اپوزیسیون فارس

توضیح از تریبون: نگاهی متفاوت به مسائل گاه افق های فکری جدیدی در بحث های فکری و جدل های سیاسی میگشاید و ضمن شکستن تابوهای موجود در فضای سیاسی، آزاد شدن مهار ذهن و فکر از قیود ناخواسته را فراهم می آورد. البته مسئولیت انتشار مقالات در تریبون با نویسندگان آنهاست. انتشار مطالب متفاوت تر دلیل بر رد و یا قبول آنها نیست. بلکه تنها برای باز شدن زمینه مباحثات فکر و سیاسی است. (پایان توضیح تریبون)

 

یاشار حسن زاده

 یک: آیا دخالت خارجی کمکی برای حل مسئله ملی در ایران نمیکند؟

 دو: زبان فارسی برای ملتهای غیرفارس چه سودی دارد؟

 سه: دیکتاتوریهای کوچک سیاسی بهتراند یا استبداد سیاسی، دینی و نژادی جمهوری اسلامی؟

 

آیا دخالت خارجی کمکی برای حل مسئله ملی در ایران نمیکند؟

فکر نمیکنم کسی بر این نظر باشد که جمهوری اسلامی گامی در جهت حل مسئله حقوق ملتها برخواهد داشت.  انتظار از جمهوری اسلامی در این خصوص و البته خصوصهای دیگر نیز چون آزاد بیان و یا آزادی انتخابات و غیره ...انتظاری واهی است. اما علی رغم آنچه که بخش عمده الیت سیاسی فارس عنوان میکنند که دخالت نیروهای خارجی فایده ایی برای ملتهای غیرفارس ندارد و کمکی به مبارزه آنها در راستای رهایی ملی آنها نمیکند، این دخالت میتواند در شرایط کنونی برای ملتهای غیرفارس مفید فایده هایی باشد.

 

اولا تمامی شخصیت ها و احزاب سیاسی ملت فارس در ایران، هر مبارزه ایی را برای احقاق حقوق ملی از سوی ملتهای غیرفارس، تجزیه طلبانه میخوانند. تجزبه طلبانه خواندن این مبارزات نیز برای تبلیغات مسموم علیه ملت های غیرفارس در افکار عمومی و فراهم کردن شرایط برای سرکوب آنها بوسیله ماشین دولتی جمهوری اسلامی است. به عبارت دیگر کسانیکه حرکتهای ملی و رهایبخش ملتهای غیرفارس را تجزیه طلب میخوانند و یا دشمنانه علیه آن تبلیغ میکنند، عمله های بی مزد جمهوری اسلامی هستند. استقلال طلبی (یا جدایی طلبی و یا تجزیه طلبی) یک فکر سیاسی است، ممکن است یک کمونیست یا یک سوسیالیست و یا یک ناسیونالیست و یا یک لیبرال دمکرات استقلال طلب باشد. اما همزمان سلطنت طلبی، حزب پان ایرانیسم، حزب سومکا، جبهه ملی و... که تماما و عمدتا گرایشی نژادپرستانه دارند، مورد انتقاد قرار نمیگیرند چون حفظ تمامیت ارضی ایران را میخواهند. به نظرم این نوع نگرش به سیاست نگرشی ضد انسانی است. موضع گیری علیه جنبش رهایی ملی (ملتهای غیرفارس) بدون دقت نظر به حقوق بین المللی، با توجه به تحقیر و تبعیضی که علیه این ملتها در ایران روا شده و میشود، هم موضع شدن با جمهوری اسلامی و احزابی  استکه فوقا اسم شان را برشمردم.

