راسیسم

YS یونس شاملی

شاخه زنجان "حزب اراده ملت ایران" اعلام موجودیت کرد. حزب اراده ملت ایران (حاما) یکی از شمار احزاب فارسی تحت لوای دروغین "ملت ایران" است. آنچه که امروز "ملت ایران" خوانده میشود، چیزی جز "ملت فارس" نیست و تیپولوژی اتنیکی دولت حاکم بر ایران نیز چیزی جز "دولت فارسی" نیست. هرچند که این دولت ماهیت استبدادی (دینی) و استعمار (علیه ملیتهای غیرفارس) دارد. قیام خلقهای غیرفارس و از آن جمله جنبش سیاسی متعلق به خلق ترک در آذربایجان جنوبی، تیپولوژی اتنیکی دولت فارسی و ماهیت استعماری سیاست آن را بیش از پیش افشا کرده است. احزاب سیاسی دمکرات فارسی نمیتوانند و نباید در مناطق ملی متعلق به ملیتهای غیرفارس فعالیت داشته باشند. چه هر ملیتی احزاب سیاسی خاص خود را دارند و در واقع آن احزاب هستند که مشروعیت و مقبولیت لازم را برای فعالیت در مناطق ملی خود دارند.  بنابراین دمکراتیک ترین شیوه این استکه احزاب فارسی تنها درمناطق فارسی فعالیت کنند و از فعالیت در مناطق غیرفارس اجتناب کنند.

 

 

مبارزه خلق ترک در آذربایجان جنوبی مبارزه ایی برای حق تعیین سرنوشت خویش است. گشودن دفاتر احزاب فارسی در آذربایجان از سوی نشانگر گسترش مبازه ملی دمکراتیک در وطن ملی خلق ترک (آذربایجان) است و از سوی دیگر این حرکت احزاب فارسی چیزی جز دهن کجی به مطالبات بر حق خلقهای غیرفارس نیست. عناصری که اسمشان تحت عنوان شاخه زنجان حزب "حاما" منتشر شده لیست فریب خوردگان تفکر استعماری دولت فارسی و شخصیتهای آسیمله شده ترک است.

 

حزب حاما، و سیاست آن در زنجان و کل آذربایجان سیاستی استعماری و برای استحاله خلق ترک در دولتمداری فارسی ایران است. فریب خوردگان و عمله های استعمار داخلی که خود را شاخه زنجان آن حزب معرفی میکنند، بایستی به هر طریق از کل آذربایجان جنوبی بیرون رانده شوند. احزابی از این دست بر آنند که با توسل به عوامل و عناصر از خود بیگانه و سودجو در آذربایجان شاخه های این احزاب را در آذربایجان فعال کنند و با فریب بخشی از مردم در آذربایجان، بتوانند در شرایط بحرانی مردم آذربایجان را رو در روی هم قرار داده و خلق ما را در چشم اندازی یک تحول اساسی و درمبارزه برای حق تعیین سرنوشت خویش آذربایجان جنوبی ناکام بگذارند.

 

فعالین مدنی و سیاسی ترک در آذربایجان جنوبی بایستی با تمامی توان سیاست استعماری جدید احزاب سیاسی فارسی به اصطلاح مخالف حاکمیت و اصطلاح طلب را در آذربایجان افشا کنند و تا حد ممکن مانع از فعالیت این احزاب در آذربایجان گردند. شخصیتهای ترک و اصطلاح طلب مخالف دولت، نه با نام احزاب فارسی و نه تحت یک برنامه سیاسی فارسی، بلکه با به رسمیت شناختن هویت ملی "ترک" و "زبان ترکی" و با تاکید به "آذربایجان" به مثابه سرزمین ملی خلق ترک (و البته دیگر خلقهای ساکن در آن) برنامه سیاسی احزاب خود را ارائه کنند و تحت عنوان اصلاح طلبان ترک در آذربایجان مواضع مخالف حاکمیت جمهوری اسلامی را ترویج کنند. حزب اراده ملت ایران، نه عنوانش، نه برنامه اش هیچ نشانی از هویت ترکی، زبان ترکی و سرزمین ملی ترک (آذربایجان) را باخود ندارد و لذا نه تنها یک حزب آذربایجانی نیست، بلکه یک حزب تمام عیار فارسی است که میدان فعالیت اش را (زنجان) سرزمین ترک انتخاب کرده است.

 

مردم ما برای آزادی، برای اعادهء حق تعیین سرنوشت خویش و برای رشد و توسعه همه جانبه در آذربایجان هیچ راهی جز تکیه بر جنبش مستقل ملی دمکراتیک خود و جز تکیه بر احزاب سیاسی آذربایجانی و شخصیتهای فکری وسیاسی خلق ترک ندارد. سیاست دولت فارسی در استفاده از شخصیتهای آسیمله شدهء ترک و برای فریب مردم ما به تدریج و در تمامی اشلهای آن در حال افشا شدن است. افشاء ماهیت احزابی از نوع "حاما"، فریب تفکر وسیاست استعماری احزاب فارسی در آذربایجان را بیشتر برملا میکند.

