تاریخ

توضيحي بر اين انتشار: در متن اين خاطرات از خانمي بنام "گلنسا" بعنوان تنها "لر تورک گو" ياد کرده ام. چندي قبل در دنياي

M Soleyman

مجازي با هموطن لر ديگري بنام "نورعلي مرادي بٸوار ليما" که بواسطه تحصيلات خود در ترکيه ترکي ميداند، آشنا شدم. در مورد نقش مشوقانه ايشان در عملي شدن آرزوي نوشتن سطور زير، در متن اشاره شده است. ايشان مهرباني کرده و از طريق نشر اول اين خاطرات در صفحه فيسبوکي خودشان، موجب رسيدن اين نوشته به دست مخاطبان هموطن لر بسياري شدند که من به هيچوجه به آنها دسترسي نداشتم. صفحات فيسبوکي آقاي مرادي و دوستانش منبع بسيار معتنمي براي آشنايي با مساٸل و موقعيت امروزي هموطنان لر است و خوشبختانه دوستان تورک زيادي با اين صفحات آشنا شده اند. در نشر فيسبوکي اين نوشته پاره اي از کلمات به هم چسبيده است و قابل چاره نيست و از اينرو نشر آن در سايت تريبون را لازم ديدم. با سپاسي از مهربانيهاي دوستان خواننده اين متن و پيامهايي که از طريق فيسبوک و آدرس اي ميل فرساتده اند. (پايان توضيح از علي رضا اردبيلي)


مسجد سليمان براي اكثريت بزرگي شهر "چاه شماره يك" و نقطه استارت استخراج نفت در ايران است. چاه مزبور 61 سال بعداز استخراج صنعتي نفت در باكو و 49 سال بعداز استخراج نفت در پنسيلوانياي ايالات متحده آمريكا به ثمر رسيد تا نقطه آغازي براي برخورداري  مردم فقير ايران هم از نعمت و هم از لعنتي سياه باشد.

"مسجد سليمان من" اما، جاي ديگري است. سرزميني است در سرحدات ژلاتيني رٶيا و واقعيت. خاطرات دوران 46 سال پيش من از اين منطقه، بمرور كمرنگ شده و با واقعيتي كه روزگاري شاهد آن بودم و تجربه­اش كرده­ام فاصله گرفته و حتي اگر خاطرات من معتبر باشد، ميتواند براي كسي كه اين شهر را امروز خوب ميشناسد، بيگانه و غيرواقعي بنطر برسد. در اين مدت دوستان من شايد با کمي ناباوري، خاطرات پراکنده و نادقيق من از زندگي يکساله من در مسجد سليمان را از زبان من شنيده­اند اما هرگز روايتي مسنجم از ياد داشته­هايم را براي کسي باز نگفته ام.

 

"مسافرخانه كيهان" بنطرم تنها مسافرخانه شهر بود و زماني كه 34 سال قبل با يك فاصله 11 ساله سفر كوتاهي براي يافتن گمشده خود به اين شهر رفتم، در همين مسافرخانه­كه تقريبا بطور هفتگي آنجا غذا خورده بوديم، ساكن شدم. من ديگر 20 ساله بودم. تنها من تغيير نكرده بودم، كشور هم انقلابي را از سر گذرانيده و گرفتار جنگي خونين بود و مسجد سليمان بخاطر فراواني جوانان چپگرا، "مسكو سليمان" ناميده مي­شد. يكي از اين جوانان در مسافرخانه مزبور زندگي ميكرد. باهم كه همكلام شديم، من از تغيير اساسي در مسافرخانه صحبت كردم. براحتي ادعا كرد كه خاطرات من حتما مخدوش است و از جمله آن سالن بزرگ خاطرات من، هرگز وجود خارجي نداشته است. مدير يا صحب هتل هم كمكي به گشودن اين معما نكرد. من مطمئن بودم كه اشتباه نمي­كنم. عليرغم بي ميلي ناشي از اطمينان مخاطبم به در اشتباه بودن من، وي را به محلي بردم كه اصولا سالن مزبور بايستي در آنجا قرار داشته باشد. مثل يك باستانشناس از كشف خود خوشحال شدم. آثار گچ­بري ديوار سالن، بعداز مثله شدن و اطاق سازي بعدي، هنوز سر جاي خود بود. من نميتوانستم اشتباه بكنم، باشكوهترين محل تفريحات آخر هفته كه صداي موسيقي فارسي از گرامافوني با تعويض اتومات صفحات موسيقي در آنجا مي­پيچيد و بوي تند شنبليله آن سالن بخوبي در ذهنم حك شده بودند. گريز آناكرونيستي من به اين ماجرا از آنجا لازم ديدم تا اعتبار بيشتري به صحت خاطرات خود داده باشم هرچند جزئيات غيرواقعي يادمانده­هاي امروزي من از آن سالها نيز، ميتواند بعنوان انعكاس كاذب از واقعيات و مانده بر ذهن كودكي 9 ساله، جالب باشد.

