تئوری

  25. پايان قطعي ظرفيت دمكراتيك ايدئولوژيهاي غيردمكراتيكalirza 2
‏26. محدوديت ظرفيت دمكراتيك در ايدئولوژيهاي غيردمكراتيك
‏27. چهار مقام تكويني در بيوگرافي آرمانخواهان چپ
‏28. "بي سر و پا" در راه ايدئولوژي!‏
‏29. چرخش جديد
‏30. گروه دوم
‏31. گروه سوم: ادامه دهندگان خط قبلي (بقا بر ميت)
‏32. كمونيسم پست كمونيستي
‏33. سه بلوك مجزا در جهان جنگ سردي
‏34. آناتومي و عملكرد جبهه سوم جهاد توركستيزانه
‏35. كارنامه ايدئولوژي كمونيستي در جهان
‏36. كارنامه آذربايجان در شمال
‏37. كارنامه آذربايجان در جنوب
‏38. كارنامه دولتهاي ايران
‏39. جنبش ملي آذربايجان جنوبي نفياً و اثباتاً
‏40. مثال خلاف واقعيت ‏counterfactual example
‏41. رفتار عجيب چپهاي سنتي مدعي تعلق به جنبش ملي آذربايجان
‏42. مثالهاي ديگر: "خطر سرما" در چله تابستان و...‏
‏43. تكنيك ساختن افكار عمومي

 

قسمت سوم از مقاله "ترسيم ستاره داوود بر ديوار جنبش ملي آذربايجان"

قرار بود كه قسمت سوم اين مقاله تحت عنوان "دو منبع٬ سه جزء و سه تز" به بررسي سه كاتگوري موجود در جبهه جهاديون تورك ستيز بپردازد اما بحثهايي كه به دنبال انتشار قسمتهاي قبلي مطرح شد، لزوم اضافه شدن يك قسمت جديد براي معرفي جداگانه يكي از سه نوع جهاديون مزبور را نشان داد. طي اين بحثها روشن شد كه جهاد تورك ستيزانه از موضع "چپ" كه تازه­تر از دو نمونه ديگر است، در عين حال، كم شناخته­ترين نوع از ميان آن سه نيز، است و نياز به معرفي بيشتر و مستقل دارد.

 

جنبش ملي آذربايجان به شهادت مهمترين اسناد نشان دهنده ماهيت آن، جنبشي عدالتخواه و خواهان مداخله دولت دموكراتيك براي تأمين رفاه عمومي و عدالت اجتماعي در عين تأكيد بر آزاديهاي فردي است. به اين معني جنبش ملي آذربايجان ماهيتي سوسيال دمكراتيك و ليبرال دارد، خواهان جامعه­اي برخوردار از رفاه و عدالت اجتماعي است و به هيچوجه جنبشي محافظه­كار يا دست راستي نيست. با اين وجود ما با يك فاكتور جديدالظهور "آذربايجان ستيزي از موضع چپ سنتي" روبرو هستيم كه در بحث از انواع مختلف تورك ستيزي، خواه ناخواه با آن سر و كار پيدا ميكنيم. بنا به علت جديد بودن اين پديده، معرفي كافي و وافي آن از ضرورت بيشتري برخوردار است و از اين جهت، الحاق قسمت حاضر به متن قبلي مقاله لازم آمد.

 

 

زاويه ديد من در اين مقاله (مثل بقيه كارهاي قلمي من) نگاه سوسيال دمكراتيك به جامعه و تحولات گذشته، جاري و آتي است. من معتقدم كه راه حلهاي عدالت طلبانه، سوسياليستي و دمكراتيك هم بلحاظ ناعدالتي­هاي بي­پايان موجود در جامعه و الزامي بودن يك دولت مداخله­گر براي جهت دادن به روند تقسيم امكانات و دادن شانس برابر براي رشد افراد، ضروري است و هم براي برقرار كردن يك توازن سياسي در  كل جامعه، ما نيازمند يك قطب چپ در ميدان نيروهاي سياسي مي باشيم. از جهت لزوم وجود توازن سياسي و چند قطبي شدن جامعه، تقويت عدالت طلبي و سوسياليسم دمكراتيك از نظر منافع كل جامعه و حتي نيروهاي غيرسوسياليست ضروري است. در جوامع عقب مانده كه نيروهاي سنتي راست، غلبه بلامنازعه­اي بر گفتمان اجتماعي و امكانات مادي جامعه دارند، حتي نيروهاي ليبرال و محافظه كار ميانه­رو، بدون ساختن يك جامعه متوازن برخوردار از بالانس سياسي و يك قطب جدي چپ، فضاي لازم براي فعاليت را نخواهند يافت.

در عين حال به تجربه ميدانم كه در جامعه بشدت سنتي و بيگانه با دمكراسي ما، مرز ميان سوسياليسم دمكراتيك از نوعي كه بلااستثنا در ساختمان همه جوامع مدرن نقشي تعيين كننده داشته است، با كمونيسم ويرانگر اروپاي شرقي، ميتواند از روي كم اطلاعي يا سو نيت مخدوش شود. در طي اين بخش مقاله، در جاهاي متعددي ضمن دفاع از ارزشهاي عدالتخواهانه و انساني سوسيالسيم دمكراتيك و اشاراتي ناگزير به فجايع تاريخ كمونيسم، سعي در نشان دادن مرز اين دو شده است. (لينك يك مقاله به زباني بسيار ساده از آقاي ناصر كاخساز در توضيح پداگوژيك اين فرق)

 

يك يادآوري: در قسمت اول اين مقاله، زير تيتر "تناسب اجزا بحث" اشاره شد كه، جزئيات يك بحث يا معرفي يك پديده، الزما متناسب با اهميت و نقش متغيرهاي مختلف همان پديده در واقعيت نيست. در همانجا با آوردن مثالي از معرفي يك اتومبيل، ذكر شد كه در يك همچو كاري، موتور اتوموبيل مورد نظر اگر داراي تازگيهايي نباشد، ممكن است در اين معرفي جايي پيدا نكند، به اين دليل ساده كه مخاطبين معرفي، بدنبال تازگيها هستند و موتور مثال ما، هر قدر هم كه در كليت يك ماشين نقش بزرگي داشته باشد، به دليل آشنا بودن مخاطبين با كاركرد آن، ميتواند در معرفي ما جاي بسيار ناچيزي داشته باشد.

 

تعداد عددي و قدرت تشكيلاتي جهادگران از موضع چپ سنتي، متناسب با قدرت تخريبي آنها نيست و اين نيرو بعلت تازه كار بودن در تورك ستزي و بهره گيري از گفتماني غيرآريايي و غير حكومتي، دقيقا بخاطر تازه كار بودن و غيرمنتظره بودن عملياتش، از قدرت تخريبي نامتناسب با تعداد خود و بيشتر از آن برخوردار است. اين قدرت بيشتر، در عين حال در كليت كار و در مقايسه با دو گفتمان و عملكرد تورك ستيز ديگر (حكومتي و ناسيوناليسم فارس اوپوزيسيوني) از برد كمتري برخوردار است و علت پرداختن تفضيلي بدان در اين مقاله، ناشناخته يا حداقل، كمتر شناخته بودن اين پديده است.