20140513

 

ادامه بحث و پاسخ به نظرات مخالف

یونس شاملی

ایران چند ملیتی در تقابل با ایران تک ملیتی؛

آقای کاظم ثانی، مهتمرین خطای دید در ارزیابی شما از نوشته من، که شما آن را شعارگونه تلقی کرده اید، به نوع نگرش ما از نقطه نظر اتنیکی در ایران بازمیگردد. تفاوت فاحش نگاه من و شما در اینست که اولا از نظر من ایران یک کشور کثیرالملله با "چند واحد ملی" (فارس، آذربایجان، کردستان، بلوچستان، الاحواز و...) است، اما شما این کشور را در نوشته خود به مثابه "یک واحد ملی" تلقی کرده و بر اساس آن به قضاوت نشسته اید. جوهره نوشته من در اینست که نرمالترین شیوه فعالیت احزاب سیاسی فعالیت در حوزه ملی خودشان است. یعنی حزب سیاسی فعال در آذربایجانی به مثابه یک واحد ملی و جغرافیایی منطقا بایستی از میان مردم آذربایجان برخاسته باشد. همچنانکه یک حزب سیاسی در کردستان بایستی و لزوما از میان مردم کردستان برخاسته باشد. مثال بیاورم شاید اندکی بیشتر روشن گردد. تصورش را بکنید که یک حزب کردی در بلوچستان به فعالیت بپردازد و یا یک حزب سیاسی بلوچ حوزه فعالیت خود را منطقه عربی الاحواز قرار دهد و یا یک حزب عربی آذربایجان را حوزه فعالیت خود انتخاب کند! این نوع فعالیت، اگر واقعا عملی باشد (که نیست) بی حاصل و حتی گیج کننده است. چون یک حزب سیاسی مثلا عربی در آذربایجان و یا کردستان نه میتواند پایگاهی داشته باشد و نه با زبان مردم آن منطقه آشناست و نه فرهنگ مردم را به درستی میشناسد و نه حتی از نیازها و مطالبات مردم در آن منطقه باخبر است. دقیقا چنین است برای یک حزب آذربایجانی که بخواهد در اهواز و یا آبادان به خودش چنین نقشی بدهد. با این مثالها خواستم روشن کنم که احزاب سیاسی واحدهای ملی (که نامشان را فوقا آوردم) در ایران بایستی از میان مردم و پیشروان سیاسی آن واحد و یا ایالت باشد، و گرنه هر حزب سیاسی که تعلق خاطری از نظر سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و...  به منطقه فعالیت خود نداشته باشد، نه میتواند موثر باشد و نه میتواند تاثیر مثبتی بر روند تحولات در آن منطقه داشته باشد. این نوع فعالیت (یعنی فعالیت حزبی در واحد ملی غیرخودی را برای روشن شدن مسئله نامگذاری کنیم) اساسا غیرموزون، غیرمنطقی، حتی غیرعقلانی است. تاکید من به تعلق خاطر فعال و یا حزب سیاسی به منطقه ملی خود بخشا از این جوهره ناشی میشود. برای نمونه حزب سیاسی آذربایجانی بایستی بر فاکتورهای و مشخصه های این منطقه ملی توجه نشان دهد. البته که در آذربایجان فقط ترکها زندگی نمیکنند و در این سرزمین مردمانی با تعلق خاطر اتنیکی غیرترکی (کرد، فارس، ارمنی، گیلک...) نیز زندگی میکنند که حق فعالیت متشکل آنها بر اساس منشور جهانی حقوق بشر و کنوانسیونهای الحاقی آن البته که باید محفوظ باشد.

نظام غیرمتمرکز در تقابل با نظام متمرکز؛

از سوی دیگر این شیوه نگرش، یعنی تعلق احزاب سیاسی به واحدهای ملی بر اساس ساخت بافت کثیرالمللگی کشور ایران، در عین حال به یک نظم غیرمتمرکز سیاسی در ایران راه میبرد. در صورتیکه نظم متمرکز یکی از پایه های اساسی تکوین استبداد سیاسی در صدسال گذشته بوده است. اما این همه داستان نیست.

 

حق تعیین سرنوشت در تقابل با دمکراسی؛

در منشورجهانی حقوق بشر، کنوانسیونهای الحاقی آن و منشور ملل متحد، حق ملل در تعیین سرنوشت خویش به رسمیت شناخته شده است. ملت ها و یا ملیتهایی که دارای وطن ملی هستند (مثل ترکها در آذربایجان، کردها در کردستان، بلوچ ها در بلوچستان و...) حق اداره منطقه ملی خود را دارند. حق تعیین سرنوشت بایستی بر اراده ملی مردم آن منطقه، سعادت آن مردم و در عین حال رشد و توسعه آن واحد ملی را مد نظر قرار میدهد. یعنی یک حزب آذربایجانی عمده ترین تمرکز برنامه ایی خود را توسعه در ابعاد سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و .... آذربایجان (جنوبی) قرار میدهد. همچنان که یک حزب کردی و یا یک حزب بلوچی نیز همین اهداف را در رابطه با منطقه ملی خود پی میگیرد. در اهداف برای احزاب فارسی نیز صادق است. احزاب سیاسی فارس به طور طبیعی درست مثل دیگر احزاب سیاسی بایستی به توسعه منطقه فارس یا فارسستان (واحد ملی فارس و سرزمین آنان فارسستان) تمرکز داشته باشد. یک حزب سیاسی فارسی، بر اساس چه مقاصد و برنامه ایی میخواهد در کردستان، بلوچستان و یا آذربایجان فعال باشد؟ یک حزب فارسی با یک برنامه حزبی به زبان فارسی، توسعه فرهنگ فارسی، رشد و توسعه تکنولوژی و اقتصادی در واحد ملی فارس را میتواند در فعالیت خود بگنجاند. اما فعالیت چنین حزبی در آذربایجان یا کردستان و یا بلوچستان و یا منطقه الاحواز که هم زبانش با فارسی متفاوت است، هم فرهنگ و تاریخ خاص خود را دارد، هم از نظر حقوق اتنیکی و ملی دارای تفاوت فاحشی است، برای چه مقصودی دنبال میگردد؟

یکی دیگر از رمزهای فهم نوشته من دقیقا در این نکته نهفته است. خلق ترک، همچنانکه خلق کرد و یا بلوچ و یا عرب در صدسال گذشته مورد تعرض یک سیاست استعماری (داخلی) بسیار سهمگین قرار داشته است. هویت ملی خلق ترک و زبان ملی آن ترکی و تاریخ این مردم انکار شده و حتی دستخوش تحریفات بسیار جدی قرار داشته است. آذربایجان جنوبی همچون دیگر مناطق ملی که فوقا نامشان را برشمردم، با بی رحمانه ترین وسیله مورد تعرض استعماری قرار داشته اند. محرومیت روز افزون مناطق و واحدهای ملی غیرفارس با واحد ملی فارس غیر قابل مقایسه است. تحقیر، توهین و تبعیض جزء جدایی ناپذیر سیاستی استکه دولت فارسی ایران در نود سال گذشته به خلقهای غیرفارس و واحدهای ملی غیرفارسی روا داشته است. رفتار دولت ایران و سیاستهای تبعیض آمیز آن نسبت به حقوق خلقهای غیرفارس، نشانه های بسیار دقیق و روشن یک رفتار استعماری در اشل داخلی ایران بوده است.