آنچه مرا از دامنه شرقي ساوالان، با گذر از گردنه حيران و سواحل جنوبي درياي خزر، راهي برهوت مسجد سليمان كرد، محبت دايي­ام بود.  وي در آن سالها معلم جواني در روستايي در نزديكي فرودگاه مسجد سليمان بود. بعلت گرماي هوا، طول سال تحصيلي از اردبيل كوتاهتر بود و طول مدت اقامت من در مسجد سليمان بايد 7 الي 8 ماه بوده باشد. تنها سالي بود كه من گرفتار اپيدمي سرماخورگي زمستاني نشدم و براحتي تقريبا كل ماه رمضان را روزه گرفتم.

از اين تاريخ به بعد، دوران سفرهاي شبانه در رويا به مسجد سليمان يازده سال طول كشيد. سفر كوتاه سال 1981 به مسجد سليمان باعث تا در اين 32 سال زندگي در غرب، هيچ آرزوي به تنهايي مهمي كه برآورده شدنش نيازمند سفر به ايران باشد، نداشته باشم.

زبان لري

نميدانم چند هفته بعداز ورودم به مسجدسليمان، زبان لري را درست مثل هر بچه لر همسن خودم يادگرفتم اما يادم است كه يكي دو هفته اين توانايي جديد را از دوستانم مخفي كردم و يكي دو هفته ديگر هم طول كشيد تا در حضور دايي­ام لري صحبت كنم. فارسي كتابي را خوب ميدانستم، هرچند شروع جدي صحبت كردنم به فارسي مربوط به سالهاي اقامت در باكو 1983-1986 است. احتمالا اين آشنايي به فارسي كتبي و كشف كودكانه و بي زحمت تفاوتهاي دو زبان بالكل متفاوت (توركي و فارسي) در سه سال اول دبستان در اردبيل، باعث شده بود تا بتوانم نظام حاكم بر تفاوت مابين دوزبان كمتر متفاوت فارسي و لري را زود، رمزگشايي كنم و كلمات متفاوت (جغله، كچي، اراده و...) را از محيط ياد بگيرم. توانايي تقليد لهجه و صدا در سنين پايين هم منظره را تكميل كرده بود. باينترتيب دوست دبستاني و همبازي من يونس، مدتها ميتوانست با صحبت به لري من، اسباب تعجب بچه­هاي ديگر بشود. بچه­اي كه ديگر تنها به اعتبار تفاوت رنگ و روي آفتاب نديده­اش از دوستان لرش متمايز بود. تركان پارسي گو داشتيم و من هم احتمالا نسخه يك، يک "تورك لرگو" شده بودم و از توانايي صحبت و حتي مشاجره به لري و توجهي كه از اين بابت بخود جلب ميكردم، ذوق بيش ازحدي مي­بردم.

مسلما تصوري از چيزي بنام "ديالكت" و اصول ديگر زبانشناسي نداشتم و حداقل يكي از قوانين زبان لري ناظر بر تغيير جاي فونم (واحد صوتي) حروف صامت اول و دوم كلمات را به حساب "اشتباه" مي­گذاشتم و در هر فرصتي دست به اقدامات اصلاحگرانه براي آشنا كردن دوستانم با اين "اشتباه" ميزدم. از جمله در مدت تنفس، ليست دو ستونه غلط و درست از كلمات مورد بحث رابر تخته سياه مينوشتم. (طبق اين قانون زبان لري كلمه "اداره" عربي/فارسي  بصورت "اراده" تلفظ ميشود كه معني شهر هم مي­دهد)

نامه­نگاري من با يونس، بعداز بازگشت از مسجد سليمان، تنها امكان من به كتابت زبان لري بود يكطرفه ماند و نگرفت در نتيجه زبان لري من در حد محاوره در دوران اقامت 7ـ8 ماهه­ام در آنجا بود.

