تاریخ

بحث پیرامون حکومت مرکزی قدرتمند یا فدرالیسم در چپ بین­ المللMahbub Tiheh

در انتهای مقاله­ ی نخست، نوشتم که در مقاله ­ی بعدی موضوع تشتت نظری در چپ ایران پیرامون مسئله ی ملل ساکن این جغرافیا را دورتر خواهم برد. این «دورتر» مباحث بی المللی در این زمینه است که در این قسمت طرح می شوند.

  مارکس و انگلس

ابتدا باید ازخود مارکس آغاز کنیم که بنا به نوشته­ی ای اچ کار[1] نظراتش را در طول زندگیش در باره­ی شکل حکومتی دو بار تغییر داده است. او در 1850 خطاب به «اتحاد کمونیست­ها» زمانی که بورژوادمکراتهای آلمان از فدراسیون طرفداری می­کردند و می­کوشیدند قدرت مرکزی را با تقویت استقلال حکومت­های محلی تضعیف کنند، نوشت: «اما کارگران باید نفوذ خود را نه تنها به نفع جمهوری یگانه و تجزیه ناپذیر به کار برند بلکه برای تراکم قطعی نیرو در دست قدرت حکومتی تلاش کنند». خود انگلس هم در پایان عمرش به «حکومت های حقیر» نظام­های فدرال سوییس و آلمان حمله میکند و میگوید که «پرولتاریا فقط از شکل جمهوری یگانه و تجزیه ناپذیر میتواند استفاده کند».


 به نظر می­رسد که این نظرات نشان­دهنده­ی تمایل مارکس و انگلس به نظرات ژاکوبن­های انقلاب فرانسه باشد که از یک جمهوری یکپارچه در مقابل ژیروندن­ها دفاع می­کردند.

از طرف دیگر پرودون و آنارشیست­ها بودند که با تکیه بر جنبه­ی دیگری از سنت انقلاب فرانسه، کلمات فدرال و فدراسیون را آزادانه و بدون دقت کافی حقوقی و قانونی به کار می بردند و منظورشان نوعی همبستگی ازاد و داوطلبانه  میان واحدهای محلی بود. چنین موضعی به معنای مخالفت با پاگیری یک دولت مقتدر مرکزی بود.

اما هنگامی که کموناردهای پاریسی که بیشتر آنارشیست و طرفدار پردودون بودند در سال 1871 از فدراسیون به عنوان عالیترین شکل وحدت میان کمونهای آزاد دفاع کردند مارکس هم روش آنها را تایید کرد. او در این باره نوشت: «کمون صورت سیاسی کوچکترین روستا میشد...کمونهای روستایی هر محل می بایست امور همگانی را در مجلسی از نمایندگان در شهر مرکزی اداره کنند و این مجالس محلی می­بایست نمایندگانی به نمایندگی ملی در پاریس بفرستند....وظایف انگشت شمار اما مهم دیگری که برای دولت مرکزی باقی میمانند   ....می­بایست به ماموران کمون، یعنی مامورانی که مسئولیت معین داشتند واگذار شود». البته انگلس هم در انتقاد از برنامه ارفورت که در آن با صراحت از جمهوری یگانه و تجزیه ناپذیر حمایت شده بود این نکته را یاداور شد که «در انگلستان چهار ملت در دو جزیره زندگی میکنند».

به این ترتیب می­بینیم که مارکس و انگلس با انعطاف نظری و رویه­ی پراگماتیستی جالبی نظرشان را با توجه به شرایط خاص تاریخی و پدیده­های جدید تغییر می­دهند. می­بینیم که مارکس از شکل حکومتی کموناردها در برابر شکل حکومتی ژاکوبن­ها که پیشتر به نظرش شاید بهترین شکل حکومتی بود دفاع می­کند. اما به هر حال موضع اصلی مارکس این بود که «پرولتاریا میهن ندارد» و ناسیونالیسم آگاهی کاذب است که چشم طبقه­ی کارگر را به روی منافع جهانی خود می­بندد. علت این شعار مارکس وضعیت کشورهای اروپایی در آن زمان بود که طبقه­ی کارگر هنوز در آنها به رسمیت شناخته نشده بود و در بینوایی و بی­حقوقی زندگی می­کرد. این موضع گیری او تاثیر مهمی در حوادث بعدی داشت که در زیر بیان می­شود.

