مبارزه جاري

ردای گشاد دونکیشوتSecgiler

حامد لطفي: نگاهی به انتخابات دوزادهمین دوره ریاست جمهوری و پیروزی روحانی

_به دنبال ایجاد منطقی برای این نوشتار جهت ارائه در سطوری قابل فهم شاید نتوانم به مقصدی معقول برسم، لیکن روایتگریِ آشوب‌آبادی که بادهای مخالفش را هم صدقی نیست جز نوشته‌ای درهم نمی‌تواند به سرانجام رساند_

مطلب را از پیروزی دولت امید برای دومین سال پیاپی شروع می‌کنم. امید در ناامیدانه‌ترین شرایط ایران دو سال پی‌درپی رقیب تا به ‌دندان مجهز را تسلیم می‌کند. آیا این تمام واقعیت است؟ آیا تناقضی در پیروزی امید در عصر ناامیدی وجود ندارد؟ آیا این چه خیل ناامیدان است که با شور و شوقی مثال‌زدنی شعار «درود بر امید» سر می‌دهند؟ آیا امید پیروز واقعی این انتخابات بود؟

اگر بتوانیم از هیجانات کاذب حضوری سبز و پیروزی‌ای تماما بنفش فارغ شویم قطعا می‌توان ادعا کرد دولت امید روحانی هم یکی از شکست خوردگان عرصه انتخابات بود. آقای رئیسی را می‌توان واقعی‌ترین پیروز عرصه دانست. ولی چگونه این همه وقایع متضاد عملی شد؟ بحث کمی عمیق‌تر از رقابات انتخاباتی است و ریشه تمامی این پیچیدگی‌ها در فلسفه تاسیس جمهوری نهفته است. سالهاست که جمهوری با ماهیت وجودی و عرضی خود در تضاد است. موسسین جمهوری با دانش آن زمانی خود تصور این همه تغییرات شگرف در جوامع انسانی و رسانه‌های بدون مرز را به خود راه نمی‌دادند، بنابراین شالوده‌ای عجیب بنا نهادند و تضمین استحکامش را خارج از قانون اساسی و جامعه پایه‌ریزی کردند. قانون اساسی و قانون در کلیت آن هیچوقت در ایران چتری برای جامعه نبوده و همیشه اشخاص یا مرکب‌ها جایگاهی فراقانونی داشتند. اگر مشروطه را شروعی بر قانون‌گرائی جامعه ایران در نظر بگیریم و مسیر پر التهابش را تا دوره پهلوی طی کنیم هیچگاه قانون راکب مرکب فرمان در جامعه ایران نبوده. در آن دوران روشنفکران سلطنت را ریشه‌دار تر از قانون جدیدالورود دانستند و عامه را بی‌سوادتر از حمایت قانون به عنوان منشاء حکومت کردن. با اجماع تمامی دسته‌ها سلطنت برچیده شد و جمهوری تجویز سیاسیون گشت. مشکل اول (یعنی سلطنت) برچیده شده بود ولی مشکل دوم (بی‌سوادی عامه) همچنان پا برجا بود. تغییر شکلیِ جامعه هرچند سخت باشد ولی در کوتاه مدت عملی است ولی تغییر ماهیت جامعه کار یک شب و دو شب نیست. مردم به قانون اساسی اولین جمهوری خود رای دادند. بر خلاف ادعای بسیاری، مردم هم در عمل هم به اقرار زبانی نه به جمهوری بلکه باز هم به سیادت افراد رای دادند (می‌توان به مصاحبه‌ها و جراید آن عصر نگاهی انداخت).

به خیال موسسین جمهوری، دنیا برای همیشه در آن حال و هوای دوران انقلاب منجمد می‌شد و چهره‌های چگوارائی و معنوی گزینه‌های برتر زمامداری می‌ماند. ایشان در آرمان شهر خود در سرزمین اسطوره‌ها با موبدانی منورالچهره و سردارانی شهپر به سر سیر می کردند، فارغ از اینکه آن نماند و این نیز نخواهد ماند.