مهرباني

مردم بختياري كه با آنها زندگي كردم بينهايت مهربان و صلحجو بودند. هيچ موردي از دعواي فيزيكي مشاهد نكردم و عليرغم بخل آسمان و طبيعت و فقر بي­اندازه، درياي مهرباني مردم را كراني نبود. شايد نبودن مردان در محل، يكي از عوامل اين ملايمت بود اما خونگرمي، پر عاطفگي و خوي ملايم پيرمردان را نمي­شد انكار كرد.

M Solemnan 2

اسامي

اسامي بياد مانده از همكلاسي­هايم بيشتر مربوط به دختران است: نارنج، بسي، ايران و سكينه. از پسران همکلاسي و هم مدرسه، به غيراز يونس، نامي يادم نيست. خواهران يونس خديجه و طوطي نامد داشتند و پدر بينهايت مهربانشان، سيد ابراهيم نام داشت و برادر هميشه حاضر در صحبتها و غايب از ميان، نامش خليل بود. تنها خاطره­ام از كدخدا منزل وي بود كه محل اقامت معلم اردبيلي ديگر مدرسه بنام فضاٸل بخشعلي­زاده بود كه دختر خردسالي باسم ميترا داشت. تنها خانه ده كه كمي آجر در نمايش بكار رفته بود و حتي ايواني با ستون داشت. از ديگران سيد عيسي و همسر ترکي دانش، گلنسا بودند كه سكينه همكلاس ما دختر آنها بود. با اينهمه نام فاميل خيلي­ها بيادم مانده است! اكثر اهالي حتي در شهر نام فاميلشان يا "ولي پور" بود يا "كهكشان" در آن زمان من ميدانستم كه در اردبيل هيچ دو نفر اردبيلي كه باهم قرابت نداشتند، نام فاميل واحد نداشتند. معلم سوم مدرسه مان هم كه اهل مسجد سليمان بود، فاميلش "نيك پي" و نامش كريم بود. در كنار اين بوميان، اسم دوست اردبيلي دايي­ام بنام "زارع حقيقي" كه در مدير مدرسه در روستاي "هفت شهيدان" بود و نام دختري بنام "مهتري" خواهر معشوقه زارع حقيقي بيادم مانده است. راننده تنها وسيله نقليه براي رفتن به شهر، مرد شبيه قهرمانان فيلمهاي وسترن بنام "كل علي" بود.  نام رئيس پاسگاه ژاندارمري "عنبل" از يك شهر ديگر آذربايجان را كه در ترتيب دادن ميهماني­هاي باشكوه تخصص داشت فراموش كرده­ام. نامي از دختري بنام "هما" هم يادم مانده است كه در آن سال اقامت من، عروسي كرد و برخلاف يكي دو عروس ديگر، سنش 9 و 10 و يازده سال نبود.

 

سختي زمين و بخل آسمان

علت اينکه زماني کساني اطراف مسجد سليمان را براي سکونت انتخاب کرده­­اند، براي من معمايي بود. آسماني بدون برف و باران و زميني سخت. سختي زمين در مناطق مسکوني، چيزي به اسم "کندن زمين" را بي معني کرده بود. در مواردي که من بياد دارم تنها شيار انداختن سطحي آنهم با عذابي اليم موضوعيت داشت. اين بيرحمي زمين در شهر مسجدسليمان و اطراف آن، جداسازي و روپوشاني سيستم فاضلاب از محيط شهر و روستا را غيرممکن کرده بود که در هواي گرم و بي بارندگي آن ديار، مشکل لاينحلي از نظر تأمين بهداشت روي دست مردم گذاشته بود. نبود برف و يخبنداني و که حکم ضدعفوني کننده سالانه طبيعي را داشت، بوي فاضلاب شهري را به بوي گوگرد و نفت مواج در فضاي مسجد سليمان افزوده و بوي خاصي به شهر داده بود. وزيدن بادهاي تندي هم که نقش تهويه طبيعي را بازي کنند، يادم نيست.