 

بنابراین مبارزه علیه استعمار داخلی و تلاش برای برقراری حق تعیین سرنوشت خویش، ایجاب میکند که استقلال نسبی واحدهای ملی غیرفارس در ایران مورد توجه بسیار جدی قرار بگیرد. اینک سیطره جهنمی دولت ایران بر مناطق ملی غیرفارس ادامه دارد. یکی از پشتوانه های اساسی سیاست دولت ایران استحاله خلقهای غیرفارس در یک زبان، در یک تاریخ و در یک ملت که همانا ملت فارس میباشد، است. بنابراین ضرورت برپایی جنبش های مستقل متعلق به خلقهای غیرفارس در ایران امری غیرقابل اجتناب است. فعالیت احزاب سیاسی فارس در مناطق غیرفارس تنها و تنها برای توجیه سیطره سیاسی دولت فارسی بر مناطق غیرفارسی است. راه مقابل با سیطره استعماری برپایی جنبشی مستقل برای رهایی ملی از سویی و تشکیل دولت واحد های ملی بر اساس منشور ملل متحد است. دقیقا بر این اساس، همچنانکه فعالیت یک حزب کردی در منطقه عربی را ناموزون و غیرعقلانی نشان میدهد، فعالیت سیاسی احزاب فارس نیز در واحدهای ملی غیرفارس به همان درجه غیرعقلانی و در عین حال تلاشی است برای استمرار سیطره  استعماری (داخلی) و استثماری دولت فارسی بر مناطق ملی غیرفارس است. مبارزه با استعمار داخلی و شگردهایی که سلامت یک جنبش مستقل سیاسی و در عین حال ملی دمکراتیک در مناطق ملی غیرفارس از الزامات مبارزه ملی و برای برقراری عدالت و برابری حقوقی در تمامی عرصه هاست. این سیاست بریک جوهره دمکراتیک بنا شده است. آقای ارسی حامل یک تفکر استعماری و برتری عنصر فارس بر عنصر غیرفارس در ایران است. این تفکر در ضدیت کامل با انسانیت، حقوق برابر جمعی و اتنیکی و مطالبات دمکراتیک مردمان غیرفارس قرار دارد.

 

شما حق خلقها در تعیین سرنوشت خویش را با دمکراسی در هم آمیخته اید و دمکراسی را پاسخی نسبت به حل مسئله ملی در ایران دانسته اید. تلاش برای دمکراسی از آن ملتهایی است که صاحب دولت اند و در تلاشند دولت شان را دمکراتیزه کنند، اما ملتهایی که هنوز صاحب دولت نیستند و در پروسه مبارزه برای حق تعیین سرنوشت مبارزه میکنند، هنوز دولتی ندارند که برای دمکراتیزه کردن آن تلاش کنند. بنابراین "حق تعیین سرنوشت" و "دمکراسی" دو مقوله جداگانه ای هستند که چنان ارتباطی منطقی که شما در تصورتان گنجانده اید ندارند. برای جلو گیری از اطاله کلام من لینک مقاله آقای رزمی را تحت عنوان "آیا دموکراسی مساله ملی را حل می کند؟" را برای مطالعه شما در همین جا قرار میدهم؛ http://www.alarabiya.net/views/2012/02/06/192921.html

 

احزاب سیاسی واحد های ملی در تقابل با احزاب سیاسی به اصطلاح سراسری؛

در نوشته تان به احزاب سراسری اشاره کرده اید که گویا بایستی در تمامی واحد های ملی بایستی حضور داشته و فعالیت نمایند. اما احزاب سیاسی مرکزگرا که اساسا به اساسا به جامعه سیاسی فارس ایران تعلق دارند همه شان خودشان را سراسری میدانند و صد البته که به دکترین دولت ایران در خصوص استمرار سیطره استعماری بر واحدهای ملی غیرفارس عمل میکنند. احزاب سیاسی فارسی، احزابی هستند که زبان شفاهی و کتبی شان فارسی است، تاریخ فارسی را برای مردم ایران به مثابه تاریخ رسمی معرفی میکنند، زبان دولت، قوه قضاییه و مجلس فارسی است، زبان قانون اساسی آنان فارسی است، تمامی بودجه کشور در راستای توسعه و ترویج زبان فارسی مورد استفاده قرار میگیرد. این احزاب حتی کمونیست ترین ها نیز در تعلق ملی و اتنیکی فارسی نه تنها تعلل نمیکنند بلکه سیطره سیاسی دولت فارسی را (که آنان معمولا با نام مستعار دولت ایران میخوانندش) بر ملتهای غیرفارس و واحدهای ملی آنان را جزو جدایی ناپذیر برنامه سیاسی خود میدانند. اما هرکدام از این  احزاب با ادبیات و لفاظی های خاص خویش این سیطره استعماری را توجیه میکنند. من نوشته ایی دارم در خصوص تیپولوژی اتنیک احزاب سیاسی فارسی که خود را احزاب سراسری میخوانند. لینک این مطلب را برای مطالعه شما در اینجا قرار میدهم؛
http://far.baybak.com/shomareh_6751.azr

در مورد سازمانهای سراسری یک سخنرانی هم دارم که میتوانید آن را نیز گوش کنید؛

http://www.youtube.com/watch?v=bZWkK5wdSj4

 