 

 من فکر نمیکنم که دخالت نیروی خارجی در یک کشور به مبارزه رهایی بخش ملتهای غیرفارس درایران کمک نمیکند. تجربه دهه های اخیر تجربه مثبتی از دخالت خارجی برای کمک به اعاده حقوق ملی ملت های استعمار زده  در داخل کشورهای استبدادی و استعمار زده بوده است. نمونه عراق و تشکیل دولت اقلیم کردستان در آن کشور محصول دخالت نیروهای بین المللی است. تشکیل دولت ملی آذربایجان نیز در سال 1945 با کمک نیروی خارجی صورت گرفت که از نظر من انتخاب بسیار درستی بود. اما دو عامل باعث شکست حکومت ملی آذربایجان در آن تاریخ گردید؛ یکی تغییر مواضع نیروی خارجی کمک کننده، یعنی اتحاد شوروی در تعارض با دیگر نیروهای بین المللی و دیگری نداشتن برنامه جایگزین از سوی فرقه دمکرات آذربایجان بود که این حرکت را با ناکامی مواجه ساخت. بنابراین شکست حکومت ملی آذربایجان دلیلی بر ناکامی همه دولتهایی نیست که از کمک خارجی بهره برداری کرده و یا میکنند. اغلب دولتهایی که  با فروپاشی یوگسلاوی شکل گرفتند از نیروهای خارجی کمک گرفتند و آخرین این نمونه استقلال کوزو بود. بعد از آن برپایی کشور سودان جنوبی است که به کمک نیروی خارجی برپا گردید و همچنان به حیات خودش ادامه میدهد. خود دولت اسرائیل نیز محصول کمک خارجی است. بنابراین تبلیغات غیرواقعی مبنی بر اینکه دخالت خارجی نمیتواند در این رابطه کمکی برای حل مسئله باشد، تبلیغات ایدئولوژیک جمهوری اسلامی و نخبگان جامعه فارس در ایران است که هم میخواهد دولت فارسی ایران را حفظ کند و هم تمامیت ارضی این کشور به هر بهایی حفظ گردد. وگرنه دخالت خارجی بویژه در دهه های اخیر تغییرات بسیار جدی و مثبتی در مناطق مختلف جهان را سبب گردیده است.


روی سخن من در این نوشته با ملت فارس نیست. آچرا که ملت فارس نیز قربانی استبداد سیاسی دینی از یکسو و قربانی نگرش ارتجاعی و تمامیت خواه الیت سیاسی جامعه خود است. دور باطل سیاسی موجود در ایران، حتی برای ملت فارس در این کشور نیز هزینه های جبران ناپذیری داشته است. نخبگان سیاسی فارس (و وابستگان آسیمله غیرفارس آنها) میدانند که حفظ سیطره دولت فارسی بر سرزمین کثیرالملله ایران نمیتواند بدون سرکوب ملتهای غیرفارس عملی گردد. در این میان ملتهای غیرفارس حدود شصت و پنج  درصد مردم ایران را تشکیل میدهند. لذا حفظ دولت فارسی بر سرزمین ایران لزوما سرکوب 65 درصد را مطالبه میکند. و بسیار روشن استکه اگر 65 درصد یک جامعه (مجموع ملتهای غیرفارس) سرکوب گردد، این جامعه هرگز روی دمکراسی را نمیتواند ببیند. بنابراین اولین گام بسوی دمکراسی در ایران، تغییر دولت نیست، دگرگونی در نگرش فکری سیاسی و به رسمیت شناختن ملتهای غیرفارس و تقسیم قدرت سیاسی در چارچوب یک نظام فدرالی از پایین به بالاست. فدرال از پایین بدین معنی است که اول دولتهای ایالتی برپامیشوند و سپس با همکاری داوطلبانه آنان دولت سراسری فدرال شکل میگیرد. این تنها راه گام برداشتن بسوی دمکراسی در ایران است. اما موعظهء آقایان و خانمهای تمامیت خواه در اپوزیسیون اینست که بعد از جمهوری اسلامی، اول دولت مرکزی جدیدی برپا کنیم، (مقصودشان این استکه با تاسیس دولت جدید، نیروهای نظامی و امنیتی خود را تحکیم بخشیم) و سپس حقوق "اقلیت های قومی" !! را، نه ملتهای ساکن در ایران را، حل و فصل میکنیم! این شیوه عمل اسمش مردم فریبی است. بنابراین اگر نخبگان سیاسی فارس (و وابستگان آسیمیله غیرفارس آنها) وعده دمکراسی از بالا را میدهند، آگاهانه و در گام اول ملت خود، یعنی ملت فارس، را فریب میدهند. اپوزیسیون سیاسی ملت فارس نشان داده است که ملتهای غیرفارس برای آنها پشیزی ارزش ندارد.