فقر مطلق مادي

اولين شوك من از مواجه با زندگي اولترا فقيرانه مردم  لر بختياري جنوب غرب ايران در ميان عشاير اسكان يافته بر روي چاههاي نفت بود. در سال 1969 گرفتار بيخبري مطلق از دنيا و مافيها به همراه دايي ام، كلاس چهارم دبستان را در نزديكي مسجد سليمان در دهي بنام "سيف آباد چم آسياب" گذراندم. عليرغم تمامي خوشي­هاي دويدن در كوهستانهاي خشك و زيباي آن منطقه و عليرغم مهماني­هايي رنگين و زنگين از "عنبل"،  "لالي"، "هفت شهيدان" و مسجد سليمان بيادم مانده است، هنوز شوك مواجهه با فقر بي­حد و مرز اهالي را فراموش نكرده­ام. انسانهاي دوست داشتني كه ماههاي متوالي رنگ چيزي بنام گوشت را نمي­ديدند و در هيچ آبادي­يي جوانان و مردان بين 15 الي 60 سال موجود نبودند. هميشه سلاخي عنقريب يك بزغاله­اي يك خبر مهم بود كه به دلايل تجاري از پيش اعلام مي­شد. گوشت بزغاله طعم كاغذ مي­داد، لابد چون به غيراز كاغذ براي خوردن در عمر خود نيافته بود. تنها درخت و تنها ميوه موجود، "كُنار" Konar  نام داشت و كشت وكاري كه با هزار رنج و مصيبت به عمل آمده بود در همان سال اقامت من در آن منطقه در اثر قهر آسمان بيش از ده سانتي متر رشد نكرد و احتمالا بزغاله­ها را به نان و نوايي رسانيد. تنها ساز موسيقي آن ده، طبلي بنام "تشمال" بود كه عليرغم كنجكاوي خود نفهميدم كه وقتي مراسمي در مدرسه نبود، كجا قايمش مي­كردند. در همان سال من در عروسي يك دختر همكلاسي­مان بنام سكينه شركت كردم. دخترك ريزه ميزه 9 ساله را به مرد ميان سالي شوهر داده بودند. چيزي كه همان موقع هم براي ما تكان دهنده بود. پسري از فرط كم غذايي سالهاي زندگي، از ده مجاور بعداز اينكه در اثر گرسنگي مزمن و ضعف مفرط بدني در كلاس استفراغ كرد، ديگر هرگز به مدرسه نيامد. آب ده از فرودگاه مسچد سليمان در فاصله 6 كيلومتري تأمين ميشد. آبي كه روزي يكي دو ساعت بيشتر نمي­آمد. فقر وحشتناك مردم منطقه، بريدن و سرقت شبانه قطعاتي از اين لوله حياتي آب را به يكي بيزنسهاي اهالي تبديل كرده بود. بيزنسي كه بعداز هر فقره آن، اهالي را تا هفته­ها بي آب مي­گذاشت. تنها نشانه "رفاه" توزيع قالبهاي يخ مجاني يخ در ماههاي گرم از سوي شركت نفت بود كه آنهم در همان سال اقامت من ديگر اتفاق نيفتاد و اهالي از ياد خوش آن ايام، تعريفهاي حسرت آلودي مي­كردند. تنها اثر اختراعات دهه­هاي اخير بجز ماده پلاستيك موجود در "كفش" بچه­ها، راديو توشيباي ما بود كه در نبود برق، با باطري كار مي­كرد و من خبر رفتن انسان به كره ماه را از آن راديو شنيدم. در سال 1981 وقتي بعداز يك آرزوي 11 ساله، ديداري يك روزه از مسجد سليمان و روستاي "سيف آباد چم آسياب" نصيبم شد، تغييري بجز نقل مكان كردن خانواده نزديكترين دوستم يعني "يونس ولي­پور" و خانواده"سيد عيسي" به حاشيه مسچد سليمان، در آنجا اتفاق نيفتاده بود. برادر بزرگ يونس همچنان براي تأمين معاش خانواده در جزيره خارك كار مي­كرد و همچنان در صحبتهاي خانواده يونس، حضوري دائمي اما در ابهامي دوردست و هاله­وار داشت.

تنها توجيهي كه من براي درك علت تجمع مردم در آن جغرافياي بي­رحم يافتم جمله­اي  در ميان ادبيات جلد سفيد دوران انقلاب در كتابي از ميخائيل سرگيوچ ايوانوف بود. اين تاريخنويس روس، اشاره كرده بود كه رژيم شاه، به دلايل ناشي از دشمني ايران و عراق، چاههاي نفت مناطق جنوب غربي ايران تعطيل و استخراج نفت به مناطق مركزي­تر متقل کرده بود.  علت هر آنچه بود، انسانهاي زيادي در نهايت فقر و فاقه گرفتار بخل طبيعت و نظامي انسان كش بودند و اهالي آن بر روي چاههاي نفت، محروم از هر امکاناتي، برهنه، گرسنه و تشنه بودند.