تاریخ احمدی‌نژاد را به قطع مردی جریان‌ساز خواهد نامید. ایشان نقطه تلاقی و شاید شاه کلید تناقضات ایران باشد. احمدی‌نژاد دانسته ضررهای زیادی به جامعه ایران وارد کرد و ندانسته منشاء خدمات بسیار نیز گشت. احمدی‌نژاد به اذعان جنتی رشد یافته مکتب اسلام ناب محمدی و انقلاب است. و ایشان در تمامی سالهای مدیریت خود یار وفادار جمعیتی بود که بعدتر با شکاف درون زمامداران به جریان اصولگرائی موسوم گشت، که در گسترش قدرت خود، هم بالاترین نهادهای تصمیم‌گیری را داشتند، هم بیت‌های صادر کننده فتاوای سره و حوزه‌های علمیه، و هم  نیروهای نظامی و امنیتی، و مسندهای قضاوت را. این جریان در سالهای بعد توانست از سیاست، دین، نظامی‌گری و قضاوت به دانشگاه، صنعت، اقتصاد، ورزش و عمران و شهرداری و ... هم دست یازد. احمدی‌نژاد خنده مستانه اربابان قدرت بر مردمی بی‌سواد بود. احمدی‌نژاد قله آرمان‌شهر انتزاعی موسسین جمهوری بود که داشت به واقعیت تبدیل می‌شد.

در سالهایی که نیمی از بدنه زمامداران با ولعی مثال‌زدنی در حال تصاحب عرصه‌های فوق‌الذکر بود، نیمه دیگر، عرصه‌های مغفول را در کنترل گرفت، ایشان عموما متمایل به ثروت اندوزی‌های شخصی، تاریخ باستان، فرهنگ بومی ایرانی و فرهنگ جهانی معاصر، علوم انسانی غربی، روابط بین الملل و نهادهای علمی بودند. عجیب نمی‌نماید که چرا تجار، صنعتگران غیردولتی، اساتید رشته های علوم انسانی، نهادهای علمی و فرهنگی، و غربگرایان همیشه یا از این نیمه دوم صادر می‌شوند و یا تمایل به این دسته دارند.

در دوره اول احمدی‌نژاد اصولگرایان که خود را فاتح جنگ آخرالزمانی می‌دانستند با ورود موسوی با برادران خونی خود مواجه شدند که هرچند از آنان ضعیف‌تر بود ولی توانسته بودند به واسطه گرایشات خود پشتیبانی اجتماعاتی را هم داشته باشند. مواجهه احمدی‌نژاد و موسوی در واقع جنگ بر سر ارثیه پدری بود که به اعتقاد جریان موسوم به اصلاح طلب سهم بیشتر در اختیار اصولگرایان بود. در آن دوران استفاده از نقل قولهای امام خمینی و نشان دادن وفاداری و نزدیکی به امام بی‌دلیل نبود. تصویر «دوران طلائی امام» به معنی دوستی‌ها، برابری و برادری‌ها در فراز و نشیب‌های جنگ و انقلاب منظور سخنرانان نبود بلکه هر کس در این تصویر خاطرات زمامداری-شفاهی و بدون توجه به متن قانون را در سر داشت و اینکه در این دیدارها به چه اندازه با امام راحت بودند و محرم اسرار یکدیگر، که بدین شکل از سهم‌الارث خود دفاع کنند. نکته دیگر در مورد استفاده بیش از حد از مطالب مرتبط و دیدارهای خصوصی با امام خمینی به جهت عرض اندام در برابر طبقه جدیدی بود که حمایت جدی رهبر را نیز داشت.

دوره دوم احمدی‌نژاد حتی شگفت‌انگیزتر از دوره اول بود. احمدی‌نژاد به هر طریق از طوفان انتخابات دوم نیز گذشت و نجیب‌زاده وار از جاده مملو از خس و خاشاک راهی پاستور گشت. اصولگرایان که تمامی پس‌انداز هفت سال فروانی خود را به حساب احمدی‌نژاد واریز کرده بودند و هر جمعه هم‌صدا بر طول عمرش دعا می‌کردند و برای سرسلامتی دولتش با تمام قوای داخلی و خارجی و با مدد گرفتن از هر وسیله‌ای دشمنانش را پراکنده ساخته بودند، تابوت فتنه را با حضوری میلیونی به خاک سپردند. احمدی‌نژادِ امیرالامرا و شاهنشاه در دوره دوم با خیل عظیمی از اصولگرایانی روبرو گشت که به غیر از اصل واریزی دنبال سودش هم بودند زیرا کار اصولگرائی گرفته بود و رقبا همه ورشکسته. قصه احمدی‌نژاد را همه تا آخر می‌دانیم. آنچه مهم است اینست که اصولگرائی در هزینه ولخرجی کرد و هر آنچه نیرو داشت وارد میدان کرد، از اسلام، تشیع، امامان، انتظار گرفته تا رهبر، انقلاب، جنگ، فقر و تبعیض تا نظامی‌گری، پلیس‌گرائی، فساد اقتصادی و ... و هرگز ندانست که هر بازاری بدون رقیب و خریدار محکوم به ورشکستگی است و اساس تجارت بده-بستان و خرید و فروش.

