تاریخ

یرواند آبراهامیان[1] مطلب جذابی در باره­ی حزب توده و فرقه­ی دمکرات آذربایجان نوشته است که با قدری سهل­گیری نظری و تاریخی می­Mahbub Tihehتوان از آن برای توضیح عقب­ماندگی چپ ایران در زمینه­ی مسئله­ی ملی استفاده­ی زیادی برد. او در این مطلب به خوبی به طور تاریخی به «تجددخواهی یکسویه و نادمکراتیک» روشنفکران چپ ایرانی اشاره می­کند که در زیر به شرح نمونه­هایی از آن می­پردازم.

او به فضای تجددزده­ی روشنفکران چپ ایرانی در هنگام تشکیل حزب توده­ی ایران اشاره می­کند که علتی شد برای ایجاد دو حزب کمونیست موازی با هم، حزب توده و فرقه­ی دمکرات آذربایجان. به گفته­ی او فرقه دمکرات را گروهی از کمونیستهای کهنه کار به رهبری جعفر پیشه­وری در تابستان 1324 در نبریز بنا گذاشتند و اعضای شاخه­ی محلی حزب توده را هم در خود جذب کردند. با سرعت در سراسر آذربایجان گسترش یافتند و الهام­بخش مطالبات طبقاتی-ملی گشتند و سپس هم در 1325 با ورود ارتش از مرکز سرکوب خونینی شدند. در حالی که حزب توده در سال 1320 به دست روشنفکران مرکزنشین یا روشنفکران غیرفارس زبان اما فارس شده­ای تشکیل شد که درک بسیار محدودی از تجدد داشتند.

نکته­ی قابل توجه در بحث آبراهامیان این است که در حالی که بیشتر افراد وجود دو حزب کمونیست طرفدار شوروی را یکی از ترفندهای شوروی حساب می­کنند، خود او به گفته­ی خودش بیش از هر چیز به عوامل داخلی موثر در ایجاد این دو حزب علاقمند است. او در این بحث کوتاه و جالب، علت­های تاریخی چرایی و چگونگی وجود دو حزب کمونیست را تاحدی توضیح می­دهد. علت اصلی ایجاد دو حزب موازی کمونیست به نظر او، به طور خلاصه، این است که وجود ملت­های غیرفارس و خواسته­های آنان در جغرافیای ایران از سوی روشنفکران دست چپی فارس گرا نادیده گرفته می­شد، به همین سبب هم کمونیست­های آذربایجانی تصمیم گرفتند که از حزب توده جدا شده و تشکیلات خاص خود را ایجاد کنند.

روشنفکران فارس گرای دست چپی چنان نظراتی داشتند که اصلا و ابدا با وضعیت عینی جامعه­ی ایران سازگار نبود. البته روشنفکران لیبرال آن دوره هم با ایده­های تجددخواهی وارداتی خود درک درستی از وضعیت واقعی کشور نداشتند. قصد هر دو گروه روشنفکران لیبرال و چپ سرکوب اختلاف­های ملی بین ملل ساکن ایران، به ویژه سرکوب زبان­های غیرفارس و هویت­های فرهنگی غیرفارس بود و ایجاد یک ملت، یک دولت و یک زبان. روشنفکران لیبرال از این سیاست سرکوب دفاع می­کردند چون گمان می­کردند که تجدد یعنی یک دولت مرکزی قدرتمند سرکوب­گر فارس زبان که تمام عناصر غیرفارس را در این جغرافیا فارس کند و بتواند ملل غیرفارس را با سرکوب و حذف هویت و تاریخ و فرهنگ در ملت فارس استحاله بخشد. روشنفکران دست چپی فارس یا فارس شده هم گمان می­کردند که برای رسیدن به جامعه­ی آرمانی خودشان باید تمام اختلافات دیگر به جز اختلاف طبقاتی سرکوب شود تا یک مبارزه­ی سراسری برای ایجاد سوسیالیسم ممکن شود. هر دو گروه در یک موضوع اشتراک نظر داشتند: سرکوب تمام عناصر، هویت­ها، فرهنگ­ها و خواست­های ملی. خلاصه­ی کلام: سرکوب تمام تفاوت­ها به نفع یک هویت ساختگی، در یک جا این هویت ساختگی ملت تک­ زبان و تک هویت ایرانی (یعنی فارس) و در جای دیگر هویت ساختگی طبقه­ی تک­زبان و تک هویت کارگر (یعنی فارس).

کار تا جایی پیش رفت که روشنفکران هر دو گروه توصیه می­کردند که زبان فارسی از رنگ و بوی کلمات عربی هم تا سرحد امکان پاکسازی شود. سیاستی که تا امروز از طرف روشنفکران مرکزنشین و روشنفکران غیرمرکزنشین فارس شده ادامه یافته است. چیزی که در مقاله­ای دیگر به آن خواهم پرداخت.  

فضای تجددطلبی کور آنقدر قدرتمند بود که حتی آذربایجانی­هایی مثل خلیل ملکی، احمد کسروی، تقی ارانی و دیگران پیشتاز دفاع از سیاست فارس کردن تمام ساکنین این جغرافیا بودند. برای نمونه می­توان از مقاله­ای یاد کرد که تقی ارانی به هنگام اقامت­اش در آلمان نوشت: «آذربایجان: مسئله­ای حیاتی و مهلک برای ایران». به گفته­ی آبراهامیان او در این مقاله از حذف زبان ترکی در استان زادگاهش دفاع کرد و نوشت که مردم آذربایجان مشتاق­اند فارسی یاد بگیرند- «فارسی­ای که در نتیجه­ی حمله­ی مغول فراموشش کرده بودند». او در ادامه می­نویسد: «همه­ی ایرانیان خیرخواه، به خصوص اداره­ی معارف و علوم، باید نهایت تلاش­شان را برای جانشین کردن فارسی با ترکی بکنند، باید معلم­های فارسی، کتاب­های فارسی، مجلات فارسی و روزنامه­های فارسی به آذربایجان بفرستند». آبراهامیان در ادامه اشاره می­کند که وقتی ارانی در سال 1309 به ایران برگشت یک مارکسیست پروپاقرص بود و قصد ترویج مارکسیسم را در ایران داشت. او و تعدادی از همکارانش از جمله ایرج اسکندری مجله­ی دنیا را تاسیس کردند و به گفته­ی باقر مومنی در آن مقالات علمی وزینی درباره ماتریالیسم و علم منتشر نمودند. البته باید به یاد داشت که در این مجله «مقالات وزین ماتریالیستی» در باره ی وضعیت خاص ایران و سرنوشت ملت­های ساکن این کشور منتشر نشد. به بیان آبراهامیان این عده از روشنفکران ایرانی چپگرا با بحث­های لنین در باره­ی حق تعیین سرنوشت آشنا نبودند. اما عجیب­تر این که ارانی در آلمان درس خوانده و آنجا مارکسیست شده بود بدون این که با بحث­های کائوتسکی در باره­ی حق تعیین سرنوشت ملی و جدل او با لنین آشنا باشد. ماجرای این جدل که ریشه­ی برخورد ضعیف چپ به مسئله ملی را دورتر می برد بحثی است که برای بار بعدی در نظر دارم بنویسم.       


[1] نگاه کنید به: کمونیسم و اندیشه اشتراکی در ایران- آبراهامیان