نبود امكانات رفاهي

در سال 1969 برق در روستاها حتي روستاهاي بزرگتر و آبادتر هم نبود. در سال 1981 تنها روستايي كه ديدم همان روستاي "سيف آباد چم آسياب" كه برق داشت. تنها جاده منتهي به فرودگاه و شهر، آسفالت سرد بود كه باتوجه به نبود برف و بارندگي و نبود تقريبا كامل ماشين (شخصي، كشاورزي و...) خوب مي­ماند و استهلاكي نداشت. تنها اثري كه از زندگي شهري در روستا بود، منبع آب فلزي بود كه با همان لوله 6 كليومتري از فرودگاه مسجد سليمان آب، يكي دو ساعت در سر صبح، آب مي­گرفت. كمتر خانه­اي در كل ده، راديو داشت و كسي به غيراز گاوآهن و داس، هيچ وسيله كشاورزي يا صنعتي نداشت. براي حمام كردن بايستي سفري به شهر انجام مي­شد. چيزي چون راديو، گرامافون، استفاده از باطري ماشين، دوربين عكاسي، ماشين حساب و از اين قبيل، نه تنها مرسوم نبود، بلکه به دليل نبود امکاناتي چون تلويزيون، حتي بعنوان يک پديده هم، آشنا نبودند.

اسامي مكانها

تنها بار ذهني من از يک بافت شهري در آن دوران 9 سالگي، مربوط به اردبيل بود. اسامي محلات مسجد سليمان بعضا شباهتي با اسامي محلات ششگانه اردبيل (چشمه باشي، اونچوميدان، آلاقاپي، پيرتمليك اوچدوكان، طاوار) نداشت اما برخي از آنها مثل نام محله "چشمه علي" برايم يادآور نام محله "چشمه باشي" اردبيل بود و "چهار بيشه" مسجد سليمان شبيه نام محلات "باغمئشه" در اردبيل و تبريز بود.  اين محله آخر، حکم ترمينال ارتباطي ما از روستاي "سيف آباد چم آسياب" به شهر مسجد سليمان را داشت.

از ميان اسامي روستاها و بخشهاي مسجد سليمان، نام "هفت شهيدان"، "عنبل" و "لالي" بخوبي يادم است. اين سه جا محل اقامت و کار سه دوست آذربايجاني ما بود. براي رفتن به آنجا بايستي ابتدا بايستي از عهده يک راهپيمايي سخت از ميان کوهها بسوي جاده مسجد سليمان-گچساران بر مي­آمديم و با سوار شدن بر پشت يک "پيکاپ" ابتدا در هفت شهيدان پياده مي­شديم تا بعدا با جيب ژاندارمري و بعضي وقتها با موتور سيکلت دوچرخه يا سه چرخه روسي "ايژ" راهي عنبل يا لالي شويم. ما مسيرهاي متفاتي بسوي آن جاده انتخاب ميکرديم اما همه اين مسير بايستي از کنار تنها چشمه منطقه مي­گذشت. حدس من آن است که برداشت من از آب و هواي مسجد سليمان بسيار بدبينانه و حداقل ناقص بوده و هست و الا وجود اين چشمه قابل توجيه نخواهد بود.

اين "پيکاپ"ها، ماشيني بزرگتر از يک يک وانت و معمولترين وسيله حمل و نقل مسافر در مسيرهاي يکي دو ساعته مسجد سليمان بودند. من هرگز در جايي ديگر چنين ماشيني نديده بودم و بعدها هم نديدم. گويي اين نوع ماشين مختص مسجد سليمان طراحي و توليد شده بود.