لنین و استالین

حال باید ببینیم که موضع لنین نسبت به مسئله­ی ملت­های غیرروس و تشکیل حکومت فدرال چه بوده است. باز هم به گفته­ی کار، لنین در سال 1903 سوسیال دمکرات های ارمنی را سرزنش کرد که چرا از تشکیل جمهورری فدرال روسیه پشتیبانی میکنند. در 1913 نوشت که البته مارکسیستها با فدراسیون و عدم مرکزیت مخالفند، چون فدراسیون رابطه اقتصادی را تضعیف میکند  و برای حکومت واحد شکل موجهی نیست. به نظر لنین فدراسیون به معنای عدم مرکزیت بود و این باید برای کسی که اکثریت حزب سوسیال دمکرات روسیه را تابع یک مرکزیت قوی ساخته بود، غیرقابل قبول باشد. به هر حال لنین حکومت واحد را ترجیح می­داد. اما در روسیه­ی شوروی پساانقلابی به علت کثیرالمله بودن این کشور، و سابقه­ی ستم ملی تزاریستی، بحث­های متعددی در باره  ی ماهیت حکومت پساانقلابی انجام شد. این بحث­ها باید قاعدتا برای دست­چپی­ها و کمونیست­های ایرانی از قبیل جعفر پیشه  وری باید جالب بوده باشند. دو واژه­ی فدراسیون و فدرال برای تعیین شکل حکومتی و حقوق شهروندان-ملت­های غیرروس ساکن کشور بحث می­شود. اولی بنا به نوشته­ی کار، ارجاع می­داد به بحث میان آمریکایی­ها به هنگام­ وقوع انقلاب آمریکا که بنا به آن از یک حکومت مرکزی یکپارچه و تمرکز قدرت دفاع میشد. دومی ارجاع می­داد به انقلاب فرانسه که در آن ژیروندن­ها طرفدار پخش قدرت سیاسی بودند و از ایجاد یک حاکمیت مرکزی قدرتمند ابا داشتند و با خط­مشی ژاکوین­ها که طرفدار تمرکز قدرت بودند، مخالفت می­کردند. اما بلشویک­ها از سوی دیگر تجربه­ی کمون پاریس هم را در پشت خود داشتند. تجربه­ی کمون به عنوان الگوی یک حکومت کارگری اصیل برای آنها بسیار بااهمیت بود.

از آنجا که خواسته­های استقلال­طلبانه در ملل غیرروس قوی بود و بلشویک­ها قصد نداشتند آنها را به دشمنان خود تبدیل کنند، سرانجام نقشه­ی نوعی جمهوری فدرال یکپارچه را پذیرفتند. مطابق این طرح،  حکومت خودمختار محلی و دمکراسی مستقیم الگوی رسمی برای اداره­ی این کشور پهناور شد. این الگو در ضمن باید به عنوان پادزهر حکومت بوروکراتیک و مستبد که قرن­ها در روسیه دوام داشت، عمل می­کرد. استالین خود در سال 1920 اعلام کرد: «سه سال انقلاب و جنگ داخلی در روسیه نشان داده است که بدون کمک متقابل روسیه­ی مرکزی و مرزبوم­های او پیروزی انقلاب ممکن نیست، و آزادی روسیه از چنگال امپریالیسم نیز ممکن نیست». او در ادامه می­گوید که «اگر اکثریت هر کدام از این ملتها خواهان جدایی بشوند، روسیه، چنانکه در مورد فنلاند دیده شد، قبول می­کند؛ اما مسئله دیگر مسئله حقوق بی چون و چرای ملت­ها نیست؛ بلکه مسئله منافع توده­های خلق است؛ و منافع آنها میگوید که خواست جدایی کشورهای مرزی در مرحله کنونی انقلاب عمیقا ضدانقلابی است». اینجا می­بینیم که به نظر استالین ملت دیگر همان معنای سابق خود را ندارد بلکه قرار است به توده­های خلق ترجمه شود که منافع مشترکی با دیگر توده­های خلق ساکن شوروی دارد.