 

در چنین شرایطی، و با چنین مواضعی که نخبگان سیاسی ملت فارس (و وابستگان آسیمیله غیرفارسی آنها) دارد، امید ملتهای غیرفارس برای حل مسئله ملی و حق تعیین سرنوشت آنها در این کشور  امیدی واهی است. متاسفانه تنها آلترناتیوی که در این میان خودنمایی میکنند امید به دخالت نیروی خارجی برای تغییر رژیم جمهوری اسلامی است. این امید البته با خواست و یا مطالبه ملتهای غیرفارس در ایران جامه عمل نمی پوشد. بلکه اگر در شرایطی منافع قدرتهای خارجی با تغییر رژیم در ایران تامین گردد، نتیجهء آن چیزی میشود که در عراق روی داد و با وجود اینکه هزینه های سنگینی هم داشت، اما کردها و عربهای شیعه عراق از این دخالت نظامی خارجی استقبال کردند و بدینوسیله موفق به تشکیل دولتهای خود در مناطق ملی شان گردیدند. کم و کیف سود و زیان دخالت خارجی بسته به تاثیر آن در مناسبات و چشم انداز سیاسی و اقتصادی در یک کشور دارد. برای نمونه کردها و شعیان عراق که 85 درصد جمعیت عراق را تشکیل میدهند، از دخالت نظام استقبال کردند و نتایج مثبتی نیز از آن گرفتند. بنابراین ضدیت کور با دخالت نیروی خارجی رفتاری ایدئولوژیکمان با مسائل سیاسی است. اما ناسیونالیستهای فارس (و وابستگان آسیمیله شده غیرفارس آنها) برای حفظ دولت فارسی در ایران، با چنین دخالتهایی مخالفند. چون میدانند که دخالت نیروی بین المللی در ایران، شرایط سیاسی در ایران را بر اساس حقوق بین المللی تغییر خواهد داد و این تغییر برای نژادپرستان ایران ابدا خوشایند نیست. همچنانکه سنی های عراق و یا صربهای یوگسلاوی که بازندگان دخالت نظامی  خارجی بشمار میروند، مخالف سرسخت دخالت خارجی بودند. ملتهای غیرفارس در ایران چیزی ندارند که با دخالت نیروی خارجی آن را از دست بدهند!

 

 

 

زبان فارسی برای ملتهای غیرفارس چه سودی دارد؟ 

درباره زبان فارسی، به عنوان تنها زبان انحصاری و ارتباطی میان مردم ایران سخن فروان رفته است. این منطق با توسل به بمباران تبلیغاتی دولتی و غیردولتی چنان پیش رفته است که شانس اعتراض را نیز به این سیاست ضددمکراتیک از مردم ربوده است. آنچه روشن است، در صده های پایانی اخیر، سه زبان ترکی، فارسی و عربی زبانهای سراسری مورد استفاده مردم در ایران بوده است. اما با روی کار آمدن رضا شاه این سیاست به نفع زبان فارسی کنار نهاده شد و زبانهای غیرفارسی را لال کرد و زبان فارسی را هر روز پروارتر کرد، بگونه ایی که امروز به میمنت سیاست استعماری انگلیس و سیاست استبدادی- نژادی رضاشاه، زبان فارسی ظاهرا زبان اکثریت مردم ایران معرفی میشود!