تعريف: كلمه "ايده ائولوژي" در اين مقاله به معني مرسوم در غرب بكار رفته كه "ليبرالييسم"، "سوسيال دموكراسي" و "كنسرواتيسم" را معمولا سه ايدئولوژي كلاسيك  و دمكراتيك و ايدئولوژيهاي معتقد به خشونت و بي اعتقاد به نظام پارلماني را ايدئولوژي غيردمكراتيك مييشناسند. در اين بحث، رژيمهايي كه از طرق گوناگون و گاه يا استفاده از همه ظرفيتهاي دمكراتيك جامعه، بعنوان مصلح به قدرت سياسي دست مي­يابند و ديگر حاضر به ترك حاكميت با رأي مردم نمي­شوند، "غيردمكراتيك" ناميده شده­اند. طيف وسيعي از خونتاهاي نظامي، رژيمهاي فاشيستي و نازيستي اروپا، همه كشورهاي كمونيستي، ديكتاتورهاي خاورميانه، رژيم آريامهري و جمهوري اسلامي ايران نمونه اين رژيمها هستند. برخي از اين رژيمها بعنوان مثال خونتاهاي نظامي، تا زمان قبضه قدرت، بعنوان نيروي سياسي، در جامعه نمود عيني ندارند اما برخي ديگر چون فاناتيسم اسلامي و جريانات افراطي راست و چپ، قبل از قبضه حاكميت نيز، بعنوان جريانات قانوني يا زيرزميني اوپوزيسيون در سطح جامعه فعالند. از ايدئولوژيهاي اين دسته اخير در اين مقاله به عنوان "ايدئولوژيهاي غيردمكراتيك" نام برده ميشود. اين نيروها قبل از قبضه قدرت سياسي، دفاع از آزادي و حق انتخاب مردم را تبليغ ميكنند و با درجه بالايي از پوپولييسم، وعده ساختن بهشتي زميني را با دست و دلبازي براي جلب حمايت مردم، خرج ميكنند. به بيان ديگر، اين نيروها طبق يك روال كلاسيك در صورت رسيدن به قدرت، از پوپوليسم دوره قبلي به بيرحمي دوران اقتدار، گذر ميكنند. نمونه جمهوري اسلامي اين پديده فرق چنداني با نمونه اوريژينال بولشويكي-روسي آن ندارد.

 

اين مقاله يعني بررسي مكانيزمهاي سركوب نرم افزاري و سخت افزاري جنبش ملي آذربايجان، با اينكه نقش اصلي از آن حاكميت جمهوري اسلامي ايران است و با اينكه راسيسم آريايي-فارسي منشأئي دست راستي و ناسيوناليستي دارد، ظهور يك جناح جديد ولو كوچك اما گاه پر سر و صدا در ائتلاف اعلام نشده آذربايجان ستيزي، پديده بي سابقه اي است. اين نيرو، آذربايجان شمالي را "آران" نمينامد و توركي بودن زبان آذربايجان را نفي نميكند، حكومت ملي آذربايجان و سيد جعفر پييشه وري را قبول دارد، به تماميت ارضي اعتقاد ندارد، با حق تعيين سرنوشت آذربايجان موافق است و حداقل امروز و حداقل در حرف و بر روي كاغذ، مخالفتي با استقلال آذربايجان جنوبي ندارد. در همه دوران پهلوي و جمهوري اسلامي حداقل تا پايان دوران جنگ سرد، اين مواضع اصولي چپ باعث جذب نسلهاي متعددي از جوانان و استعدادهاي آذربايجان بسوي چپ شده بود و در منابع گوناگوني از ديد ناظران زيادي اين ارتباط نزديك بين تورك بودن و چپ بودن در دوران رژيم پهلوي، مورد تأكيد قرار گرفته است.

 

25. پايان قطعي ظرفيت دمكراتيك ايدئولوژيهاي غيردمكراتيك

در همه كشورهاي دنيا، نيروهاي پوپوليست، تا كسب قدرت و تا وقتي كه از موضع اوپوزيسيون بر عليه رژيم حاكم مبارزه مي­كنند، از هر خواست نيروهاي اجتماعي بر عليه حاكميت دفاع مي­كنند. (نظير وعده آب، برق، مسكن و اتوبوس مجاني...) طبق يك قاعده عمومي، اين ظرفيت با كسب قدرت سياسي ته مي­كشد و از لحظه قبضه حاكميت سياسي از سوي نيروي پوپوليست، ديگر هر خواستي از ميان ليست وعده­هاي سابق آنها در هيبت اوپوزيسيون، بعنوان عملي ضد انقلابي با خشونت و بيرحمي سركوب شده است. كمونيستهاي ايراني نيز به عنوان يك نيروي پوپوليست، اصولا از همه خواستهاي همه اقشار اجتماعي كشور دفاع كرده­اند.

 

بر اساس مدل كلاسيك شده مذكور در فوق، آنچه در يك سناريوي محتمل ميتوانست كل منظره خوشايند فوق (همراهي كمونيستها با مظلومان) را برهم بريزد، تبديل كليت كشور ايران به بخشي از نيمه كمونيستي جهان دوپاره جهان جنگ سردي بود. يعني اگر كليت ايران بر اساس يكي از سناريوهاي مرسوم آن روزگار (كودتا يا انقلاب كمونيستي) تحت كنترل كمونيستها درمي­آمد، حق طلبي زنان، اقليتها، كارگران، نويسندگان و هر بني بشر ديگري، به كاري امپرياليستي، ضدانقلابي، بورژوايي، خرده بورژوايي، زير سر سازمان سيا، ارتجاعي و از اين قبيل تبديل مي­شد. اين اتفاق هرگز نيفتاد و كمونيستهاي ايران عليرغم نزديكي يكجانبه بخش مهمي از آنها به حاكميت اسلامي در فاصله انقلاب اسلامي تا سال 1362، موفق به تصاحب انحصاري قدرت دولتي و تقابل خشن با جامعه طبق نمونه­هاي افغانستان، اتيوپي، يمن جنوبي و بقيه دنيا  تحت حاكميت كمونيستها نشدند.

 

امروز هم آن تعداد باقي مانده از خانواده نيروهاي چپ سنتي كه خود را كمونيست مي­نامند و در حاكميت نيستند، اصولا طبق سنت پوپوليستي صد ساله خود، از ظرفيت دفاع از خواستهاي اقشار مختلف جامعه برخوردارند.