تمامی سرمایه اصولگرائی در بنگاههای متنوع خود برای ابد بلوکه شد و یاد آور بازار مسکن و بازار سرمایه ایران حاضر است. قدرت عظیمی که هست ولی از سر چاقی مفرط یارای حرکتی ندارد. قدرتی آنقدر پیچیده که هیچ کاربری توان استفاده از آن را ندارد. اصولگرائی با هزینه کردن تمامی امکانات مادی و معنوی دیگر چیزی ندارد که به آن بیاویزد و در معادلات تاثیری ایجاد کند. اصولگرائی ندانسته کلید آینده خود را با تابوت فتنه دفن کرد.

با نگاهی به وضعیت اصولگرائی حال وقت آن است اصلاح‌طلبی قبل و بعد احمدی‌نژاد بررسی شود. قطعا اوج اصلاح‌طلبی را دوره خاتمی تشکیل می‌دهد. دوره ای که ایران با حدود 25میلیون جوان کشوری مملو از انرژی و امید برای فردایی بهتر بود. و خاتمی با رگ خواب آنان آشنا بود و نفت جنوب خاتمی را کنار رئیس‌جمهورهای اروپا و آمریکا قرار می‌داد. رئیس‌جمهور ایران، کشوری که در آن تی‌شرت تعقیب قضائی داشت، در کسوت نظریه‌پردازی در سطح بین‌الملل از مدیریت منازعات و پلورالیسم سخنرانی‌های گرمی می‌کرد و در داخل از حقوق شهروندی طرفداری می‌کرد. دوران خاتمی موسم ظهور شکاف در بین برادران حاکم است؛ رو در روئی نهاد دانشگاه با حوزه و نماز جمعه، دانشجو و استاد با نیروی نظامی و شبه-نظامی، اصناف مستقل و خصوصی با بنگاه‌های اقتصادی دولتی یا شبه-دولتی و ... خاتمی فرش زیر پای اصولگرائی را کشید تا ایشان به خود آیند و در دوره بعد (که احمدی‌نژاد می‌آید) زمین زیر پای اصلاح‌طلبی را بلرزاند.

بعد از احمدی‌نژاد اصولگرائی به سه قسمت تبدیل شد و هر سه قسمت احمدی‌نژاد را سه‌طلاقه کرد. دسته اول با حرارت همیشه و گاها بیشتر به کار خود ادامه داد و همیشه در جبهه اول مقابله با اصلاحات بود. دسته دوم اصولگرایان میانه را انتخاب کرده مخصوصا در بحث سال 88 در حین نقد اصلاح‌طلبی و فتنه گهگاه نقدی بر احمدی‌نژاد هم وارد می‌کنند. دسته سوم به کل جریان اصولگرائی را ترک گفتند (هرچند هیچگاه این را بر زبان نیاوردند).

دوقطبی شده‌گی شدید جامعه در سال 88 و هزینه بالائی که اصلاح‌طلبی و به موازات آن مردم حامی آن متحمل شد به قدری در دل دسته سوم شک ایجاد کرد که ایشان را در مورد سرنوشت جمهوری دچار تردید کرد. شاید در نظر ایشان و قطعا به نظر بنده گفتمان اصولگرائی ورشکسته شده و عصر حاضر هیچ جائی برای سیاست‌های نظامی‌گری و امنیتی ندارد، حتی در خاورمیانه خون و باروت. در عصر فضای مجازی موبدان اشوئی و سرداران چگوارائی سبک می‌نمایند. شاید دلیل بی مهره بودن اصولگرائی بعد از احمدی‌نژاد در انتخابات ریاست جمهوری همین خروج دسته سوم اصولگرائی باشد و شاید ارکان نظام هم به دنبال ترمیم 88 و تلقین حس پیروزی برای افسردگان 88.

