قادينلار زنان

Masume Gurbaniدخترم آى لين كم كم بزرگ مى شود و ديگر چيزى نمانده  كه او را به مدرسه بفرستم، بايد دلدارى اش بدهم و به او با محبت بگويم كه مدرسه رفتن آسان است و تو از آن لذت خواهى برد. بايد برايش از تجربه هاى شيرين آغاز مدرسه خودم مثال بزنم تا كه محيط جديد را راحت تر قبول بكند. بايد بهش بگويم كه آغاز مدرسه برايم كابوس بود، بهش خواهم گفت كه در اوايل خودم را خنگ و منگ احساس مى كردم، فكر مى كردم كه من آدم احمقى هستم، حسرت مى خوردم كه چرا من فارس نيستم. برايش خواهم گفت كه هر روز براى معلم بدبختمان هزار جور آرزوى تصادف و حادثه توام با مـرگ مى كردم تا كه من از مشقات مدرسه رفتن راحت شوم، به او خواهم گفت كه وقتى دانش آموز فارس الفبا را ياد مى گرفت، من بايد زبانى جديد را مى آموختم آنهم با همان كتاب دانش آموز فارس! به او از تحقيرهاى خوابگاه خواهم گفت، از راننده تاكسى خواهم گفت كه وقيحانه سرش را از ماشين بيرون برد و بدون اينكه راننده ديگر را بشناسد براى فحش دادن بهش گفت آقا توركه! به او خواهم گفت كه در كشورى بدنيا آدمى كه نژاد ات بعنوان فحش كاربرد دارد.

 

آه كه من اگر حقيقت را بگويم آشفته اش مى كنم و اگر دروغ را بگويم هم وجدان خودم را آشفته مى كنم و هم او با ديدن واقعيتها من را بعنوان يك مادر دروغگو خواهد شناخت! آه فكر مى كنم كه به او حقيقت را بگويم، به او بگويم او هم چون من در زنجير نژادپرستى فارسى بدنيا آمده است، به او بگويم كه اين مشقات را تحمل بكن و جنگ كردن را بياموز براى آزادى مادرت. آه كه هنوز او كودك خواهد بود و روح لطيفش را زنجير فاشيسم و استبداد خراش خواهد داد. اما به او خواهم گفت كه مادرت هم در زنجير بزرگ شد، سهم او هم حسرت و حقارت بود، اما به او خواهم گفت كه مادرت هم خودش را در مدرسه شناخت، به او خواهم گفت كه مادرت نبرد را در مدرسه شروع كرد، نبرد در برابر حقارت نفس، نبرد بر عليه نوكرصفتانه تحميلى از طرف شوينيزم فارس! به او خواهم گفت كه زبانشان را ياد بگير بهتر از خودشان، به او ياد خواهم داد كه سلاح دشمن را بِرُباى و در قلبش فرو كن. به او خواهم گفت كه اينان دشمن تو هستند ، دشمنانت را بشناس و آنها را دوست نداشته باش، سعادت تو و مادرت رهايى از دست دشمنان است و هيچ وقت خودت را مشغول فرعيات نكن، چنان از فرعيات حذّر كن كه مانند تيراندازى باشى كه با چشم بسته به مركز هدف مى كوبد. به او نبرد را خواهم آموخت و عشق را، به او خواهم گفت كه دشمن حقيرتر از آن است كه از او نفرت ورزيده شود، تو فقط سرنوشت ات را از آنها جدا كن و عشق را بياموز و انسانيت را. بگذار كه او در باتلاق پلشتى و كثافت خودش غرق باشد و تو فقط به نبرد فكر كن و به زندگى  و لذت ببر از تابش آفتاب زرين بذ قالاسى و از نمكزارهاى درياچه خشك شده اورميه، اين عشق است كه درياچه را سيراب خواهد و تو خواهى ساخت آينده را براى كودكانت تا كه آنها مجبور نباشند مانند مادرت و خودت در زنجير متولد شوند. آنها آزاد متولد خواهند شد و كسى نخواهد بود كه آنها را تحقير كند و يا انكارشان كند.