 

به پايان رسيدن كامل ظرفيت دمكراتيك نيروهاي پوپوليست راست يا چپ با وصال به قدرت، امري مسبوق به سابقه تاريخي است. در مورد جنبش پوپوليستي اسلامي خميني، ديديم كه بدنبال وعده­هاي بيشماري كه آيت الله خميني شخصا، از زير درخت سيب در لوفل لوشاتلو به مردم داده بود، براي حفظ قدرت سياسي به چه كارهايي متوسل شد.

 

26. محدوديت ظرفيت دمكراتيك در ايدئولوژيهاي غيردمكراتيك

به غير از استثنائات كوچكي چون ساندينيستهاي نيكاراكوئه كه با پذيرش نتيجه انتخابات آزاد (25 فوريه 1990) تحت كنترل خود، در گرگ و ميش بعداز افتادن ديوار برلين، به واگذاري قدرت دولتي رضايت دادند، تاريخ همه پوپوليستهاي به حكومت رسيده، (از لنين تا هيتلر و خميني) عبارت از حفظ قدرت به هر قيمتي و سركوب بيرحمانه هرگونه نظر مخالف و قلع و قمع فيزيكي هر مخالفي، حتي از ميان صفوف خود است. اين يك اصل عمومي و تقريبا بدون استثناست. بدون وارد شدن به جزئيات، ميتوان گفت كه در شرايطي كه كمونيستها به قدرت نرسيده باشند، بندرت از در مخالفت با جنبشهاي تودهاي درآمده­اند و هم خود را مصروف نفوذ در اين جنبشها و تلاش براي اعمال كنترل بر آنها نموده­اند.

عليرغم اين سنت، به دليل بيگانگي نيروهاي پوپوليستي با حقوق جهانشمول بشري، ظرفيت اين نيروها در دفاع از مطالبات اجتماعي، محدود است و به غيراز مورد فوق الذكر (رسيدن خود آنها به قدرت) در موار متعدد ديگري هم ميتواند دچار تعطيلي بشود.

 

27. چهار مقام تكويني در بيوگرافي آرمانخواهان چپ

در همه نظامهاي راست جهان جنگ سردي، پرچم نقد نظامات جابرانه حاكم و مبارزه براي برابري و آزادي به دست نيروهاي چپ آن دوران بود. اين آرمانخواهي بسيار معصومانه و با اهداف انساني شروع ميشد و چهار منزل از مراحل تكوين آنرا ميتوان از هم تشخيص داد:

 

يك. آرمانخواهي صرف:

در اين مرحله ايدئولوژي يك وسيله است، چراغي است در تاريكي كاپيتاليسم براي راه گم نكردن در جستجوي رهايي. هدف، آزادي و برابري است و ايدئولوژي تنها وسيله­ايي در اين راه است. آغاز راه همه رهروان بيشمار راه چپ از اين نقطه آغاز شده است. از ميان اين عاشقان آزادي و عدالت، آن عده كه در كشورهاي دمكراتيك زندگي ميكردند، به عنوان سوسياليستهاي طرفدارا دمكراسي از طريق شركت در حيات سياسي جامعه، به اصلاح نابرابري­ها و انساني­تر كردن مرحله به مرحله محيط اجتماعي خود پرداختند.

 

دو. تبدل شدن ايدئولوژي به هدف:

راديكاليزه شدن آرمانخواهان چپ در نظامات ديكتاتوري پليسي و تبديل شدن آنها به "مٶمنين" به ايدئولوژي، سرنوشت معمولي آنها در نبود دمكراسي بود. در شرايط حاكمييت سانسور و نبود آگاهي، ديدن مرز ميان مبارزه براي دمكراسي و عدالت با ايمان آوردن به ايدئولوژي آسان نبود. لذا فوج فوج از جوانان مستعد و ناراضي از پليديهاي حاكم، با عبور از يك مرز نامرئي اما مهم، ايدئولوژي را به هدف خود تبديل ميكردند. اگر در مرحله قبلي، افكار چپ وسيله­اي در راه رهايي بود، با عبور از خط مذكور، باور به ايدئولوژي جنبه تقدس و ايماني ميافت. اگر در دوره اول مهم آزادي و برابري بود، در اين دوره ايماني، نقض آزادي و عدالت، از سوي مٶمنين خودي در كشورهاي كمونيستي، ايرادي نداشت و براحتي توجيه مي­شد. در اين دوره، بخشي از رفتار نيروهاي آرمانخواه كه به موضوع نقض حقوق بشر از سوي كشورهاي و نيروهاي كمونيستي مربوط مي­­شد، شبيه يك نيروي حاكم بود. كساني كه هيچ قدرتي نداشتند در كنار نقد حاكميت جبار خودي، به دفاع از يك سلسله حاكميتهاي جبار كمونيستي مي­پرداختند. اينها به لحاظ فيزيكي و در عالم واقعيت ساكن يك جامعه ديكتاتوري دست راستي بودند اما در عالم ايماني و احساسي در جهاني زندگي ميكردند كه از نظر ايدئولوژي با آن در قرابت بودند،  اما از واقعيات تلخ آن بالكل بيخبر بودند و از همه پليديهاي آن دفاع ميكردند.

 

سه. حضور فيزيكي در دنياي اسكيزوفرنيك در آغوش كشور شوراها:

تعداد بسيار ناچيزي از كمونيستهاي كشورهاي مختلف در تاريخ حيات 74 ساله موجوديت شوروي سابق، ساكن اين كشور شدند. از همان آغاز، اينها نام "پوليت ائميگرانت" (مهاجر سياسي) گرفتند هر چند همه آنها مهاجر سياسي نبودند. سر نوشت اين انسانها بسته به فضاي عمومي شوروي متغير بود. اگر دسته قبلي تنها در عالم احساسي از مواضع رسمي دولتهايي كمونيستي به جهان نگاه ميكردند، اينها به جهت فيزيكي نيز ساكن كشور مادر كمونيستي بودند. اينها از نزديك شاهد چيزهايي مي­شدند كه در كشور خود هرگز تصور آنرا نميتوانستند بكنند. نابسامانيهايي كه از دور ديده نمي­شدند، با تمام آزار دهندگي و ناگواري خود به بخشي از زندگي اين مهاجرين تبديل مي­شد. مقامات شوروي به فرق "شوروي تبليغاتي" با "شوروي واقعي" بهتراز هر كسي واقف بودند و بطور طبيعي منتظر سوآلات و واكنشهاي منفي و در نهايت ترك برداشتن ديوارهاي ايمان اين مٶمنين بود. مٶمنين هم بعنوان انسانهايي ازگوشت و پوست و احساس و عقل، عكس­العملهاي متفاوتي در قبال اين ماجرا داشتند كه از ارتداد تا ذوب شدن بيشتر در ايدئولوژي را شامل مي­شد. از آنجايي كه بسياري از اين افراد، از سواد و عادت به مطالعه و نوشتن برخوردار بودند، امروز بيوگرافيهاي بي­نظيري از سرنوشت آنها در دست است كه در كنار اسناد آرشيوهاي دولتي بجا مانده، تصوير كاملي از پشت صحنه و كشاكشهاي دروني اين مهاجرين كمونيست خارجي به دست ما رسيده است.

