آینده‌ی سیاسی مشترک" است. "خواست آینده‌ی سیاسی مشترک" وجه مشترک دولت-ملت و اتنیک-ملت می‌باشد و در واقع "آینده سیاسی مشترک" اصل اساسی "ملت بودن" یک مجموعه‌ی انسانی‌ست. در نظر داشته باشیم که اگر یک مجموعه‌ی انسانی به مرحله‌ی خواست "آینده‌ی سیاسی مشترک" نرسیده باشد، آن مجموعه‌ی انسانی به مرحله‌ی "ملت بودن" نرسیده است و نمونه‌ی آشکار آن نیز کولی‌ها هستند که علیرغم زبان مشترک، تاریخ مشترک، آداب و سنن مشترک و ... هیچ اصراری بر ملت بودن خود ندارند. در واقع پروسه‌ی "ملت شوندگی (یا میللت لشمه)"، پروسه‌ی گذر از مرحله اتنیکی صرف به مرحله‌ی خواست آینده سیاسی مشترک (دولت‌خواهی) و یا به عبارتی پروسه ی استحاله از مرحله‌ی قومیت به مرحله‌ی ملیت است.

۴- در پایان مایلیم یادآوری کنیم که یک تعریف صحیح و ملموس از ملت و همانا "خواست آینده‌ی سیاسی مشترک برای خلق ترک ساکن در آذربایجان جنوبی" نه تنها هویت اتنیکی ما را تغییر نخواهد داد، بلکه ضامن بقاء و استمرار هویت اتنیکی ما نیز هست. ما معتقدیم اگر مردم ترک اتنیک ایران نتوانند اداره‌ی سیاسی جامعه‌ی خود را به دست گیرند، محکوم به قبول تعاریف و تعابیر استالینی و رضاشاهی از هویت خود خواهند بود.

قرار دادن مساله‌ی "آینده سیاسی مشترک" در درجه‌ی چندم اهمیت در مبارزات ملت ما که آقای "مهران بهاری" آنرا در آجندای سیاسی خود قرار داده‌اند، راه به کعبه‌ی مقصود نخواهد برد. البته اینکه ما با آقای بهاری نظرات متفاوتی داشته باشیم نه عجیب و نه غیر طبیعی‌ست. ولی اینکه مسئله‌ی اصلی ملت‌شوندگی ما را که همانا «دولت‌خواهی و تعیین حدود و ثغور دولت مطلوب» است، در سایه‌ی هیاهوی مباحثات بر سر نامِ (ملت = آن چیزی که نمی‌دانیم چیست) قرار دهیم به مثابه‌ی ایجاد سردرگمی بیشتر در کلاف این مباحثات است، که شرکت کنندگان بحث را فقط خسته خواهد کرد.
و آنچه که متاسفانه نتوانسته‌ایم به آقای شاملی برسانیم همانا شیوه و مکانیزم بحث بر سر "نام" است که می‌بایست از روی "محتوای آن" تعیین شود و اظهار این نکته که نام اقوام به اعتبار قدمت هر قوم شاید هزاران سال پیش نهاده شده باشد و کسی هم حق تغییر یا انتخاب نام دیگری برای آن را ندارد. اما نام ملل، به اعتبار اینکه تاریخی متاخر (و حدود دویست سال) دارد و هر سال جدید آبستن تولد ملتی جدید است لاجرم، به محض تولد لازمست، شناسنامه‌ای برای وی تهیه شود. اگر چنین نبود دیگر بحثی بر سر نام مولود جدید در نمی‌گرفت و همه باور داشتند که این کودک همان جد خودش است و نامی جز نام جدش نیز بر او لازم نیست!

ضمائم:

*
عین یادداشت آقای یونس شاملی:
استخوانبندی تمام مباحثات و تمامی نمونه هایی که دراین بخش توضیح داده شده است، شرح مفهوم دولت - ملت که در ادبیات سیاسی بصورت مختصر "ملت" نیز بیان میشود. اگر فرصتی دست داد بیشتر به این موضوع این نوشته خواهم پرداخت. اما آنچه که روشن است، تفاوت دو مقوله در مباحثات مربوط به ملت و ملت شوندگی خلق ترک و یا هر خلق دیگری است، که یکسو رویکرد "دولت- ملت"، یا "ملت" معطوف به تشکیل دولت سیاسی است، که مختصرا در ادبیات سیاسی "ملت" خوانده میشود و رویکرد دیگرش بحث و بررسی حول مسئله "ملت اتنیکی" مد نظر است که رویکرد آن به زبان مشترک، تاریخ مشترک، سرزمین مشترک، آداب و سنن مشترک و تلاش برای برپایی آینده ایی مشترک است.

بنابراین "دولت - ملت" که در این نوشته از آن بعنوان ملت یاد میشود و "ملت" اتنیکی که در این نوشته آن را قوم و یا شهروند نامیده میشود. بخش بسیار مهم در مقاله اصلی نوشته آقایان صرافی و مرتضی لو اینست که تاکنون توافقی در تعریف از ملت وجود ندارد. با این وجود عزیزان ما تلاش کرده اند در این مقاله کوتاه تعریفی کامل و جامعه از "ملت" را ارائه دهند و در این تعریف البته که موفقیت چندانی بدست نیاورده اند. وقت تلاش مراکز علمی به چنین مقصدی نرسیده اند، چگونه میتوان باور داشت که در این مقاله کوتاه بشود قال قضیه را کند و تعریفی جامعه از ملت ارائه داد. آنچه که به نظر من مهم است، احاطه به تعاریف و نوع نگاه به مسئله ملت است و آنگاه تمرکز به یک رویکرد مشخص از ملت که شرایط مشخص تحلیل مشخص از ملت را میتواند در تحلیل خود بگنجاند و نه چیز دیگر.

به نظرم تمامی تعاریفی که در مورد ملت انجام شده متناسب شرایطی که وجود داشته حقیقتی را با خود به یدک میکشد. و دقیقا به همین دلیل هم خلق ترک در آذربایجان جنوبی و ایران بایستی برای رستن از شرایط اسارت تعاریف لازم را بر اساس ضرورتهای مورد نظر در میان بگذارد. به نظر من تلاش برای ارائه یک تعریف جامع از ملت برای تمامی ملتها در جهان جهان همانقدر خطاست که تصور کنیم تعریف ملت نیز میتواند تنها و تنها میتواند یکی و نوع جامع آن باشد.

در تعریف از ملت چه "دولت ملت" و چه "ملت اتنیکی" بایستی جانب احتیاط را از دست نداد و تسلیم چنان تئوری نشد که در عمل بر ضد خلق ترک در آذربایجان جنوبی و ایران منجر گردد. در نهایت هر چه باشد هویت ملی و اتنیکی ما نباید دستخوش تغییر گردد.