به او عشق را خواهم آموخت، آما عشق چيست؟ عشق دوست داشتن زيبايى هاست، عشق انسانيت است فارغ از هر گونه زبان و مليت و مذهب و مال. عشق مهر ورزيدن بدون چشمداشت است، عشق زيبايى كامل است. اما آموختن عشق توام با نياموختن امورى است كه متضاد با امر قدسى عشق باشد، كسى كه عشق ورزيدن را آموخت در مرحله اول خود را دوست خواهد داشت، نيچه در انتقاد به امر عشق ورزى مسيحى گفته است؛ چطور ميتوان به ديگران عشق ورزيد در حالى كه به خود عشق نورزيد؟ به او خواهم آموخت كه بخود عشق بورزد و او خواهد آموخت كه به انسانيت عشق بورزد و نبرد كند براى راهيابى به حكمفرمايى قانون انسانيت فارغ از نژاد و مذهب و عِرق. اما او چطور بر اين امر عشق بورزد بدون آنكه از فاشيستها و نژادپرستان و داعشيان تاريخى نفرت نورزد؟ او چطور به برابرى و عدالت عشق بورزد بدون اينكه از نابرابرى و ناعدالتى نفرت نورزد؟ اما به او ياد خواهم داد كه از انسانها نفرت نورزد، انسانها قربانى هستند، تو از سيستم ها نژادپرست نفرت بورز! همراه با شيرم به او عشق را خواهم اموخت، به او خواهم آموخت كه نفرت نورز، به او خواهم آموخت كه تو با رهايى خود از زير ظلم و ستم تاريخى نه فقط به ملت خودت خدمت ميكنى، بلكه لكه شرم جنايت را هم از دامن قوم ظالم پاك مى كنى. آرى به او انسانيت را خواهم آموخت، او نه فقط براى آزادى و  رهايى خود از ستم تاريخى به خلقش عشق خواهد ورزيد، بلكه او بخاطر عشق به انسانيت دامن قوم ستمكار و ظالم را از لكه جنايت پاك خواهد كرد. به او خواهم آموخت كه آنها كه به زبان و ملت ات توهين مى كنند و تو را خوار مى دارند و تحقيرت مى كنند، قربانى  و لايق ترحم تو هستند، به او خواهم آموخت كه از آنها نفرت نورز و فقط با عشق به وطن و رهايى از بند استثمار  از چنگال آنها رها شو، به او خواهم اموخت آنها حقيرتر از آنها هستند كه از آنها نفرت بورزى، آنها را نبين و حتى چنان بنماى كه آنها وجود ندارند، تو فقط به خودت عشق بورز، به والامقامى انسانيت انسانهاى جهان و به دنياى خارج از قفس ات بينديش. به او خواهم آموخت كه بهترين جواب او نه نفرت ورزيدن از استثمارگران، بلكه رها شدن از بند استثمار است، او انديشيدن را خواهد آموخت، او خواهد آموخت كه براى رهايى از شر استبداد بايد از شر ذهن رهايى يابد، بقول نيچه به او خواهم آموخت كه براى ترك بت پرستى بايد خوى بت پرستى را ترك كند. او را انسان تصور مى كنم كه خوى نوكرمنشى، گدا صفتى و نفرت ناشى از حقارت تحميلى را ترك كرده است و براى رهايى ملت خويش و ديگر ملتهاى در بند از چنگال شوينيزم و استبداد قوم حاكم روز و شب را نمى شناسد. او از نفرت چيزى نخواهد آموخت، آيا بى انصافى نيست كه عشق او را نبينيم؟ اين عشق است كه بر نفرت دشمن غلبه خواهد كرد، اين عشق است كه او را رها خواهد كرد. زندگى چندان دراز نيست، شايسته نيست أوقات را با نفرت گذراند، فقط بايد عشق ورزيد! اما بايد بر كسى يا چيزى عشق ورزيد كه لايق عشق ورزيدن باشد.

معصومه قربانى.