 

به فرض محال اگر حتی یک دمکراسی نیم بندی هم در ایران شکل بگیرد و مردم واقعا این شانس را بیابند که زبان ارتباطی در این کشور برای خود انتخاب کنند، و البته فرصت مناسبی هم برای این انتخاب داشته باشند، من تقریبا مطمئنم که  هیچیک از نمایندگان سیاسی ملتهای غیرفارس، زبان فارسی را به مثابه زبان ارتباطی انتخاب نخواهند کرد. چون این زبان در 90 سال گذشته، نقش بسیار مخربی در نابودی زبانهای غیرفارسی بازی کرد است. زبان فارسی در این دوره بجای بازی کردن نقش ارتباطی، نقش جایگزین زبانهای غیرفارسی را بازی کرده است. بنابراین حتی اگر ایران به یک کشور فدرال هم تبدیل گردد، ملتهای غیرفارس از انتخاب زبان فارسی به مثابه زبان ارتباطی، به دلیل سابقه ناهنجار آن، اکراه خواهند داشت و از این طریق به سیاست تقویت زبان خود در مناطق ملی شان همت خواهند گماشت. چه وجود و حضور زبان فارسی و نقش مخرب آن در جایگزین شدن به جای زبانهای ملی مردمان ایران، میتواند پروسه تقویت زبان ملی ملتهای ایران در مناطق خودشان را با نقصان و نارسایی های جدی مواجه سازد.  بسیار طبیعی استکه عربها زبان عربی را و ارتباط شان با دهها کشور عربی را برای تقویت زبان عربی در منطقه عربستان (الاهواز) مد نظر قرار خواهند داد، کرد ها ارتباط با دولت کردی را برای ارتباط مهم خواهند دانست و ترکها اساسا احتیاجی برای آموختن زبان فارسی ندارند. محمود افشار یزدی یکی از سرکرده گان تفکر نژادپرستی در آغاز حکومت رضا شاه در روزنامه های رسمی آن دوره نوشت که اگر ترکها زبان ترکی را یاد بگیرند نیازی به آموزش زبان فارسی نخواهند داشت. بلوچها نیز با بلوچهای پاکستان نزدیک خواهند بود. من تاحدودی مطمئنم که حتی امروز اگر از ملتهای غیرفارس در مناطق ملی آنها این پرسش در میان گذاشته شود و آنها فرصت کافی برای فکر کردن و انتخاب داشته باشند، هیچکدام زبان فارسی را به مثابه زبان ارتباطی مردم ایران برنخواهند گزید. فکرش را بکنید که ترکها در آذربایجان با توجه به هفت کشور ترکی همسایه خود، چه نیازی به آموزش زبان فارسی دارند؟ زبان فارسی برای کردها، برای ترکها و برای عربها و بلوچ ها چه چیزی میدهد که زبان خود آنها به آنها نمیدهد؟ آیا زبان فارسی (مثل زبان انگلیسی) زبان علمی دنیاست که نیاز به آموزش آن داشته باشیم؟ آیا زبان فارسی یکی از زبانهای تولیدگر در عرصه تفکر، فلسفه، هنر، جامعه شناسی و یا علوم سیاسی و ... است که مردم بخواهند این زبان را برای کودکان خود در مدارس بیاموزند؟ زبان فارسی غیر از ابزاری برای نابودی زبانهای غیرفارسی در ایران چه نقشی داشته است؟ زبان فارسی غیر از جا انداختن زبان استعمار داخلی برای دولت فارسی چه فایده ایی برای ملتهای غیرفارس داشته است؟ زبان فارسی حتی در عرصه عامیانهء آن غیر از تولید ادبیات نژادپرستانه علیه ملتهای غیرفارس و تولید مفاهیمی چون "ترک خر"، "کرد و بلوچ وحشی"، "لر خل"، "عرب سوسمارخور"، "گیلک بی ناموس" و "قزوینی بچه باز" و... چه کار شاقی انجام داده است؟ تمام کتابهای علمی در تاریخ ایران به زبان عربی نوشته شده است. آنچه که از ادبیات فارسی در تاریخ این زبان باقی است، شعر حافظ و سعدی و خیام و... است. و شعرهای بسیار زیبایی نیز هستند. اما کودکان غیرفارس چرا باید به جای شناخت تاریخ شعر و ادب خودشان تاریخ شعر و ادب فارسی را بخوانند؟ آیا این مسئولیت در حیطه مدارس فارسی و برای آموزش کودکان فارس زبان مناسب نیست؟ چرا تاریخ ادبیات فارسی به جای تاریخ ادبیات ایران باید به خورد کودکان غیرفارس داده شود؟ این آموزش برای کودکان غیرفارس غیر از، از خودبیگانگی برای آنها چه ارمغانی داشته است؟ به چه علتی ملتهای غیرفارس ایران بایستی زبان فارسی را یاد بگیرند؟ زبان فارسی واقعا برای ملتهای غیرفارس چه سودی دارد؟