البته اين رابطه دو سويه بود و اگر در يك سوي ماجرا، عكس العمل مهاجرين را داريم، در سوي ديگر با افت و خيز رفتار ميزبانان مواجهيم. روشن است كه يك تاريخ 74 ساله قابل تقسيم به ادوار متفاوتي است كه خارج از موضوع اين مقاله است. به اشاره ميتوان گفت كه كساني كه، كم و بيش با اعتقادات آرماني مشابهي وارد كشور شوراها مي­شدند، از همان روز ورود به اين دنياي جديد، در ميان احساسات و افكار متضاد، در جهات متفاوت به صلابه كشيده مي­شدند. نتيجه اين كشاكش دروني، در تعامل و تركيب با رفتاري كه از سوي ميزبان سر مي­زد و انتخاب هايي كه از آن سو عرضه مي­شد، متفاوت بود.

شايد آوردن مثالي اين وضعيت را روشنتر توضيح دهد. يكي از پر چرخش­ترين دوران تاريخ شوروي، دوران جنگ جهاني دوم بود. اين دوران قبل از ماه عسل 22 ماهه استالين و هيتلر (23 اوت 1939 تا 22 ژوئن 1941يعني از قراداد تقسيم اروپاي شرقي با هيتلر تا پيمان شكني وي در عمليات بارباروسا و حمله ارتش آلمان به اراضي تحت كنترل شوروي) شروغ شده بود. با قدرت گيري هيتلر در آلمان، تعداد كثيري از اعضاي اين حزب به كشور شوراها پناه آورده بودند كه با امضاي قراداد تقسيم اروپاي شرقي، بخت از اين مهاجرين برگشت و شمار زيادي از آنها از همه رده­هاي حزبي، راهي اردوگاههاي مرگ، زندانها و شكنجه­گاههاي شوروي شدند. چند صد نفري از آنها هم تحويل گشتاپو هيتلر داده شدند. با پايان اين ماه عسل 22 ماهه، مقامات شوروي دست به كار جمع آوري بقيه السيف اين مهاجرين آلماني كه در شرايط طاقت فرساي اسارت در چنگال ان.ك.و.د زنده مانده بودند، شدند. اكثر اين نيروها در جريان مقاومت شوروي در قبال تجاوز پيمان شكنانه آلمان نازي به خدمت گرفته شدند كه خوش شانس ترين آنها، با طي كلاسها و دوره­هاي سياسي-ايدئولوژيك متعدد در شوروي، بعدها به اداره "جمهوري دمكراتيك آلمان" گماشته شدند. البته اين "موفقيت" محصول شانس صرف نبود. حفظ التزام اعتقادي و عملي به ايدئولوژي حاكم، بعداز ديدن واقعيت بهشت سوسياليستي، سكوت در برابر رفتار غيرانساني ميزبانان با رفقاي حزبي و حتي همكاري فعال در شكار كساني كه از عهده غلبه بر روح آزاديخواهي و عدالت طلبي درون خود، برنيامده بودند و بنوعي در هضم آرماني بودن اين جامعه آرماني دچار "مسئله" شده بودند، بهايي بود كه بايستي براي رسيدن به مقامات دولتي در كشورهاي تحت كنترل شوروي پرداخت مي­شد. وحشت گرفتار شدن در چنگال رفقاي ميزبان براي عده بيشماري شبهايي تاريكي مي­آفريد كه طي آنها هر صداي كوچكي ميتوانست ضربه مأموران بر درب منزل مسكوني آنها براي انتقالشان به نيستي حتمي باشد. سهم عده­اي ديگر از اين بساط، ميتوانست روزهاي روشن و روياي شيرين رسيدن به كرسي رهبري رژيم كمونيستي كشور خودي در آينده باشد. با افت و خيز سياستهاي حزب خودي و رفقاي ميزبان، فرد واحدي ميتوانست هم دوراني از تاريكي شبها و روياهاي روزانه فوق را تجربه كند يا در دنيايي از خوف و رجا، به تواتر دچار هردو مقام سياه و سفيد فوق بشود. با تجربيات فراواني كه امروز در ميان آثار منتشر شده جديد مستتر است، در مورد تأثير اين دنياي اسكيزوفرنيك بر افراد هم اطلاعات زيادي در دست داريم.

 

خلاصه ماجرا اين است كه دنياي پراز توهم و وحشت فوق، به پولاريزاسيون قربانيان/ميهمانان خود منجر مي­شد. كساني كه در يك لباس ايدئولوژيك كم و بيش شبيه هم وارد اين فضا شده بودند، در صورت جان به در بردن از مهلكه، نسبت به آنچه قبلا بودند، به دو يا چند دسته آدمهاي متفاوت تقسيم شده بودند: كساني كه در دوره ميهماني در شوروي، دچار فاناتيسمي كورتر از قبل شده بودند و كساني كه برخلاف دسته قبل، با ذهني پرسشگر و رسته از بند اوهام ايدئولوژيك از دنياي يقين رسته و وارد جهاني از ترديد و سوآل شده بودند. سرنوشت و رفتار والتر اولبريخت Walter Ulbricht 1893-1973 نمونه يكي از دو مسير متفاوت تحول مهاجرين كمونيست در شوروي است. او راه ذوب شدن بيشتر در ايدئولوژي و جلب اعتماد مقامات شوروي را برگزيد. از جمله در جريان مغازله استالين و هيتلر عليه "سوسيال فاشيستها" (همان سوسيال دمكراتها) موضع گيري كرد و هنگام تحويل دادن صدها كمونيست آلماني مهاجر در شوروي از سوي كا گ ب به گشتاپو هيتلري، بجاي اعتراض به مقامات شوروي ترجيح داد به تبليغات خود عليه "آنتي فاشيسم پريميتيف" يعني سوسيال دمكراتهاي و ديگر نيروهاي ضدفاشيست اروپايي ادامه دهد.