کار می­نویسد که سال 1920 در تاریخ سیاست شوروی در مورد ملیت­ها نوعی نقطه­ی عطف به شمار می­آید. در این سال، جنگ داخلی پایان گرفت و بازسازی اقتصادی و سیاسی و تحکیم و تثبیت قدرت حکومت مرکزی آغاز شد. تفسیر حق حاکمیت ملی و حق جدایی که تا پیش از این سال تاحدی پذیرفته شده بود تغییر کرد. «حق جدا شدن» جای خود را به عبارتی داد که زمانی لنین به کار برده بود:«حق متحد شدن». بنا به تفسیر جدید دیگر تصور این که یک کشور سوسیالیستی بخواهد از مجمع کشورهای سوسیالیستی جدا شود؛ ممکن نبود. در عمل، پس از پایان 1920 دیگر برای هیچ منطقه­ای واقعا ممکن نبود که بخواهد وحدت سخت به دست آمده­ی شوروی را به هم بزند، مگر این که با نظام شوروی که همه­ی برنامه­های اعلام شده­اش بر مبنای لغو تبعیضات بین ملل ساکن شوروی بود، دشمنی آشتی ناپذیری داشته باشد. گفته می­شد که نفع کارگران و دهقانان در حفظ این پایه­ی جغرافیایی و سیاسی و اقتصادی است. برای حفظ وفاداری کارگران و دهقانان و کمک به آنها برای این که منافع همبسته­ی خود را تشخیص دهند باید به مبارزه با تمام انواع و اقسام نابرابری­ها و تبعیض­های پیشین بین ملل پرداخته می­شد. از نظر بلشویک­ها اگر ریشه­کن کردن این  نابرابری­ها ممکن می­شد، محو ناسیونالیسم هم حاصل می­شد. به نظر کار می­بینیم که «از همان لحظه پیروزی انقلاب نظریه بلشویک­ها در باره­ی خودمختاری ملی به طور کمابیش نامحسوس از مفهوم آزادی به مفهوم برابری تحول یافت. زیرا به نظر میرسید که فقط برابری اهمیت دارد».

به نظر کار در این­جا شاهد نوعی خوشبینی حیرت آور و غیرانتقادی در میان رهبران حزب هستیم که نمی­توانستند به آسانی وجود تبعیض های ملیتی را در شوروی باور کنند. اگرچه طرد مطلق تمام انواع تبعیض­ها میان شهروندان کشور، پایه­ی اعتقادی در سیاست و عمل حزب بلشویک بود اما وضعیت ملل غیرروس و واپس­ماندگی­های به میراث رسیده از دوران تزاریسم چیزی نبود که به سادگی قابل رفع باشد. با این که به همه­ی مناطق عقب مانده کمک میشد و تلاش می­شد تا رشد صنعت در آنها تقویت شود و کادرهای ورزیده­ی بومی پرورش داده شود، با این حال سرعت پیشرفت رضایت­بخش نبود. به بیان کار، بلشویک­ها عزم جزم کرده بودند که کارکرد مستعمراتی ملت های غیرروس را ریشه­کن کنند تا آنها دیگر صادرکننده­ی مواد خام و کالاهای طبیعی به روسیه نباشند و قدرت تولید صنعتی خود را افزایش بدهند، با این حال عقب ماندگی عمیق و شدید بود. درضمن وضعیت به گونه­ای بود که خود استالین هم در کنگره­ی 1923 از شوونیسم روسیه بزرگ صدایش درآمد و آن را نیرویی اساسی نامید که وحدت جمهوری­ها را متوقف می­سازد و میکوشد همه­ چیز غیرروسی را جاروب کند و همه رشته­های مدیریت را دور عنصر روسی بپیچد و عنصر غیرروسی را با فشار بیرون کند. 