اصولگرائی با قالیبافِ دکتر خلبان سردار شهردار و شعار چهاردصدی و رفتگرپرستی نتوانست در هیچ دوره‌ای رای مقبولی بیاورد و با عادت همیشگی ولخرج‌بازی در کسب قدرت دست به دامان خادم الرضا و بنده‌نوازی ائمه‌وار و یشم و نبات رضوی شد. هرچند در اوایل امر بخش پرقدرت اصولگرائی و سرداران حامی رئیسی بودند ولی در نیمه‌کار ایشان از ضعف مفرط رئیسی در کسوت کاندیداتوری ریاست جمهوری آگاه گشته و بی‌صدا جای خود را به تتلو دادند تا بلکه سیدِ محرومان با چرخشی احمدی‌نژادی بتواند با دورزدن اصول به قدرت برسد. برخی رئیسی و تتلو را پایان کار اصولگرائی می‌دانند در صورتی که پیروزیِ قاطع 88 پایان کار اصولگرائی بود.

با این مقدمه دراز قصد داشتم به این نکته برسم که روحانی و اصلاح‌طلبی پیروز انتخابات نیست. اصلاح‌طلبی هم موسس و وارث همان جمهوری و پرونده‌های سنگین آن است. اصلاح‌طلبی متناقض‌تر از اصولگرائی است و گنهکارتر. اصولگرایان از کرده‌های خود دفاع می‌کنند چون هر آنچه قصدش را داشتند انجام داده‌اند و اقرار می‌کنند که اگر قدرتشان اجازه دهد کارها به همین منوال خواهد بود. رئیسی را از این منظر پیروز انتخابات می‌دانم چون 15میلیون رای صادق دارد. اصولگرایان می‌دانند چه می‌خواهند و آن را نیز انجام می‌دهند و حامیانشان هم می‌دانند چه می‌خواهند و چه جریانی این خواسته‌ها را برآورده می‌کنند. ولی رای مردم به اصلاح‌طلبان رای به این جریان نیست بلکه در تنگنای نبود گزینه مطلوبشان و ترس از قدرت نظامی-امنیتی اصولگرائی به اصلاحات رای می‌دهند. اگر تنوع کاندیداتوری بیش از این بود قطعا اصولگرایان بیشترین رای را آورده و استمرار دولتشان را به دست می‌آوردند. تفاوت اصلاح‌طلبی و اصولگرائی بر سر تمامیت‌خواهی نیست که هر دو این ویژگی را دارند بلکه تفاوت آنها در مسیر رسیدن به آن مطلوب است که اصولگرایان شیوه میلیتاریستی-پولیسی و اصلاح‌طلبان روش فاشیستی-لژی را مناسب می‌دانند (به دلیل اختصار و عدم توضیحات طولانی مجبور به استفاده از واژگان گاهی غامض می‌شوم و شاید واژگان و ترم‌ها فقط حاله‌ای از واقعیت را ترسیم کنند).

ورشکستگی اصلاح‌طلبی را می‌توان در موارد ذیل دید. شراکت و سکوت در سرکوب اصلاح‌طلبان واقعی دوره انقلاب و جنگ، عدم قبول مسئولیت مشکلات حقوق بشری سالهای انقلاب و جنگ، فساد گسترده مالی، تناقض در تئوری‌های اصلاح‌طلبی و عملکرد دولتهایشان، ایجاد اپوزیسیون کاذب مزدبگیر در خارج از کشور (که هم با کنار زدن اپوزیسیون واقعی و هم گمراه کردن جامعه ایران بر پیچیدگی‌های برون رفت از مصائب می افزاید)، و هم بدون برنامگی ایشان برای دولت و جامعه (بهترین شعار انتخاباتی ایشان ترساندن مردم از اصولگرائی‌ است و هیچ برنامه‌ای اصلاحی نداشته و در کلیت امر همانند اصولگرایان عمل می‌کنند؛ تمامی توانائی ایشان کاهش یا افزایش آمار اصولگرایان است نه اصلاح یا تغییر مدون). اصلاح‌طلبان در سال 88 برای رسیدن به قدرت موجبات خیزشی عمومی را فراهم کردند که معترضان هزینه زیادی متحمل شدند ولی به غیر از انگشت شماری، اصلاح‌طلبان از ترس اینکه دامنه اعتراضات به قدری گسترده شود که ایشان نیز به پای محکمه عادل سپرده شوند وارد فاز سیاسی‌کاری شده و استمرار نظام و اصلاح‌طلبی را به حمایت بی‌دریغ از جانباختگان و جامعه دردمند ترجیح دادند.