برنامه حزاب سیاسی ملیتهای غیرفارسی در تقابل با برنامه احزاب سیاسی فارسی

مورد دیگری که متد نگاه مرا با فهم آقای ثانی از سیاست در ایران جدا میکند، اهداف و برنامه احزاب سیاسی فارسی است که خودشان را احزاب سراسری نیز می خوانند!! اما واقعا این احزاب را میتوان سراسری خواند؟ پاسخ این پرسش منفی است. احزابی که امروز خودشان را احزاب سراسری میخوانند نه بر روند توسعه سیاسی در مناطق و واحدهای ملی موجود در ایران که بر موج یک تفکر تمامیت خواه و حتی استعماری استوار است. علت اینکه آنها را تمامیت خواه و سوار بر موج فکری استعماری میخوانم این استکه احزاب سیاسی سراسری از نظر تئوری ( از استثناها بگذریم، تمامی احزاب و سازمان های راست تا چپ اصطلاح سراسری) به یک دولت تمامیت خواهی، تمرکزگرایی، تک ملیتی فارسی تکیه دارند، در تهران شکل گرفته اند و زبان رسمی و مورد استفاده شان فقط فارسی است و به استمرار دولت فارسی (با برنامه حزبی خودشان) تاکید دارند، خلقهای غیرفارس را اقلیتهای قومی!! میخوانند که در میان مردمان فارس در ایران پراکنده اند و این به اصطلاح اقلیتهای قومی که در واقع گروههای ملی موجود در ایران را تشکیل میدهند بی سرزمین معرفی میکنند، حق تعیین سرنوشت و حق تشکیل دولت به واحد ملی آنها در چارچوب یک دولت فدرال در ایران را نیز قائل نیستند. و بدین ترتیب تبعیض و تحقیر علیه خلقهای غیرفارس جزوی جدایی ناپذیر از برنامه سیاسی این احزاب تشکیل میدهد. ایا واقعا حزب توده، نهضت آزادی، مجاهدین خلق، حزب پان ایرانیست، حزب سومکا، جبهه ملی، فداییان با شاخه های متفاوت اش، حزب توده ایران،مشارکتی ها و دفتر تحکیم وحدت و  دهها حزب و گروهی که به پسوند ایران مزین هستند را میتوان احزاب متعلق به خلقهای غیرفارس تلقی کرد!!؟؟ پاسخ این پرسش مثل روز بر هر آگاه سیاسی روشن است. جوهر متدولوژک تفکر من بر حقوق برابر فردی (حقوق برابر شهروندی) و حقوق برابر جمعی (حقوق برابر واحدهای ملی یا حقوق برابر اتنیکی) و به رسمیت شناختن تمامی ان حقوقی است که در سطح بین المللی قبول شده است.

 

اما برنامه احزاب سیاسی متعلق به ملیتهای غیرفارس، برقراری یک دولت تمامیت خواهی، تمرکزگرایی، تک ملیتی فارسی نیست. برنامه احزاب سیاسی متعلق به ملیتهای غیرفارس برپایی یک دولت غیرمتمرکز، غیرتمامیت خواه و چند ملیتی است. این مطالبه مطالبه ایی بسیار عادلانه و منطبق با حقوقی بین المللی است. بنابراین هدف احزاب سیاسی فارسی اگر اصطلاحات، توسعه دمکراتیسم و رشد اقتصادی و... در فارسستان (از زبان تمامیخواهان فارسستان را میتوانید ایران نیز بخوانید) است، اما اهداف اصلی آنها در آذربایجان، کردستان و یا بلوچستان و منطقه عربی الاحواز در اساس استمرار سطله دولت فارسی است. تاریخ 90 ساله گذشته نشان میدهد که واحد های ملی غیرفارس چه از نظر سیاسی، چه از نظر اقتصادی اجتماعی و حتی از نظر فرهنگی نسبت به مناطق فارسی بسیار توسعه نایافته تر و رشد نایافته تر است. توسعه واحدهای ملی غیرفارس برای احزاب سیاسی فارسی (همان احزاب سراسری) اهمیت درجه دوم را دارد. برای آنها "حفظ تمامیت ارضی" و "امنیتی تلقی کردن مناطق ملی غیرفارس" در اولویت و برنامه توسعه واحدهای ملی غیرفارس در درجه دوم اهمیت جای میگیرد. بنابراین هدف اصلی احزاب سیاسی فارس حفظ سیطره دولتمداری تک ملیتی فارسی بر مناطق ملی غیرفارس است. این نگرش که آقای کاظم ثانی نیز آن را نمایندگی میکنند، در تعارض کامل با منشور ملل متحد، منشور جهانی حقوق بشر و کنوانسیونهای آن است. و دقیقا به همین خاطر اهداف اصلی احزاب سیاسی متعلق به ملیتهای غیرفارس گسترش یک جنبش مستقل سیاسی (ملی و دمکراتیک) در منطقه خودشان و برای درهم شکستن سیاست استعماری داخلی  است که توسط دولت ایران در 90 سال گذشته بر این ملیتها و مناطق ملی آنها تحمیل کرده است.