طبيعت

هرچند مسجدسليمان داري منابع آبي متعدد است، اما گرماي طاقت فرسا و بارش تنها محصول طبيعيت بخيل، ميوه­اي بنام "كنار" Konar بود. درختاني وحشي و خاردار كه ميوه  آن به اندازه زالزالك بود و تاجايي كه يادم مانده است، طعم شيريني داشت. "كنار" نوعي از درختان سدر است و آنچه اين درخت و ميوه آنرا جايگاه خاصي در مسجدسليمان من مي­دهد، تنهايي اين درخت در برهوت آن نواحي است. گويا اين سرسخت­ترين درخت ميوه است كه گاه روي صخره­ها هم ريشه مي­اندازد. ميوه ديگري نيز گويا در منطقه لرستان به دور از مسجدسليمان مي روييد که محصول آماده آنرا بنام "بادام کوهي" در بازار مسجد سليمان ميخريديم. در ده ما، هيچ منبع آبي در دسترس نبود و آب ده از طريق جريان يکي دو ساعته آب از طريق يک لوله 4 يا 5 اينچي که از فرودگاه به منبع آب جلوي مدرسه کشيده شده بود، تأمين ميشد. بجز چشمه مورد اشاره در فوق، در جايي، دو سه ده دورتر از ما، رودخانه اي جاري بود که در مسير خود آبشاري هم داشت. سقوط آب، يک استخر طبيعي عميق در محل سقوط آبشار فراهم کرده بود. مدير مدرسه ما يعني آقاي فضاٸل بخشعلي زاده از بالاي آبشار به استخر زير آن شيرجه ميرفت که آنموقع براي من، کار شجاعانه و خطرناکي بنظر ميرسيد.

گلنسا

لري صحبت كردن من هرچند براي اهالي محل، هميشه جالب بود اما يادگيري اين زبان، از سوي من در مقابل چشمان آنها در كنار آنها و در اثر مراوده با آنها صورت گرفته بود. اما تركي دانستن گلنسا، هم  او را براي من مثل يک دوست صميمي و بنوعي عاطفي نزديك مي­كرد و هم امري مرموز بود. چگونه اين در اين درياي  مهربانان لر، اين مادر دوست داشتي تركي ميد­انست؟!  گلنسا همسر سيد عيسي و مادر سكينه بود. او زن شوخي بود و گاه از كلمات تركي براي رد و بدل كردن شوخيهايي با دايي من استفاده ميكرد كه شايد ورسيون كاملا لري آنها در محيط پذيرفتني نمي­بود. يكبار معلوم شد كه حتي كلمه توركي "يئريكله­مك" (ويار كردن) را هم مي­داند. دو دهه بعداز آن سالها، دوستان قشقايي­ام در سوئد ارتباط نزديك­شان با لرها صحبت كردند و كمي از معماي گلنسا برايم رمزگشايي شد. وقتي گلنسا مي­گفت كه توركي را از همسايه توركشان در كودكي ياد گرفته­است، من از اينكه فردي از آذربايجان در دوران كودكي وي، ميتوانسته همسايه آنها باشد، دچار بهت و ناباوري مي­شدم. اما همسايه بودن با توركان قشقايي ديگر امري طبيعي بود. باينصورت همان اندازه كه "لري گو" بودن من تورك امر نادري بود، "توركي گو" بودن مادر گلنسا هم بخاطر بيخبري من از پراكندگي توركها در جغرافياي ايران و همسايگي توركان قشقايي با لرها، براي من، نمونه منحصربفرد حساب مي­شد.

سابقه آشنايي

من ميدانستم كه دايي­ام در جايي بنام مسجد سليمان معلمي مي­كند اما خبري از حال و روز شاگردانش يا تصوري از اوضاع آن محل نداشتم. اما بعدا فهميدم كه اين بي اطلاعي دوطرفه نبوده و شاگران دايي­ام  اطلاعات زيادي از من داشتند. ماجرا از اين قرار بود كه از كلاس دوم دبستان شروع به نامه­نگاري با دايي­ام كرده بودم و گويا همه نامه­هاي مرا بعنوان نمونه انشا براي شاگردانش ميخوانده است، در نتيجه جزئيات گاه خنده­دار و گاه غيرقابل باور از اين نامه­ها در ياد شاگردان مدرسه مانده بود كه هر چند وقت يكبار بياد من مي­آوردند يا خواهان اطلاعات بيشتر مي­شدند. اصولا بايستي همه يا حداقل تعدادي از اين شاگران كه معلمشان نامه شخصي يك شاگرد كلاس دوم و سوم را بعنوان نمونه انشا خوانده بود، از اين بابت دلخوشي از من نميداشتند. اما يا اينطور نبود و يا من در عالم خوشبختي كودكانه 9 سالگي از دريافت سيگنالهاي ناشي اينگونه نارضايتي­ها ناتوان بودم. كلا سطح سواد همكلاسي­ها بنظر من پايين مي­آمد که شايد بي ارتباط با کوتاهي دوران تحصيل نبود که تقريبا سه ماه از اردبيل کوتاهتر بود.