 

خوشبخانه همه هزاران كمونيست ايراني كه در سالهاي بعداز انقلاب سر از كشور شوراها درآوردند، به فاصله دو سه سال از ورود خود به اين كشور، راهي كشورهاي غربي شده و از دچار شدن به سرنوشت سياه راهيان پيشين اين راه بي بازگشت، نجات يافتند. اين رهايي با رهايي جامعه ميزبان از چنگال توتاليتاريسم حاكم، موازي بود و به رهايي خود اين افراد انجاميد كه بي هيچ اغراقي خوش شانس ترين دسته از ميهمانان سوسيالسيم واقعا موجود بودند. اما جواب اين سوآل بجا كه ارتباط اين بحث طولاني به موضوع اين مقاله چيست و كجاست؟

 

روشن است كه در كل تاريخ مهاجرتهايي كه از سوي كمونيستهاي سراسر جهان به شوروي انجام مي­شد، هيچ چيز از پيش قابل پيش بيني يا تضمين نبود. اين بازي بيشتر مثل خريد بليط بخت آزمايي بود كه بهاي آن پيش از روشن شدن نتيجه بايستي پرداخت مي­شد. از ميان كمونيستهاي ايراني هم، نمايندگان نسلهاي متعددي اين راه پرخطر را طي كرده و بدون توجه به آينده­ نامعلومي كه سرنوشت براي آنها رقم زده بود، گاه بهاي گزافي بر سر اين بخت آزمايي ماجراجويانه پرداخت كرده بودند. از جمله از ميان آخرين نسل اين مهاجرين، قشري در معرض آموزشهاي سياسي ايدئولوژي مرسوم در رژيم شوروي قرار گرفتند و از ميان آنها نيز كساني تا خرخره به همكاري با ارگانهاي امنيتي در همه سطوح جذب شدند. اين همكاري از غيراخلاقي­ترين آنها كه رفيق فروشي مرسوم از طريق كشف "مرتد" و "عنصر ضد شوروي" از ميان رفقاي خود بود تا لو دادن كارگران شهروند شوروي به خاطر اهانت به مقام معظم لنين(!) تا اعزام به دوره­هاي آموزشي در مسكو يا "مأموريت"هايي در ايران و افغانستان متغير بود. خلاصه آنكه اسباب و عناصر لازم براي دامن زدن به توهم خود بزرگ بيني و اختلال شخصيت فراهم بود كه در مورد مساعدترين افراد داراي زمينه ناهنجاريهاي شخصيتي، تأثير عميقي داشت.

 

بخشي از هجمه دشمن يابي و پانتوركيست كشف كني در صفوف جنبش ملي آذربايجان از اين ناحيه صورت مي­گيرد. از ناحيه كساني كه در سالهاي اقامت خود در شوروي، در دنياي اسكيزوفرنيك خود، خود را در لباس بنيانگزار دستگاه كا گ ب و رفقاي خود را در هيبت دشمنان خبيث بالقوه و بالفعل شوروي مجسم كرده بودند. اينان كه به همه خفتهاي لازم براي صعود در نردبان ترقي حزبي تن داده بودند با پناه آوردن به آغوش سرمايه­داري گنديده، همه آرزوها و سرمايه خود را بر باد رفته ديدند. بحران شديدي كه قاعدتا بايستي گريبان اينچنين افرادي را گرفته باشد، ميتواند بعنوان انگيزه حملات ايدئولوژيك عجيب و غريب عليه جنبش ملي آذربايجان عمل كند. جنبشي كه جمهوري دمكراتيك آذربايجان شمالي (1018-1920) و رهبر معنوي آن محمد امين رسولزاده را بخاطر نقش وي در برپايي حكومت مزبور، جزو ميراث تاريخي قابل افتخار خود ميداند. بعنوان نمونه، ترجمه خاطرات يك سرتيپ بازنشسته ك گ ب بنام لئو فیلیپویچ ساتسكف از روسي به فارسي و تأمين خوراك محافل تورك ستيز، تنها ميتواند بر بستر چنين انگيزه­هاي نيرومند رواني-شخصيتي توجيه داشته باشد. و الا هيچ شخص نورمالي شرح حال بيژن جزني را از متن خاطرات مقام امنيتي پرويز ثابتي استخراج نمي­كند!


چهار: رسيدن به قدرت

همه جريانات كمونيستي صرفنظراز اينكه پايگاه مردمي داشتند يا نه و بدون در نظر گرفتن نحوه رسيدن آنها به قدرت، با دستيابي به قدرت دولتي، خود به ماشين سركوب تبديل شده اند.

 

28. "بي سر و پا" در راه ايدئولوژي!

پديده "فنا في الله" بيان عرفاني آن چيزي است كه شايد بتوان قمه زني بنام شهداي كربلا را تظاهر غيرعرفاني آن شمرد. يعني خود زني عاشق براي اثبات عشق خود به معشوق. در اين طرز تلقي از دنيا و مافيها، نابودي خود يعني اثبات بندگي به وجود باريتعالي. بقول حافظ در بيت زير، بي سر و پا شدن معادل نور خدا شدن است:

"از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و
سر شوی"

شايد ادعا بشود كه از اين نوع عشق الهي و آسماني در معاني عرفاني به "بي سر و پا" شدن زميني در راه ايدئولوژيهاي زميني راه زيادي است. اما واقعيت اين است كه اين خودزني در راه معبود ايدئولوژيك زميني از نوع اسلامي، آريايي و كمونيستي نمونه­هاي زيادي در دست است. آريا پرستان غيرفارس كه ستيز با ملت و فرهنگ خود را نشان خلوص و تقرب به درگاه "مقدسات" ملي و ميهني خود ميدانند، آخوندها و آيت الله هاي ترك كه حتي از تركي صحبت كردن امتناع ميكنند. (مثل آيت الله مشگيني در سالهاي بعداز انقلاب) و كمونيستهايي كه روسپرستي و فارسپرستي توأم با دشمن يابي از ملت خود را عين "انترناسيونالسيم ناب لنيني" ميشمارند.

در سالهاي اوليه بعداز اشعال نظامي آذربايجان شمالي از سوي ارتش شوروي، تعدادي از كمونيستهاي آذربايجان شمالي مخالفت نفس گيري با تشكيل "جمهوري شوروي سوسياليستي آذربايجان" داشتند و خواهان پيوستن به مام ميهن سوسياليستي روسيه بودند. لئو تروتسكي (همان لئو برونشتاين يهودي تبار)lev trotsky 1897-1940 با كساني كه او را يهودي مي­ناميدند، برخورد عصبي كنترل نشده­اي مي­كرد. وقتي يك هيئت يهودي مقيم شوروي از وي درخواست كمك براي يك يهودي ديگر كرد، وي با عصبانيت گفت: "من يك يهودي نيستم، يك انترناسيوناليستم" و وقتي در اوكرائين در سال 1919، قتل عام هزاران يهودي جريان داشت، ترجيح داد كه از آن فاجعه "بيخبر بماند"، حتي در زمان اقامتش در اوكرائين!