 

دقیقا از این زاویه است که فعالیت های احزاب سیاسی فارسی (یا سراسری) در مناطق  غیرفارسی، از سویی برای حفظ افکار عمومی عقب مانده در توجیه دولت فارسگرا و تامین سیطره استعماری آن است.  استمرار فعالیت احزاب سیاسی فارسی در مناطق غیرفارس و کمکهای مالی قابل ذکر دولت برای تقویت چنین احزابی در ادامه به پولایزه شدن واحدهای ملی غیرفارس منجر شده و خلقها غیرفارس را در شرایط بحرانی و در سرزمین ملی خودشان  رودر روی هم قرار میدهد و فاجعه انسانی دیگری بوجود میآورند. برای نمونه تمامی کادر مرکزی یئنی گاموح به مثابه یک حزب آذربایجانی در زندان هستند و مجموعا به 45 سال زندان محکوم شده اند، اما رهبران "حزب اراده ملت ایران" در زنجان دفتر باز میکنند!!  به بیان دیگر استمرار فعالیت احزاب سیاسی فارسی در مناطق غیرفارسی میتواند با جذب افکار بخشی از مردم آذربایجان برای حمایت از دولت فارسی در ایران، مردم خود آذربایجان را در آذربایجان، مردم خود کردستان را در کردستان، مردم خود بلوچستان را در بلوچستان و... بصورت خشونت آمیزی رودر روی هم قرار دهند! بنابرای و برای ممانعت از چنین توطئه ریزلانه سیاسی بایستی از هم اینک و با تمامی توان به افشای عواقب فعالیت احزاب سیاسی فارسی در مناطق غیرفارسی (آذربایجان، کردستان، بلوچستان و الاحواز ...) دست یازید.

این همان سیاستی استکه تلاشگران فرانسوی زبان کبک در کانادا انجام داده اند. از نظر جوهره همان کاریست که مبارزان الجزایر با نیروهای فرانسوی انجام دادند. همان کاریست که هندی ها با انگلیسی ها در هندوستان به آن سیاست دست یازیدند. آیا فعالیت سیاسی احزاب انگلیسی در هندوستان چه معنی میتواند داشته باشد؟؟ آیا فعالیت احزاب کبکی در منطقه انگلیسی زبان کانادا توجیه دارد؟ پاسخ این پرسش ها منفی است. احزاب سراسری نمیتواند با خودخوانی و لفاظی به حزب سراسری تبدیل گردند. احزاب سیاسی سراسری زمانی میتواند معنی داشته باشد که واحد های ملی در ایران (آذربایجان، فارسستان یا فارس، کردستان، بلوچستان، الاحواز و ...) دارای یک دولت ایالتی مختص خود باشند. و احزاب سیاسی موجود در این واحدهای ملی براساسا جهتگیریهای فکری و نظری (راست تا یا چپ) به مذاکره بپردازند و توافق کنند که در چارچوب یک دولت فدرال به یک حزب چند ملیتی و سراسری تبدیل گردند. مثلا سوسیال دمکراتهای آذربایجان، با سوسیال دمکراتهای فارسستان، بلوچستان و الاحواز با تشکیل کنگره هایی توافق بکنند که با بافت دینامیک و چند ملیتی، در جهت سوسیال دمکراتیسم عمل کنند و به تدریج به تاسیس یک حزب سراسری بیانجامد. اما وقتی هویت ملی واحدهای ملی غیرفارس، زبانشان و سرزمین ملی شان به رسمیت شناخته نشده است، میتواند حزبی را که تمامی هئیبت آن فارسی است، حزب سراسری نامید؟؟

 

تفاوت نقش حزب سیاسی و فرد سیاسی

آقای قنبر قنبری نظری در نقد مطلب من نوشته اند. با وجود اینکه ایشان فهوای نوشته مرا تفکر شورای نگهبانی ارزیابی کرده اند، اما من میخواهم، نوشته ایشان را جدی بگیریم و در مورد نارسایی تفکر ایشان در برخورد با آنچه که من نوشته ام اندکی توضیح دهم. اساس تفاوت فکر من و آقای قنبری در نگاه به تفاوت نقش یک حزب سیاسی و نقش یک فرد سیاسی در جامعه است.

تفاوت نقش حزب سیاسی و فرد سیاسی در کجاست؟

آقای قنبر قنبری مینویسند؛ " خلقهاى تحت ستم را از موقعيت مظلوم،بناحق ظالم به تصوير مى كشد،و اين به نوعى خدمت به سيستم فكرى فاشيسم فارس مى باشد" (پایان نقل قول).

 

یکی از کارهای اساسی فعالین یک جنبش سیاسی شکل دادن به نظریهء سیاسی و تعمیق در عرصه نظری آن جنبش سیاسی است. برای نمونه فعالین جنبش ملی دمکراتیک آذربایجان بایستی از جوانب مختلف نظر جنبش ملی در آذربایجان را روشن کنند و موضعگیری این جنبش را به صورت دقیق و منطقی توضیح دهند. به بیان دیگر تئوریزه کردن مسائل مختلفی که یک جنبش سیاسی با آن روبروست، از مسئولیتهای فعالین سیاسی آن جنبش است. در این نوشته اخیر من نیز، موضع جنبش ملی دمکراتیک خلق ترک در آذربایجان (جنوبی) در قبال احزاب سیاسی غیرآذربایجانی و بویژه حاملان نظریه های سیاسی دولت استعماری حاکم در آذربایجان از اهمیت حیاتی برخوردار است. اگر جنبش ملی دمکراتیک خلق ترک در آذربایجان یک جنبش ملی و دمکراتیک است، اگر محرز است که هدف این جنبش به منصه عمل درآوردن حق تعیین سرنوشت خویش و بر این مبنا تاسیس دولت آذربایجان (درچارچوب جغرافیای سیاسی ایران و یا خارج از آن) است، فعالین و احزاب سیاسی آذربایجانی نمیتوانند نسبت به فعالیت احزابی که (چه از جنبه نظریه سیاسی در جهت دولتمداری فارسی عمل میکنند و از جنبه عملی استحاله خلق ترک در دکترین ایران را دنبال میکنند) نمیتوانند بی تفاوت باشند.