پايان دوازده سال روياي رنج آور مسجد سليمان

فاصله مابين سال 1348 تا 1359 که من توانستم در يک سفر کوتاه به يکي از دست نايافتني­ترين آرزوهاي خودم برسم، 11 سال روياي حضور در مسجد سليمان و ديدار يونس بود. رابطه من با يونس، بعنوان نزديکترين دوستم در آن ديار، با رفتن من از مسجد سليمان قطع شد. دايي من که بعداز من، يکي دو سال ديگر به کار در مسجد سليمان ادامه داد، براي من گفت که يونس جواب اولين نامه مرا نوشته بود اما در يک حرکت کودکانه نتوانسته جلوي وسوسه خريد شوکلات بجاي تمبر نامه مقاومت کند! يونس پولي را از خانواده براي خريد تمبر نامه جوابيه به من گرفته بود، صرف امر شيرينتري کرده و رابطه ما را قطع کرده بود. از اينرو يازده سال در بيخبري از يونس و مسجد سليمان و تماما خواب مسجد سليمان و ديدار يونس گذشت. با گذشت زمان حتي در جريان اين روياها متوجه واقعي نبودن آنها ميشدم. گاه در عالم رويا به يونس ميگفتم: "يونس، الان خواب ميبينم اما فردا بطور واقعي ميام پيشت!" يا "يونس، الان راستکي اينجام و ديگر خواب نيست!"

سال 1359 به همراه دوستم "رضا" بعداز اينکه در کرمانشاه سري به "سعيد" که در حال خدمت نظام بود زديم، راهي اهواز و سپس مسجد سليمان شديم. در واقع دوست ديگري بنام "وحدت" که در اهواز در خدمت سربازي بوده و شناختي از مسجد سليمان داشت، فکر سفر به آن ديار را استارت زد. او با تعريف خاطرات خوش از مسجد سليمان و دوستاني از آن شهر، علاقه رضا به آن جغرافيا را به حدي بالا برد که زحمت يک سفر طولاني را تقبل کند. اگري آقاي "شهرام سروشپور" يعني دايي­ام باعث تجربه بينهايت خوش يکسال اقامت در من در مسجد سليمان شده بود، وحدت و رضا، کمک کنندگان به تجربه دوم من و بازگشت دوباره من به آن شهر بودند. شب اول را در همان مسافرخانه کيهان ماندگار شديم. در آنجا با جواني مسجد سليماني آشنا شديم که انگار در مسافرخانه زندگي ميکرد. اطلاعات زيادي از حيات اجتماعي و حوادث دوره انقلاب و بعداز انقلاب شهر بما داد. من ادعا کردم که مسافرخانه، زماني يک سالن غذاخوري داشته است. من امروز هم دستگاه گرامافوني که صحفات موسيقي در آن توسط اهرامي اتوماتيک عوض ميشدند.

در آن سال، مسجد سليمان زورخانه اي هم داشت که مدير مسافرخانه گرداننده آن بود. در آن روزگار سخت و خطرناک، من بعنوان سند شناساٸي، از يک کارت عضويت در زورخانه محله مان در اردبيل استفاده ميکردم. در بيشتر مواقع اين کارت ناکافي بود و سوآل کننده، سراغ مدرک بهتري را ميگرفت. من هميشه شناسنامه ام را آماده داشتم اما نشان دادن اوليه اين کارت هميشه روش صد در صد مؤثري براي رفع سوءظن سياسي بودن بود. اراٸه همين کارت به مدير مسافرخانه کيهان که تصادفا خودش اهل زورخانه بود، باعث شد که آن شب، ديداري هم از زورخانه داشته باشيم.