بنا به نوشته ريچارد پايپس، كمونيست بولشويك يهودي تبار ديگري بنام كارل رادك Karl Radek 1885-1939 در گفتگو با يك خبرنگار آلماني زماني كه هنوز نامي از هيتلر در ميان نبود، تا جايي پيش رفت كه خواهان قتل عام جميع يهوديان شد! از زبان لازار گاگانوويچ Lazar Kaganovich 1893-1991 يك كمونيست يهودي تبار ديگر نيز افاضات يهودستيزانه­ مشابهي نقل شده است. شايد نقل قولي از لنين، اين برداشت از "انترناسيوناليسم پرولتري" بهتر توضيح دهد. بعداز اينكه مردم لهستان در يك اقدام مشروع، بطور يكپارچه از امنيت و موجوديت خود در برابر تجاوز نظامي ارتش روسيه كمونيستي به فرماندهي ميخائيل توخاچفسكي، در 10 اوت 1920 دفاع كردند به يك كمونيست آلمان گفت:

"احساس، فكر و عمل آنها مثل ناسيوناليستها و امپرياليستها بود نه سوسياليستي و انقلايي. انقلابي كه ما انتظارش را داشتيم در لهستان به وقوع نپيوست. كارگران و دهقانان ... از دشمنان طبقاتي خود دفاع كردند، اجازه دادند كه سربازان شجاع سرخ ما گرسنگي بكشند، در كمينگاه به آنها حمله كردند و آنها را تا مرگ شكنجه كردند" (ريچارد پايپس: انقلاب روسيه، ترجمه سوئدي، صفحه 343)

لهستاني­ها از اين مقاومت در برابر ارتش مهاجم روس و پيروزي نهايي خود به تاريخ 18 اوت 1920 به عنوان "معجزه در ويسلا" ياد مي­كنند.

سخنان فوق از لنين بسيار معني­دار است: دفاع از موجوديت كشور لهستان در برابر هجوم نظامي يل ارتش مهاجم، يعني عمل كردن مثل "ناسيوناليستها و امپرياليستها". نتجه منطقي اين نگاه، اين است كه لهستاني­ها بايستي در قبال هجوم ارتش ويرانگر و خونريز روسيه تسليم مي­شدند، تا عمل آنها "انترناسيوناليستي و پرولتري" باشد!

با چنين نگاهي است كه، مكتب دشمن شناسي آذربايجاني، جمهوري دمكراتيك آذربايجان شمالي به رهبري حزب مساوات را با چنين منطقي، علييرغم پشتوانه مردمي و مشروعيت دمكراتيك آن، حكومت "خانها و بيگ­ها" مي­نامند!

در همه حوادث حول جنگ جهاني اول و دوم كه تهاجم نيروهاي نظامي روسيه كمونيستي، موجوديت دولتهاي همسايه را بخطر انداخته است، رفتار بخش مهمي از كمونيستهاي اين كشورها در حد "ستون پنجم" روسيه بوده است. يعني "انترناسيوناليستي"! اين منطق يعني گذاشتن علامت تساوي مابين خود فروشي، رفيق فروشي و كشور فروشي با انترناسيوناليسم از سويي و "ناسيونالييستي" و "ارتجاعي" ناميدن پديده ظبيعي دفاع از استقلال فكر خود و استقلال عمل ملت خود. با انتقال اين شابلون به آذربايجان جنوبي و زمان ما، روشن است كه دفاع از استقلال آذربايجان شمالي و دفاع از استقلال عمل يك جنبش ملي غير كمونيستي در آذربايجان جنوبي، چيزي "بورژوايي"، "كاپيتاليستي"، "ارتجاعي" و "پانتوركيستي" خواهد بود.

به نقل قبل زير كه با يك امضاي مستعار در سايت ايراان گلوبال منشر شده است توجه كنيد:

"معتقدم با توجه به ترکیب نیروهای سیاسی در جغرافیای سیاسی که ما در آن زندگی میکنیم (جمهوری اسلامی ایران) حل مسأله ملی صرفاً توسط زحمتکشان جامعه و البته با رهبری آگاهترین گروه آن (طبقه کارگر) مقدور خواهد بود." (لينك)

امضاي مستعار ديگري تهديد مي­كند كه اگر جنبش ملي آذربايجان به رهبري "چپ دمكرات" تمكين نكند، به جهنم فاشيسم واصل خواهد شد!

" ناسیونالیسم موجود در ایران و آذربایجان دو راه دارد: یا گرایش به سوی دیکتاتوری و فاشیسم یا گرایش به سوی چپ دموکرات." (كامنتي در سايت ايران گلوبال با مشخصات پنجشنبه, اوت 9, 2012 - 02:06) مكتب دشمن شناسي از اتيكت "چپ دمكرات" براي توضيف خود استفاده ميكند. رژيم استالين هميشه همه پروژ­ه­هاي ضد حقوق بشري و آنتي دمكراتيك خود را با اتيكت "دمكرات" تزئين مي­كرد. اين صفت از جمله به نامهاي رسمي رژيمهاي آلمان شرقي، كره شمالي و افغانستان كمونيستي اضافه شده بود!

 

29. چرخش جديد

كمونيستهاي ايران سرگذشتي غم بار، پرعذاب و خونين داشته­اند. نسلهاي متعددي از پر استعدادترين جوانان ايران با از جان گذشتگي و شور انقلابي بي­نظير، همه امكانات ترقي شغلي و فردي خود را فداي اين آرمانخواهي كرده­اند. بلحاظ فكري نيز، بخاطر تسلط سنتي گرايشات راست بر همه اركان قدرت و بيان و راست بودن جريان دولتي مدعي مدرنيسم، اين كليت خانواده بزرگ چپ از حزب توده تا نسل تحت تأثير جنگ رهايي و يتنام و انقلاب كوبا، به فضاي نقد و نوآوري در همه عرصه­ها تسلطي انحصاري داشت. مثل همه كشورهاي تحت سلطه ديكتاتوري دست راستي مور حمايت غرب، در ايران نيز، هرجا كه حرف حقي بود و هر نقدي از عقب ماندگي و ناعدالتي و هر دفاعي از آزادي بيان و حقوق انسان، با حضور و توان اينتلكتوئل چپ راديكال ممكن ميشد. اين نيروي پرشمار، از هر منظري كه به تاريخ آن نگاه شود، همچون هر نيروي سياسي ديگري دچار اشتباهاتي هم شده است كه دفاع از يك رژيم فاناتيك مذهبي و كمك به قوام و بقاي آن در سالهاي اوليه عمر اين رژيم، شايد مهمترين آن باشد. حتي اين دفاع از رژيم اسلامي نه از سوي همه نيروهاي كمونيست بود و نه به معني پشت كردن كامل به همه حق طلبي­هاي جاري در جامعه در دوره مورد بحث. با برخورد خشن رژيم نسبت به كمونيستهاي طرفدار خط ضد امپرياليستي امام، تكليف اين بخش بزرگ از نيروهاي كمونيست هم مشخص شد و جاي آنها مجددا در ميان اوپوزيسيون بود. تريدي نيست كه اگر دوران جنگ سرد به پايان نمي­رسيد، كمونيستهاي ايران به رويه كلاسيك (يعني بشرطي كه خود بقدرت نمي­رسيدند) دفاع از خواستهاي مطرح در سطح جامعه و سعي براي تقويت جنبه طبقاتي و ضد امپرياليستي تضادهاي موجود، ادامه مي­دادند. امروز ميدانيم كه اينطور نشد و تحت تأثير تحولات جهاني و شكل گيري دنيايي جديد كه آرام آرام به شكل امروزي درآمد، كمونيستهاي سابق ايران حداقل چهار سرنوشت جديد يافتند:

يك: خانه نشيني و دست كشيدن از فعاليتهاي سياسي
دو: نقل مكان به ميان نيروهاي مياني بر اساس مدل رفتاري كم و بيش شبيه به همه احزاب كمونيست كشورهاي غربي كه با تغيير نام و برنامه، به احزاب سوسيال دمكراتيك تبديل شدند. اينان با پذيرش حقوق بشر و نظام لييبرال پارلماني و حق مالكيت فردي، ميانه سياسيي فضاي عمومي را تقويت كردند.
سه: ماندن بر سر مواضع قبلي (بقا بر ميت)
چهار: پيوستن به جنبشهاي جديد و مستقل زنان و مليتها يا فعاليتهاي حقوق بشري و فعالييت در نهادهاي جديد مدني غير دولتي ("ان جي او"ها)

 

طبق يك قاعده عمومي بسياري از آنهايي كه داخل كشور ماندند، منفعل شدند يا براي حفظ جان و نان به سكوتي اجباري فرورفتند و پايان عمر نظام حاكم به آرزوي بزرگ و جانكاه آنها تبديل شد. آرزويي كه با با هر جشن تولدي، به افقي دورتر منتقل ميشد و ....

از ميان چهار گروه فوق، رابطه گروه دوم و سوم از نظر موضوع اين مقاله حائز اهميت است:

 

30. گروه دوم:

برخلاف كشورهاي دمكراتيك، در ايران هيچ جريان قابل توجه سوسيال دمكراتيك وجود نداشت و "ميانه سياسي" در واقع عبارت از نيروهايي بودند كه نه سلطنت طلب بودند و نه توده­اي/كمونيست. اين "ميانه سياسي" عبارت بود از جرياناتي از قبيل "جبهه ملي" و "نهضت آزادي" كه بعدا گروهبنديهاي شكل گرفته بعداز انقلاب كه بازهم نه طرفدار رژيم اسلامي، نه كمونييست و نه سلطنت طلب بودند، بمرور با كنده شدن از حاكميت به آن اضافه شدند. در سالهاي پاياني دهه 1980 و سالهاي اوليه دهه 1990 هييچ جريان شاخص سوسيال دمكراتيك در درون اين مياه سياسي نبود. از سوي ديگر جبهه ملي و تفكرات مشابه و همسايه آن در اين "ميانه سياسي" حامل بار گراني از تمايلات ناسيوناليستي و عظمت طلبي آريايي-پارسي بودند و هستند.

اسباب كشي بخش مهمي از نيروي سابق چپ به اين طيف مياني پارداكسي را هم با خود داشت. اين نيروها، از طرفداري از ديكتاتوري پرولتاريا و نظامهاي توتاليتر به قبول پارلامنتاريسم و ارزشهاي ليبرال و حقوق بشر گذار كردند كه هم في نفسه و هم از جهت تعديل فضاي سياسي عمومي امري مثبت بود. عليرغم اين نكته اصلي، بعلت آلوده بودن سنتي مجموعه اين نيروها به درجات متغيري از گرايشات ناسيوناليستي، نيروهاي تازه از راه رسيده از اردوي چپ، حداقل بخشي از محتويات غيردمكراتيك بسته بندي جديد را هم پذيرفتند و تكرار برخي از شعارهاي ناسيونالسيم آريايي از سوي آنها هم باب روز شد. بعنوان مثال، جايگزين كردن شعار "تماميت ارضي" بجاي "حق تعيين سرنوشت ملل تحت ستم" كه در جريان اين تغيير آدرس سياسي، براي برخي از نيروهاي سابق كمونيست حكم بليط ورودي آنها به كلوب نيروهاي سياسي مياني (به همان معني ارائه شده در فوق يعني غير كمونيست، غير سلطنت طلب، غير رژيمي) را يافت.

 

روشن است كه صحبت بر سر يك نيروي به موقع خود وسيع است كه شامل سازمانهاي متشكل، محافل پراكندهو سياسيون منفرد است و هر حكمي كه در وصف اوضاع عمومي بدهيم، استثنا پذير خواهد بود. بعنوان نمونه افرادي از كمونيستهاي سابق، بصورت فردي به جريانات افراطي غيردمكرات از قماش داريوش همايون نزديك شدند كه آقايان بابك اميرخسروي و حشمت الله رئيسي (هردو از حزب توده) دو نمونه از اين دسته اند.

 

اين جابجايي در صفوف نيروهاي كمونيست سابق به معني دوري آنها از نگاه ايدئولوژيك و تأكيد بر پراگماتيسم سياسي و يك متد مطالبه محور بود. پراگماتيسم در شرايط اقتدار جمهوري اسلامي چيزي جز به معني ديدن اهميت نارضايتي عميق ملل تحت ستم از رژيم حاكم نيست. در نتيجه نيروهايي كه تا ديروز بنا به ملاحظات ايدئولوژيكي و اهداف ضد امپرياليستي از جنبشهاي ملي دفاع ميكردند، اينبار از موضع حقوق بشري و ملاحضات پراگماتيستي، تعامل با نيروي بزرگ و ناراضي ملل تحت ستم و جنبش مساوات طلبي زنان را پيش گرفته اند.

 

رويهمرفته، اين بخش از نيروهاي چپ كه با پذيرش مباني حقوق بشري، حق مالكيت، حق انتخاب و نظام پارلماني ليبرال به بخش مياني سياست ايران روي آوردند، با تأكيد بر عقلانيت و اعتدال در كنار نيروهاي مستعدي كه ناشي از ريزشهاي متوالي در ميان بدنه نيروهاي نزديك به رژيم بود، براي اولين بار ظهور يك طيف قابل اعتنا در ميانه مقياس سياسي را سبب شدند. اين ميانه عبارت از نيروهايي است كه صرفنظر از بيوگرافي سياسي تك-تك عناصر آن، ضمن قبول مباني دمكراسي، متعلق به نيروهاي رژيم، سلطنت طلبها يا پوپوليستهاي چپ مخالف با حقوق بشر نيست.