 خلاصه­ی کلام این که به هرحال حق خودمختاری ملل ساکن شوروی در چارچوب کشور شوروی به رسمیت شناخته شد. فدرالیسم و برابری ملل هم نتیجه ناگزیر این تصمیم­ سیاسی و حقوقی بود. اما به گفته­ی کار «موعظه در باره برابری ملل به خودی خود چیزی جز یک نمای توخالی نیست مگر این که مفروضات لازم این ادعا نیز آزادانه پذیرفته شود. معنای برابری ملل آن بود که مرزبندی میان ملل صنعتگر و ملل کشاوز زدوده شود. اما تراکم و روزافزون شدن اقتدار حکومتی و نظارت اداری در مرکز ناگزیر به این نتیجه منجر شد که ملل گووناگون تابع هسته­ مرکزی یعنی روسیه بزرگ باشند. در نتیجه­ی این وضعیت بود که شوونیسم روسیه­ی بزرگ با وجود انتقادهای لنین و استالین از آن هرگز از بین نرفت و تقویت هم شد. زیرا که موضوع وحدت بخشیدن به یک پرولتاریای بدون ملت در تعارضی جدی با ناسیونالیسم و خودمختاری ملی بود و این تعارض در شوروی هرگز حل نشد.

کائوتسکی و رزا لوکزامبوگ

نکته­ی جالب توجه دیگر انتقاد کائوتسکی و رزا لوکزامبوگ، هر یک در جهتی مخالف، از لنین و بلشویک­ها است. به نظر کائوتسکی بلشویک­ها مسئله­ی ملت­های غیرروس این کشور را به شکلی رادیکال حل نکرده­اند بلکه بیش از هر چیز به نحوی صوری آن را از پیش پای خود برداشته­اند. به نظر او بلشویک­ها با تمرکز قدرت در دست حزب و اعمال دیکتاتوری حزبی بر تمام آحاد پرولتاریا و تمام جغرافیای اتحاد شوروی در واقع آزادی­ واقعی پرولتاریا و ملت­های غیرروس را سرکوب کرده­اند. از سوی دیگر رزا لوکزامبورگ مخالف اعطای آزادی به ملت­های غیرروس بود زیرا پرولتاریای بدون میهن با تقسیم آن به درون مرزهای ملی مغایرت دارد و در ضمن اعطای خودمختاری به ملل غیرروس شاید آنها را به سبب احساسات ضد روسی که داشتند به متحدین کشورهای امپریالیستی تبدیل ­کند.

جمع­بندی

به عنوان جمع­بندی باید بگویم که کمونیست­های آذربایجانی که با سوسیال دمکراسی روسیه رابطه داشتند بیشتر از مارکسیست­های فارس یا فارس­زبان شده (ارانی) که در آلمان زندگی کرده بودند، با بحث حق تعیین سرنوشت ملت­های ساکن یک جغرافیا آشنایی داشتند. همین ناآشنایی یا بی توجهی گروه دوم با این بحث­ها (با وجود این که در آلمان و اصولا در اروپا هم این بحث­ها وجود داشت) بود که مبنای شکاف درونی در حزب توده و جدا شدن بعدی پیشه­وری و طرفدارانش و تشکیل یک حزب جدید شد. به نظر می­رسد بتوان به فقدان چند عامل مهم فکری-فرهنگی در بین اکثریت روشنفکران لیبرال و چپ هنگام تشکیل حکومت مرکزی رضا خان در ایران اشاره کرد:  1. فقدان سنت آنارشیستی (که در بالا دیدیم در شکل حکومتی کمون نقش بسزایی بازی کرد) در ایران که با بوروکراسی دولت مرکزی و با تمرکز قدرت آن مخالفت کند، 2. فقدان آشنایی با بحث­های کمون از یک­سو و بحث­های لنین و بلشویک­ها پیش و پس از انقلاب اکتبراز سوی دیگر، و 3. فقدان آشنایی با تاریخ اندیشه­های بورژوا-دمکراتیک و مبارزات ملل تحت سلطه در اروپا که برای شناسایی حق تعیین سرنوشت ملی اهمیت داشتند. 4. فقدان سنت گفتگوهای انتقادی دمکراتیک در مارکسیست­های ایرانی که می­توانست چشم آنها را به روی اهمیت زبان مادری و حق تعیین سرنوشت انسان­ها به طور کلی باز کند، همگی به نظر می­رسد از علل  حوادثی باشند که بعدها به تشکیل فرقه­ی دمکرات آذربایجان و سرکوب خونین آن از سوی مرکز انجامید. چیزی که در مقاله­ی بعدی به آن­ها می­پردازم.        


[1] " تاريخ روسيه شوروی " نوشته "ای.اچ كار"  به ترجمه  "نجف دريابندری"