 

 دیکتاتوریهای کوچک سیاسی بهتراند یا استبداد سیاسی، دینی و نژادی جمهوری اسلامی؟ 

ملت های غیرفارس در ایران از سه نوع استبداد در رنج هستند؛ استبداد سیاسی، استبداد دینی و استبداد نژادی (تلقی فرهنگ عامه منتج از تبلیغات قومگرایی فارسی مبنی بر ملت برتر فارس و ملتهای پست تر غیرفارس). فرو ریختن جمهوری اسلامی به هر وسیله ایی، علی رغم تصور ساده انگارانهء خیلی ها، هرگز به دمکراسی و یا دمکراتیسم  نخواهد انجامید. چون نه چنین تفکری وجود دارد و نه چنین نیرویی حضور واقعی در صحنه سیاسی دارد. رفتار اپوزیسیون فارسی نیز چنین استعدادی را در میان نخبگان سیاسی فارس و وابستگان آسیمیله شده غیرفارس نشان نمیدهد. نخبگان سیاسی فارس، ملتهای غیرفارس را به مثابه یک زیر مجموعه ایی می بینند که بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی و تاسیس دولت فارسی، به آن خواهند پرداخت! خود این نوع نگرش که ملت فارس را نسبت به ملتهای غیرفارس برتر ببیند و دولت فارسی را مسئول حل مسئله ملتهای غیرفارس بداند، نژادپرستانه و ارتجاعی است. چون این نوع تفکر، ملتهای غیرفارس را ناتوان از حق تعیین سرنوشت خود میداند. نخبگان سیاسی ملت فارس (از چپ تا راست با استثناهایی)، تمام نیروهای سیاسی ملتهای غیرفارس را قوم گرا، عقب مانده و طرفدار جنگ داخلی قلمداد میکند و نیروهای سیاسی ملت فارس را دمکرات معرفی میکنند!! ایکاش اسم یک نفر و یا یک گروه به اصطلاح دمکرات فارس را برای خوانندگانشان معرفی میکردند.

  

فدرالیسمی بعضی از فعالین چپ وابسته به ملت ترک از آن سخن میگویند (فدرالیسمی مبتنی بر تشکیل دولتهای ملی در مناطق ملتهای غیرفارس در گام اول و مشارکت داوطلبانه آن دولتها برای تاسیس دولت سراسری فدرال در ایران در گام بعدی)، در میان نیروی سیاسی چپ ملت فارس (و وابستگان آسیمیله آنها در میان غیرفارس ها) هیچ طرفداری ندارد و تمامی نیروهای سیاسی راست ملت فارس دشمن اساسا با اسم و عنوان فدرالیسم دشمنی دارند و آن را بهانه ایی برای تجزیه ایارن تلقی میکنند! هر کسی بهتر میداند که سرنوشت سیاسی در ایران را گرایش راست ملت فارس تعیین خواهد کرد و گرایش چپ ملت فارس نقش چندانی در این روند بازی نخواهند کرد. چپ ملت فارس در شرایط کنونی و در بهترین حالت در سمت و سوی روش چپ ملت صرب در یوگسلاوی سابق است، که میلوشویچ رهبر آن بود. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

  