 

 هدف حزب سیاسی کسب قدرت سیاسی است. بسیار امر مهمی است. "هدف حزب سیاسی" کسب قدرت سیاسی است. اما هدف "فرد سیاسی" در جامعه لزوما کسب قدرت سیاسی نیست. برای مثال یک فرد فعال سیاسی عرب و یا یک فرد سیاسی بلوچ میتواند به دلیل اینکه در کردستان زندگی میکند، در زندگی سیاسی کردستان فعال باشد و نقش آفرینی کند. اگر تعداد بلوچها در کردستان به اندازه ایی باشد که بتوانند فعالیت سیاسی کنند نیز حق دارند حزب سیاسی تشکیل دهند و در جهت مشارکت در قدرت سیاسی نقش آفرینی کنند. اما میدانیم که در کردستان آمار بلوچها در حدی نیست که بتوانند حزب سیاسی داشته باشند. اما به یکباره یک حزب بلوچی که در بلوچستان فعال است، سرو کله اش در کردستان پیدا میشود و دفاتر حزب بلوچی را در کردستان برقرار میکند. آیا در چنین شرایطی این پرسش برای فعالین و احزاب سیاسی کرد پیش نمی آید که این حزب بلوچی (فراموش نکنید که هدف حزب سیاسی کسب قدرت سیاسی است)  در کردستان دنبال چه سودایی ایست؟؟! مثال من از فعالیت یک حزب بلوچی در کردستان، انطباق دقیقی با نقش آفرینی احزاب سیاسی جامعه فارس در مناطق غیرفارسی ندارد. اما این مثال را آوردم تا روشن کنم که حزب سیاسی که به جامعه آذربایجان و کردستان تعلق ندارد و بویژه از جهت نظریه سیاسی عنوان حزب اش "حزب اراده ملت ایران" یا "جبهه ملی ایران"، یا "حزب پان ایرانیست ایران"، "حزب توده ایران" و... که هم از جهت دکترین سیاسی و هم از جهت تیپولوژی اتنیکی حزب، احزابی صد در صد فارسی هستند، فعالیتان در مناطق غیرفارس به چه هدفی صورت میگیرد؟ گفتیم که "هدف حزب سیاسی کسب قدرت سیاسی است". حالا در آذربایجان، در کردستان، در بلوچستان و .... دولت فارسی سیطره بی چون و چرایی دارد. این احزاب که نامشان را بردم، چه از نظر دکترین سیاسی دولت ایران و چه از نظر تبلیغی و سازماندهی در راستای تحکیم دکترین سیاسی دولت فارسی ایران عمل میکنند. حتی احزاب دمکرات (اگر وجود دارد) آنها نیز که در واحدهای ملی غیرفارس (مناطق غیرفارسی) فعالیت میکنند، هدفشان یا "کسب قدرت سیاسی" است و یا اگر قدرت سیاسی دستان است، هدفشان "استمرار قدرت سیاسی موجود" است. دقیقا بر این اساس فعالین جنبش های ملی دمکراتیک متعلق به ملیتهای غیرفارس نسبت به فعالیت احزاب فارسی یعنی آن حزب هایی که بر بنیاد دکترین سیاسی دولت فارسی ایران برقرار شده و از جنبه تیپولوژی اتنیکی (زبان مورد استفاده در حزب، زبان رسمی و کتبی در آن، تاریخی که قرائت میکنند و ایران را سرزمین نیاکانی به حساب می آوردن) نیز به جامعه فارس ایران تعلق دارند، احزاب فارسی تلقی میگردند. بسیار روشن است که  هدف فعالیت احزاب سیاسی فارسی در جامعه غیرفارس حفظ و استمرار قدرت سیاسی دولت ایران است. با وجود اینکه این احزاب از چپ تا راست در تلاش برای رفرمیزه کردن و اصطلاح کردن این دولت در سمت و سوی دمکراتیک اند.

 

حالا احزاب سیاسی آذربایجان، احزاب سیاسی کردستان، احزاب سیاسی منطقه عربی الاحواز و یا بلوچستان بر اساس آرمان ملی و دمکراتیک شان در جهت عملی شدن حق تعیین سرنوشت ملیت خویش میکوشند. یعنی این احزاب میخواهند اتوریته دولت استعماری مرکزی ایران را در مناطق خود خنثی کنند و دولتی متعلق به مردمان آن مناطق برپاسازند. مبارزه ملی مردمان غیرفارس در ایران برای برپایی دولت  در مناطق ملی خویش است، در صورتیکه مبارزه احزاب سیاسی فارسی درهم شکستن این مبارزه به هر قیمتی و استمرار سیطره دولت فارسی در مناطق غیرفارسی است. حالا یک حزب سیاسی آذربایجانی که برای حق تعیین سرنوشت خلق ترک در آذربایجان مبارزه میکند، نسبت به فعالیت یک حزب سیاسی (هدف اش کسب و یا استمرار قدرت سیاسی است) فارسی که بر استمرار دولت فارسی در ایران تاکید دارد، میتواند بی تفاوت باشد و ادای دمکراسی دربیاورد که مثلا چه اشکال دارد که یک فردی به این خلق یا آن خلق کمک کند. می بینیم که در اینجا بحث روی افراد با پیشینه های مختلف نیست، در اینجا بحث بر سر فعالیت حزبی است که به مثابه بازوان دولت و ملت حاکم در مناطق ملتهای محکوم و در راستای تحکیم قدرت استعماری عمل میکند.

 

نادیده گرفتن این مهم و عدم تفکیک تفاوت نقش فرد با یک حزب سیاسی در یک جامعه استعمارزده در عمل خدمت به دولت استعماری و تحکیم مناسبات استعماری است. نتیجهء چنین سیاستی پولاریزه کردن مردم در جوامع استعمارزده و ایجاد دو دستگی در آن (طرفدارن دولت مرکزی فارسی البته زیر نام ایران و طرفدارن حق تعیین سرنوشت خل در آذربایجان) است. این دو دستگی در شرایط بحران سیاسی و تغییرات اصولی در جامعه میتواند فاجعه آفرین باشد. دولت مرکزی با تسلیح گروههای طرفدار خود علیه مطالبه به حق مردم و علیه جنبش سیاسی آنان وارد عمل میشود و برادر کشی بسیار جدی را در آن منطقه سازمان دهی میکند. اما اگر از امروز مواضع دقیقری داشته باشیم و فعالیت احزاب مرکزگرا و فارسی را در مناطق غیرفارس افشا کنیم، از سوی شرایط را برای عملی شدن حق تعیین سرنوشت فراهم میسازیم و از طرف دیگر از خونریزی، خشونت و برادر کشی در جوامع استعمار زده و مناطق ملی ملتهای محکوم (ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و...) جلوگیری میکنیم.