فردا علي الطلوع راهي روستاي سيف آباد چم آسياب شديم. اولين تغيير در ورود برق به زندگي مردم بود. تيرهاي برق و کنتور برق منظره جديد به روستا داده بود. از همان اولين پرس و جوي اوليه معلوم شد که کساني که من ميشناختم همه از ده رفته اند. هم خانواده  سيد ابراهيم پدر يونس و هم سيد عيسي به شهر مسجد سليمان کوچ کرده بودند. يکي از پرس و جوهايمان از جمع سه دختر جوان بود. اسامي بياد مانده ام از دوران زندگي در سال 1348 را برايشان شمردم. يکي از دو دختري که شاهد گفتگوي من با دختر سوم بود، با حيرت به آن ديگري گفت: "همه چي يادشه!" ديگر کاري در ده نمانده بود. نا اميد از يافتن يونس، راهي مسجد سليمان شديم. بر سر راه عکسي زير يک درخت کنار گرفتيم.

اين علي رضاست.................!

در نبود نام خبابان و کوچه و شماره پلاک، به يک خانه که در حدود تقريبي آدرسي که در ده گرفته بوديم، نزديک شديم. پدر يونس همان موقع زندگي من در مسجد سليمان هم پير و فرسوده بنظر ميامد و انتظار نداشتم که در قيد حيات باشد. با اين حال سوآل خودم در دم در را به اينصورت پرسيدم: "منزل سيد ابراهيم اينجاست؟"

صدايي ديوانه وار از ته خانه بلند شد. صدا با سرعت نزديکتر شد و صاحب آن، در آغوشم گرفت: "اين علي رضاست..............!" 36 سال بعد، هنوز هم آن صدا گوشم است و اين سوآل که يونس چگونه صداي مرا از وراي يک فاصله زماني 11 ساله و يک فاصله مکاني 15 متري در ته خانه، بي هيچ تصوري از احتمال سفر من، بازشناخت؟ هيچ اغراقي براي بيان احساسم ممکن نيست. هر بياني کوچکتر از واقعيت خواهد بود. ساعاتي در خانه يونس بوديم. مادرش و يکي از خواهرانش در خانه بودند و قرار بود که خليل همان برادر بزرگ هميشه غايبش، فردا بيايد. نزديک عيد نوروز بود و بايستي تا چهارشنبه سوري به اردبيل بر ميگشتيم. باهم سري هم به منزل سيد عيسي زديم. در اين فاصله نميدانم چگونه و چه زباني صحبت کرديم. لري خانواده يونس را نه تنها من، بلکه رضا هم متوجه شده بود. اما لري سيد عيسي که ديگر سنش خيلي بالا بود، براي رضا اصلا مفهوم نبود. هنوز نميدانم که در آن روز از تسلط کامل 11 سال قبل من به زبان لري، چه چيز مانده بود. نقطه پايان خوبي به يک دوران حسرت 11 ساله گذاشتم و از اين بابت خود را مديون رضا که مراه همراهي کرد و وحدت که همصحبتي مداومش در مورد مسجد سليمان بدون اينکه خودش بداند، من و رضا را راهي اين سفر کرد.

مثل سفر دوباره به مسجد سليمان که يازده سال در آرزويش بودم، فکر نوشتن خاطرات آن سالها هم، هميشه با من بوده است و مثل وحدت و رضا که عملي کردن آن سفر را ممکن کردند، آقاي  نورعلی مرادی بئوار الیما هم با تشويق خود، نوشتن اين مختصر از آن سالهاي دور را باعث شدند. بعنوان کسي که عادت به نوشت دارد و بعنوان کسي که که حامل خاطرات خوش زيادي از مردم مهربان مسجد سليمان است، هميشه قصد داشته­ام تا بيش از اين و بسيار مفصل در آن باره بنويسم. اما واقع بيني حکم ميکند تا براي پرهيز از تبديل شدن اين نوشته به ليست نوشته­هاي نيمه تمام، فعلا همين مختصر را منتشر کنم. سپري شدن سالها و قطع بودن کامل ارتباط من با مسجد سليمان، خاطرات من از آن سالها را شبيه رويا کرده است و از اينرو مطمٸن هستم که برخي، شايد هم بسياري نکات مورد اشاره در فوق، قسما يا تماما واقعي نباشند. من براي نوشتن اين خاطرات نگران واقعي نبودن آنها نبودم چرا که قصدم نه معرفي مسجد سليمان يا حوادث معيني از زندگي مردم آنجا، بلکه اراٸه همان تصوير آلوده به رويا و مبهم امروزي من از يک زمان و مکان معين بوده است.


بسيار خوشحال خواهم بود اگر کساني سراغي از "يونس ولي پور" دارند، به من اطلاع دهند. آدرس اي ميل من:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 

علي رضا اردبيلي
استکهلم 30 مارس 2016