مقالات رسیده

 یکشنبه 29.12.2013

 
 
امیدوار هستم که مسایل ترکیه به سود دموکراسی و سکولاریسم و به شکل کاملا مسالمت آمیز و متمدبانه و بدون یک خش بر صورت زندگی پربار آن حل شود و تلاشها مشکوک برای تزریق جو آشوب در این کشور دوست و برادر و عزیز من ناکام بماند. من در استانبول خود را در خانه ی خویش احساس کردم، و چقدر شنیدن اذان و چشیدن همزمان آزادی و سکولاریسم برایم خوشایند بود. دعای خیر من برای ترکیه و آن همه شعر فارسی که بر درو بامش دیدم.
 

سه شب پیش در میدان تقسیم و خیابان استقلال استانبول یک باره خودمان را وسط تظاهرات گروهی از مردم آزادیخواه و سینه به سینه ی پلیس ترکیه دیدیم. طبق غریزه ناگهان دیدیم که داریم با تظاهرات همدلی میکنیم. خوب همه سکولار بودند مثل ما. و اغلب جوان و پرشور، نه مثل ما! در میان تظاهرات چند بار هم دیدم جمعی را با علم منقش به تمثال چه گوارا و کاسترو و برخی علائم نیمه اول قرن، که در دل گفتم دریغا جوانی که یادت به خیر!!! و بسیاری هم با علم کمال آتاتورک، یعنی که سرخی او از ما و سبزی ما از تو!!! و شمار زیادی هم تنها با درخواست مشخص حفظ سکولاریسم و مبارزه با فساد، که گفتیم احسنت و صد بارک الله! منتظر اعمال تند از سوی پلیس بودیم. پس از دو ساعت کنکاش آخر گاز اشک آور بهره ما هم شد و سرفه کنان و اشک ریزان خود را به بورگرکینگ نبش خیابان استقلال رساندیم تا صورت بشویم و کاری برای نفس بند آمده کنیم. سرانجام وقتی خسته شدیم و راهی هتل محل اقامت یک جمعبندی در مغزم شکل گرفت. برخورد آن شب پلیس ترکیه با تظاهرکنندگان و مردم عادی، حد اقل در این ماجرا، بالاتر از انتظار من بود. در تمام سه ساعت تعقیب دقیق حادثه ندیدم که پلیس برخوردی شخصی کند یا دشنام بدهد و فریاد بکشد و یا با چهره ای پر تخاصم با مردم رو به رو شود. آب پاشید و گاز رها کردن همه کاری بود که کرد و در تمام مدت فقط سعی کرد که تظاهرات تمام شود نه این که تظاهرات کنندگان دستگیر گردند. مثلا گارد آنسوی یک خیابان تنگ صف کرده بود و اینسوی خیابان با فاصله 5 متر جمعی داس چکش بر پرچم داشتند و جمعی هم آتاتورک. و همینطور ایستاده بودند و علم را حرکت میدادند، چشم در چشم پلیس. من هم جفتشان ناظر صحنه. هیچ اقدامی علیه آنها نشد، چون از خیابان به سوی میدان عبور نکرده بودند. حتی طرفین به هم لبخندهای معنی داری هم میزدند. با این که مردم عادی و توریستهایی مثل ما اینجا و آنجا با تظاهرات مخلوط میشدند پلیس با دقت بسیار زیادی حواسش بود که به مردم غیر تظاهراتی تعرضی نشود، طوری که هیچگونه احساس خطر و یا خشم و نفرتی نسبت به پلیس در صحنه وجود نداشت یا من آن را احساس نکردم. انسان احساس امنیت را از دست نمیداد. انگار وجدان و فرهنگ اروپای مونتسکیو ناظر صحنه و هشدار دهنده به حریف بود. اروپای سرکوزی و مثل او را نمیگویم ها! بوی دموکراسی غرب اروپا از خیابانهای ترکیه می آمد. و برای من که دنبال یک استثناء در نکبت دیکتاتوریهای اسلامی میگردم مثبت بود. فکر نمیکنم ترکیه در تمام طول تاریخش چنین مدارایی را که آنشب دیدم به چشم خود دیده باشد. از برادران لباس شخصی مسلح به چاقوهای تیز و زنجیر و گزنه و دشنامهای رکیک چاله میدانه هیچ خبری نبود. از موتور سوارهای چرمی پوش مسلح به ساطور و هفت تیر خبری نبود. از جیش مسلح بسیجی و ارتش مسلح به سلاح سبک سپاه و از مؤمنان آماده برای ارسال آدمی به جهنم و جوانان آماده برای هجمه و معراج به بهشت و از کفنپوشان و زنجیر زنان و توده های محتاج جیره ی آماده به حمله و از روحانیون فتوا در جیب خشم در گلو و از منبرهای تحریک و تهاجم و بلندگوهای مجهز به پخش فتواهای قهر و انتقام خبری ندیدم. اصلا طی یک هفته برای مثال یک ملا در خیابان ندیدم، چرا که آنها وقتی میروند مکدونالد تا همبرگر بخورند نیازی به حمل عمامه برای تمایز خویش با خلق و ارعاب دیگران ندارند. من نمیتوانم حکم کلی بدهم و خود با هرگونه آلیاژی از دین و دولت مخالفم و لاجرم نسبت به دولت کنون ترکیه هم انتقادی هستم. اما صحنه آن شب تأثیر مثبتی گذاشت در من و احساس کردم ترکیه به سوی دموکراسی میرود و مدنیتی بالاتر دارد به آن نزدیک میشود. امیدوار هستم که مسایل ترکیه به سود دموکراسی و سکولاریسم و به شکل کاملا مسالمت آمیز و متمدبانه و بدون یک خش بر صورت زندگی پربار آن حل شود و تلاشها مشکوک برای تزریق جو آشوب در این کشور دوست و برادر و عزیز من ناکام بماند. من در استانبول خود را در خانه ی خویش احساس کردم، و چقدر شنیدن اذان و چشیدن همزمان آزادی و سکولاریسم برایم خوشایند بود. دعای خیر من برای ترکیه و آن همه شعر فارسی که بر درو بامش دیدم.