 

نگاه کنید که چگونه اقای قنبر قنبری تفکیک و تفاوتی میان "یک فرد سیاسی" با "یک حزب سیاسی" را در نوشته خود نادیده میگیرد. و این برداشت را از نوشته من به میان میکشد که گویا من مخالف فعالیت سیاسی افراد (با هر پیشینه اتنیکی) در هر واحد ملی (با هر پیشینه اتنیکی) هستم. در صورتیکه با توضیح فوق نشان دادم که این تفاوت بسیار فاحش است و اساسا نمیتوانند در مقام مقایسه برآیند. آقای قنیری مینویسند: " مثال اورده ايد كه احزاب كوردى يا توركى نمى توانند در بلوچستان عمل كنند،اصولا چرا نمى توانند، يعنى يك نفر براى دفاع از اذربايجان نمى تواند فارس يا كورد يا عرب باشد" (پایان نقل قول) در این جمله آشکارا درهم آمیزی "فرد سیاسی" با "حزب سیاسی" به چشم میخورد.

تفاوت مبارزه دمکراتیک با مبارزه ملی -دمکراتیک

آقای/خانم همام تبریزی، این نوشته کوتاه چه ربطی به دمکراسی دارد، که شما استنتاجتان را و حتی تمسخرتان را بر آن بنا کرده اید. این نوشته کوتاه به یک مبارزه ضداستعماری (داخلی) توجه دارد و میخواهد توضیح دهد که قوای سیاسی استعمار حاکم نباید فرصت یابد که در سرزمین ملت اسیر و ملت محکوم حاکمیت داشته و یا حتی فعالیت سیاسی بکند. ایا مردم الجزایر بایستی به فرانسوی ها اجازه میدادند که در الجزایر فعالیت سیاسی بکنند!!؟؟ آیا فرانسویهای کبک بایستی به احزاب انگلیسی میگفتند که تشریف بیاوید در کبک فعالیت سیاسی بکنید و حقوق ملی مردم کبک را زیر پابگذارید؟؟ ایا احزاب سیاسی کردهای بایستی به احزاب سیاسی عربی در عراق فرصت فراهم میکردند که در کردستان عراق فعالیت بکنند؟؟ این مقایسه ها خنده دار به نظر نمیرسد؟ حالا چه شده است که در مبارزه ملی مردم آذربایجان و یا مردمان غیرفارس دیگر نمیخواهند قوای سیاسی حاکم با ترویج تفکر استعماری حاکم، به دو دستگی در داخل واحدهای ملی شرایط فراهم سازد. این کجایش جرم و کجایش نادرست است. نادرستی در انجاست که شما از جوهره یک مبارزه ملی و رهایبخش خبرندارد و یا آگاهانه نمیخواهید خبر داشته باشد. وگرنه این شیوه معمول مبارزه ملی است. حالا باز برای روشن شدن مسئله از کردستان در ایران مثال بیاوریم. چون وقتی اسم آذربایجان را در این ارتباطات مطرح میکنیم، برای اغلب نخبگان فارس دور از تصور است. پرسش این استکه آیا احزاب سیاسی فارسی چرا باید در کردستان فعالیت داشته و یا دفتر فعالیت باز کنند؟؟ آیا در کردستان فارس ها زندگی میکنند که احزاب فارسی بخواهند در میان آنها پایگاه داشته باشند؟ واقعا احزاب سیاسی متعلق به کردستان، احزاب سیاسی کرد هستند یا احزاب سیاسی فارسی؟ در آذربایجان نیز دقیقا چنین است. در آذربایجان سیاست بایستی در جهت منابع و سعادت آذربایجان، سیاست، اقتصاد، جامعه و فرهنگ آن قرار داشته باشد. یک حزب با برنامه فارسی چگونه میتواند در آذربایجان جایی داشته باشد. البته نباید فراموش کرد که در آن بخشهایی از آذربایجان فارسها زندگی میکنند، فعالین سیاسی ان بخشها میتوانند هم تشکل حزبی داشته باشند و هم فعالیت سیاسی کنند. اما این فعالیت برای پیشرفت آن بخش هاست و جزی از واحد ملی آذربایجان است. اقلیتهای ملی در واحد های ملی باید که از حقوقی برخوردار باشند که در منشور جهانی حقوق بشر و دیگر حقوق بین المللی مستتر است. اما وارد شدن احزاب سیاسی فارسی با تفکرات ضددمکراتیک و استعماری تنها و تنها ضرر و زیان را به آذربایجان تحمیل خواهد کرد.

اگر شما سمت نگاه تان را از مبارزه برای دمکراسی به مبارزه برای آزادی ملی برگردانید حرفهای مرا مثل زلال آبی هضم خواهید کرد وگرنه آب در هاون میکوبید.

 

در توضیح واژه ها و مفاهیم

آقا/خانم چرا مینویسد "چرا تجزیه طلبان بجای لغات ؛ ایرانی و فارسها ؛ اصرار دارند که از کلمه فارسی استفاده کنند ؟" (پایان نقل قول). تمامی این جمله مملو از نارسایی، تهمت و نگاه نادرست است.

 اول واژه "تجزیه طلبان!! چه کسانی در ایران تجزیه طلب خوانده میشوند؟ فعالین مدنی متعلق به ملیتهای غیرفارس که تحصیل به زبان مادری خود را طلب میکنند، آنهایی که برای حق تعیین سرنوشت خود مبارزه میکنند، آنهایی که مخالف دولت تک ملیتی فارسی در ایران هستند و طرفدار حقوق برابر ملیتهای ساکن در ایران و خواهان یک دولت چندملیتی در ایران هستند. در ایران طلب حقوق ملی از سوی ملتهای غیرفارسی تجزیه طلبی تلقی میشود!!