بنابراین اگر به موضع گرایش چپ و میانه در میان ملت فارس بازگردیم، توصیه های آنها تنها و تنها تکیه بر نیروهای سیاسی داخلی برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی است. و از آنجا که شرایط سیاسی نشان میدهد که نیروی داخلی به دلایل مختلف توان سرنگونی این جمهوری ضد انسانی را ندارد، موعظه های این گرایشات با تمامی نادرستی های آن، عملا خدمت به استمرار حیات جمهوری اسلامی است. به نظر من سرنگونی جمهوری اسلامی به عنوان یک دولت استبدادی دینی و نژادی فقط میتواند با دریافت کمک از نیروی خارجی چه در سطح منطقه و چه در سطح جهان عملی گردد. چون این رژیم در دشمنی با مردم مرز نمیشناسد. استمرار حیات این رژیم نه تنها ملتهای داخل ایران را به زوال میکشاند، بلکه ملتهای منطقه و حتی در حد امکان صلح و امنیت جهانی را نیز با خطر  جدی مواجه خواهد ساخت. آثار این رفتار را میتوان در برخورد این رژیم با مخالفین اش در داخل و خارج از ایران دریافت. هزینه های بسیار سنگینی که این رژیم برای جنگ افزوزی در لبنان، فلسطین و سوریه میکند غیرقابل تصور است. تلاش برای ترویج تروریسم و صادر گردن مذهب گرایی در منطقه و جهان هر روز بیش از روز پیش امنیت برای شهروندان هر کشوری را در معرض تهدید قرار میدهد. این رژیم تنها دشمن مردم ایران نیست، بلکه دشمن بشریت است. لذا مسئولیت سرنگونی این رژیم تنها با نیروهای سیاسی داخلی در ایران نیست، بلکه تمامی نیروهای سیاسی منطقه و حتی جهان در قبال سرنگونی این رژیم  مسئولیت دارند.

   

در هر صورت ایران به دلیل اکثریت مرد غیرفارس هرگز موفق به تشکیل یک دولت دمکرات فارسی نخواهد شد. بنابراین حتی اگر جمهوری اسلامی به هر وسیله ایی از هم فروبپاشد، و این فروپاشی به تشکیل دولت های دیکتاتوری کوچک منجر شود نیز به نفع همهء ملتهای ساکن در ایران است. چون دولتهای کوچک در مناطق ملی  ملتهای غیرفارس تنها ممکن است به دیکتاتوری های سیاسی منجر گردد. اگر حتی چنین نتیجه ایی نیز حاصل گردد، این ملتها از دست دو استبداد دینی و استبداد نژادی رهایی خواهند یافت. بنابراین رفتن جمهوری اسلامی به هر وسیله ایی، نتیجه اش برای ملتهای غیرفارس (حتی اگر دولتی دیکتاتور در منطقه خود برپا کنند) رهایی از دو نوع استبداد (دینی و نژادی) است. این راه حتی برای ملت فارس نیز رهایبخش است. چون با تشکیل دولت های متعلق به ملتهای غیرفارس، ملت فارس نیز بالجبار به تاسیس دولت فارسی در منطقه خود همت خواهد کرد و در آن شرایط این دولت شانسی برای دمکراتیزه شدن در فارسستان (منطقه فارس نشین ایران) خواهد یافت. همچنانکه ملتهای دیگر با رهایی خود از دولت استعماری ایران کنونی، این شانس را امتحان خواهند کرد. بعد از تشکیل دولتها در مناطق ملی (آذربایجان، کردستان، فارسستان، بلوچستان، عربستان و...) میتوان به همگرایی آنها و شرکت داوطلبانه شان برای تشکیل یک دولت فدرال سراسری نزدیک شد. به نظر من نخبگان سیاسی ملت فارس بایستی از امروز به فکر این همگرایی در روز مبادا باشند، وگرنه رفتار خشن امروزی امکان همگرایی فردا را با مشکلات حدی مواجه میسازد. و البته اگر پروسه تشکیل دولتهای ملی در مناطق ملتهای تحت ستم با خشونت بیشتری از سوی دولت فارسی پیش رود، باز هم شانس همگرایی ملتهای برای تشکیل دولت فدرال سراسری نیز مثل یوگسلاوی از کف خواهد رفت. به نظر من گرایش نیروی سیاسی ملت فارس و دولت فارسی در ایران خیلی بیشتر شبیه رفتار نخبگان صرب و دولت صربی در یوگسلاوی سابق است. مگر اینکه نخبگان ملت فارس خوب بیاندیشند و راه متفاوت تری را در پیش بگیرند.