رای مردم به روحانی نه از سر امید به دولت امید بلکه از سر ناامیدی به آینده‌ای بهتر است که قرار بود بین سالهای 1380 تا 1400 به وقوع بپیوندد. در داخل کشور آمار وحشتناک اعدام و خودکشی، بیکاری، کاهش سن فحشا و اعتیاد، جمعیت میلیونی مجرد، جمعیت میلیونی بیخانه‌ها و تعداد میلیونی خانه‌های خالی، ورشکستگی بنگاه‌های عظیم، صنعت تعطیل، بازار راکد، اقوام تحقیر‍‍شده و سرکوب‌شده، اقلیت‌های مذهبی و دینی زیر ستم، شکاف اجتماعی و فاصله طبقاتی غیر قابل تصور، حاشیه‌نشینی یک‌سومی و جمعیت میلیونی زیر خط فقرا، طبقه جدید اشراف یکروزه، رانت، باندبازی، فساد اداری و مالی دولتمردان و ... مشکلاتی است که جمهوری و قدرت تمامیت خواهش ایجاد کرده است. در خارج از کشور اگر روزی آمریکای ابر قدرت برای حمله به عراق بایستی سناریوی هالیوودی به راه می‌انداخت و از تمامی دول غرب یاری می خواست، الان برای ائتلاف ضد ایرانی به تنهایی در عربستان با سران عرب دیدار می‌کند. عمق-استراتژیک‌ای که بزرگترین فرصت تاریخی ایران را هزینه آن کردیم تنها عوایدش تعدادی شهید و فیلم مستند است و این دول در عربستان گرد هم می‌آیند تا توان دیپلماسی خارجی و عمق استراتژیکمان را به تمسخر بگیرند.

انتخاب دوباره روحانی همانند کشیدن پارچه‌ای سفید بر سر عزیز از دست رفته است آنگاه که دوست و دشمن در کنار هم اشک‌ریزانند. شاید روحانی محصول آماده شده عقلای نظام برای برون رفت از جامعه دو قطبی و افسرده‌ای است که نه نظامی خواهان بازگشت به پادگان است نه آخوند راضی به بازگشت به مسجد. جامعه‌ای که در آینده‌اش سیمای ترسناکی متصور هستند. جامعه‌ای که غیر از چند کیلومتر در شمالغرب کشور تمامی مرزهایش محل ترافیک انسان، مواد و کالا است و در اغلب موارد تروریست‌ها نه تنها در آنها رفت و آمد دارند بلکه جرات دارند به پاسگاههای مرزی هم حمله کنند. کشوری که با عقایدی نژادپرستانه با تمامی همسایگان خود دچار تنش عمیق است. جامعه‌ای که نظامیان و مذهبیانش قصد دارند در کعبه و کاخ سفید حسینه بزنند و در عین حال از پلورالیسم و وحدت امت اسلامی سخن می‌گوید. جامعه‌ای که افراطیون آن از دیوار سفارت بالا می‌رود ولی خبر ندارد که عربستان با 800 جنگده مدرن و حمایت دول غربی و عربی در برابر ایران با 70 جنگده نیمه خراب قدیمی قرار دارد، و سیستم موشکی اس300-ای که سازنده‌اش کدهایش را به اسرائیل فروخته. اگر این سلاح‌ها تجهیزات تاثیرگذاری هم فرض شوند نسل جوان افسردۀ زامبی‌وار برای دیدن دشمن در خیابانهای ایران هم شاید حوصله رفتن تا پنجره را نداشته باشند و از فضای مجازی پیگیری کنند. همه این موارد ناشی از قدرت تشنه خدمت است و تمامیت خواهی یک جمهوری برای خدمت به خلق الله.

درتمامی دنیا آلترناتیو این بن بست‌ها فقط اپوزیسیون است که وارد صحنه شده و ادامه کار را در دست می‌گیرد ولی این فرصت هم از ما گرفته شده است. اپوزیسیونی که هم از اتحادیه اروپا دریافت می کند و هم از اداره امنیتی اصولگرائی و هم از نهاد قدرت اصلاح‌طلبی اگر در مورد ایران حسن نیت هم داشته باشد ولی دستش به مزد عادت کرده و همیشه در هر شرایطی دستمزد‌های بالاتری هم هست. فقط می‌ماند همین مردم بی‌سوادی که اغلب تا دکتری هم تحصیل کرده‌ است ولی عملکردش عین گدایان عصر قجر است و با پخش شربت آبلیمو خیابان را بند می‌آورد.

حامد لطفی

خرداد 96 - تبریز