 

واژه "تجزیه طلب" جزو ادبیات سیاسی رژیم های پهلوی و جمهوری اسلامی است و بخشی از اپوزیسیون عقب مانده از این واژه که بار منفی خاصی دارد مورد استفاده قرار میگیرد در ترویج نفرت پراکنی علیه ملیتهای غیرفارس مورد استفاده قرار میگیرد. اگر بخشی از اپوزیسیون غیرفارس از به دست آوردن حقوق سیاسی در ایران ناامید هستند و شعار استقلال میدهند، این شعار در واقع انعکاس یک نظریه سیاسی است. و برمبنای منشور جهانی حقوق بشر در آزادی عقیده، هر شخصی حق دارد هر فکر سیاسی را داشته باشد. ما میتوانیم موافق و یا مخالف آن باشیم. اما نفرت پراکنی در جامعه به خاطر این یا آن فکر سیاسی رفتاری بغایت ارتجاعی و استبداد پرور است.

واژه "ایرانی" به کسانی تعلق میگیرد که شهروند کشور ایران هستند. "فارس" و جمع آن "فارسها" به کسانی گفته میشود که هویت اتنیکی فارسی داشته و به ملیت فارس تعلق دارند، اما مفهوم "فارسی" ویژگی و خاصیت اتنیکی یک پدیده اجتماعی را نشان میدهد، مثل دولت فارسی ایران استکه به تیپولوژی اتنیکی دولت ایران اشاره دارد. درست مثل دولت عربی اردن. یا مثل "احزاب سیاسی فارسی"، یعنی احزاب سیاسی که به جامعه سیاسی فارس تعلق دارند. در این جملات نمیتوان به جای واژه "فارسی" از واژه "فارسها" استفاه کرد. چون معنی مفاهیم بکلی تغییر کرده و حتی به ضد آن تبدیل میشود. برای نمونه "دولت فارسی ایران"، خاصیت اتنیکی دولت ایران را مد نظر دارد، اما اگر بگوییم "دولت فارسها ایران!" بدین معنی است که روی سخن ما خاصیت اتنیکی دولت نیست، بلکه تشکیل دهندگان این دولت مد نظر است. در صورتیکه دولت ایران یک دولت دمکراتیک نیست که بشود گفت این دولت انتخاب این یا آن مردم است. اما میتوان در خصوص ویژگی اتنیکی یک دولت، بدون اینکه این دولت انتخاب شده باشد (یعنی دولت استبدادی و استعماری) سخن گفت. به همین دلیل استکه دولت ایران را برای روشن کردن ویژگی اتنیکی ان میتوان "دولت فارسی ایران" خواند. امیدوارم سوءتفاهم رفع شده باشد.

 

نقش تحلیل مشخص از شرایط مشخص در مسئله آذربایجان

آقای تبریزی، من برایتان نوشته ام که من هرگز ناسیونالیست نبوده ام، بلکه من بر نظریه سوسیالیسم دمکراتیک باور دارم. باز هم این جمله مرا گرفته اید و نوشته  اید که:"هر کسی که نوشته های آقای یونس شاملی را بخواند خواهد دید که ایشان یک ناسیونالیست هستند و نوشته های ایشان هیچ پیوندی با سوسیالیسم و یا دموکراسی ندارند!" (پایان نقل قول).

 

من یک فعال اجتماعی هستم. کارها و فعالیت هایم بر اساس ضرورتهایست که من آنها را از اهم و مهم کردن مسائل برمبنا تحلیل مشخص از شرایط مشخص عمل میکنم. من یک ترک از آذربایجان (بخش جنوبی) که در کشور ایران قرار دارد، هستم. در شرایط کنونی آذربایجان به مثابه یک واحد ملی تحت استعمار داخلی دولت ایران است. خلق ترک ساکن در آذربایجان تحت سیاست بسیار حساب شده و خشن در جهت ایزوله شدن و استحاله آن در ملت ساختگی ایران که در واقع چیز جز ملت فارس ایران پیش برده میشود. ضروت شرایط کنونی ایجاب میکند که انسان آذربایجانی در اولین مرحله آذربایجان را از اسارت استعماری دولت ایران خارج کند. امروز این ضرورت را تمامی پیشروان خلقهای غیرفارس تشخیص داده اند و در آن سمت عمل میکنند. من مبلغ سوسیالیسم و یا دمکراسی نیستم، به آنها اعتقاد دارم، قلم من امروز در خدمت رهایی خلق من از زنجیر استبداد و بویژه استعمار داخلی و برای تحقق حق سرنوشت خویش است. در چنین شرایطی هر انسانی که ضرورتهای اساسی را برای سعادت آذربایجان بسیار حیاتی تشخیص داده باشد، همین کاری را میکند که من میکنم. به بیان دیگر، قبل از تحقق حق تعیین سرنوشت خلق ترک و دیگر خلقهای غیرفارس، تحقق دمکراسی در آن مناطق و ایران، تحقق سوسیالیسم و عدالت اجتماعی از بیخ و بن غیرممکن است. کسانیکه امروز دمکراسی و سوسیالیسم را قبل از حل مسئله ملی در ایران پیش میکشند، آگاهانه و یا ناخودآگاه مشغول عوام فریبی هستند.

 

می بینید که آنچه شما آن را در نوشته های من ناسیونالیسم میخوانید، پرت بودن شما را از ضرورتهای مرحله کنونی خلق ترک و مردم آذربایجان (جنوبی) نشان میدهد.

 20140516

 

منبع:
شاخه زنجان حزب اراده ملت ایران - حاما

https://www.facebook.com/hamazanjan?notif_t=fbpage_fan_invite

 

 

در باره نویسنده:

Yunes Shameli  یونس شاملی

آخرین مطالب Yunes Shameli یونس شاملی