 

31. گروه سوم: ادامه دهندگان خط قبلي (بقا بر ميت):

وجهمشخصه اين گروه disorientation يا "گمگشتگي در زمان و مكان" است. از نگاه اين گروه كم تعداد، گويي دنيا از روز برچيده شدن ديوار برلين در تاريخ نهم نوامبر 1989 نه قبله­ مشخصي دارد و نه شمال و جنوب آن قابل تشخيص است. اگر با اين تحولات، موقعيت قبله­گاه ايدئولوژيك دچار تزلزل و عدم تعين شده بود، با ورود نيروي جدي ضد امپرياليست در هيبت رژيم جمهوري اسلامي، رژيم طالبان افغانستان و القاعده، قطب نماي سياسي اين گروه هم از كار افتاده بود. مدل كلاسيك لنيني-استاليني، كه همه خواستهاي مردم بشرط متوجه بودن آنها بر عليه امپرياليسم، "مترقي" و "انقلابي" بحساب مي­آورد، ديگر كارآمد نبود. توجه كنيد كه اصل حمايت پوپوليستي از همه نارضايتي­هاي موجود در "نيمه امپرياليستي"، در اصل بخشي از سياست خارجي سوسيالسيم واقعا موجود در قبال جاه و جلال جوامع آزاد و ثروتمند "كاپيتاليستي" بود كه با از ميان رفتن "اردوگاه سوسياليسم واقعا موجود" ديگر حمايت از جنبشهاي ملي اين كاركرد سابق خود را نداشت.

 

32. كمونيسم پست كمونيستي

در نتيجه تحولات مشروح در فوق، براي اولين بار در تاريخ جهان جديد، با كمونيستهايي روبرو مي­شويم كه بدون رسيدن به قدرت سياسي و قبل از آن، ظرفيت دفاع از خواستهاي اهالي را –تماما يا قسما- از دست مي­دهند. بدنه اصلي اين جريانات بقا بر ميتي در فضاي سياسي مربوط به ايران، پيروان منصور حكمت هستند. آذربايجانيها هم از اين بساط، بي سهم نمانده­اند و چند نفر از بقا بر ميت مانده هاي آذربايجاني، عمليات ايذايي و سهم خواهي گاهگاهي از جنبش ملي آذربايجان را به پروفيل اصلي حيات سياسي خود تبديل كرده­اند. اگر پيروان منصور حكمت جنبش ملي آذربايجان را در كليت خود، بعناوين مختلف، به زير حملات ساچمه­اي ميگيرند، اين چند نفر در كنار دفاع از آندسته از شعارهاي جنبش ملي آذربايجان كه از سوي رژيم و ايدئولوژي استاليني، قابل تحمل حساب مي­شد، به كشف و افشاي دشمن در مقياسي اغراق آميز در صفوف جنبش ملي آذربايجان مشغولند. اينان مثل سكتهاي فاناتيك مذهبي، در يك دنياي بسته در درون ميكروكليماي خودساخته­شان محصورند و اگر در همه سالهاي فعالت خود نتوانستته باشند، حتي يك نفر را بسوي خود جذب كنند، سوآلي برايشان ايجاد نميشود و ترديدي بر ايمان كامل آنها بر پيروزي عنقريب "خير" بر "شر" بوجود نمي­آيد.

 

در گذشته، حتي براي جريانات بسيار ضعيف كمونيستي در عقب مانده­ترين جوامع دنيا، دستيابي به قدرت، فكر محالي نبود. اين يك خوشخيالي نبود و در عمل هيچيك از كشورهايي كه از سوي رژيمهاي كمونيستي اداره مي­شدند صاحب يك حاكميت سياسي منتخب اهالي نبودند و همه در سر بزنگاههاي "مساعد"، قدرت سياسي را با راههاي غيردمكراتيك غصب كرده بودند. حتي رژيمهايي چون گوگوسلاوي و كوبا كه در مرحله تصرف قدرت دولتي از حمايت مردمي برخوردار بودند، در همان ماهها و سالهاي اوليه حكومت خود، اين حمايت را از دست داده بودند و هرگز حاضر نشدند يك انتخابات رقابتي آزاد را امتحان كنند.

 

اميد به دستيابي به قدرت در گذشته، تأثير مثبتي بر روي نيروهاي كمونيستي داشت. اين نيروها كه صرفا با انگيزه­هاي آرمانخواهانه به سراغ ايده­هاي راديكال سياسي جذب شدب بودند، با هر محاسبه­اي، اميد به دست­يابي به قدرت داشتند و براساس تمامي مستندات موجود، تا رسيدن به قدرت، در صف حمايت از خواستهاي جامعه و سازماندهي اعترضات و تشكلهاي مبارزاتي بودند. اين اميد، با پايان دوران جنگ سرد و شكست اردوگاه كمونيستي به مثابه بزرگترين پروژه ماجراجويانه ضد حقوق بشري، به يأس تبديل شد.

 

پايان جنگ سرد، پايان بخشي از رنج بشري در بخشي از جهان بود. اين پايان در عين حال، پايان روياي وصال به قدرت براي كساني هم بود كه بدون مراجعه به صندوقهاي رأي مترصد فرصتي براي گذار از راههاي "ميان بر" و راديكال به حاكميت سياسي بودند. چنانچه مذكور افتاد، با افتادن پرده از فاجعه جهان كمونيستي، تعداد اين افراد در همه جهان را به شدت كاهش داد. براي اين جماعت كم تعداد، افشاي دشمن از ميان صفوف جنبش ملي آذربايجان يا مخالفت با راه حل فدراليستي و تهديد ملل غير فارس به عقوبتي سخت از نوع جهنمي كه رژيم ميلوسوويچ در يوگسلاوي برپا كرد، امتيازات بيشتري دارد. در گذشته حزب توده خود را "طراز نوين" مي­ناميد كه كمتر كسي معني آنرا ميدانست، امروز اما با نوع "طراز نوين" كمونيسم يعني كمونيسم پست كمونيستي سر و كار داريم و ميتوانيم ادعا كنيم كه معني اين "طراز نوين" تازه را ميدانيم: كمونيستهايي كه پيش از رسيدن به قدرت، با اعلام جنگ به مردم، پا در جاي پاي كمونيستهاي در قدرت مي­گذارند.

 

اين نوع كمونيستهاي كمونيست مانده و زير مجموعه آذربايجاني آن، يعني كلوب دشمن شناسي مستقر در حاشيه جنبش ملي آذربايجان، در كنار رژيم جمهوري اسلامي ايران و ناسيوناليسم آريايي فارسي، سومين منبع راه اندازي و اداره جهاد تورك ستيزانه است. چنانكه در ابتداي اين قسمت اشاره شد، اين، سيمايي جديد از اين نيروي قديمي است و نيازمند معرفي بيشتر.

 

33. سه بلوك مجزا در جهان جنگ سردي

با حذف مقدمات بحث ميتوان منظره جهان از منظر دفاع از حقوق بشر در دوران جنگ سرد را به سه قسمت مجزا تقسيم كرد:

يك: جهان شرق كمونيستي كه تنها از حقوق بشر در جهان كاپيتاليستي دفاع ميكرد. رژيمهاي كمونيستي و جريانات كمونيستي بقيه دنيا از همه حقوق پايمال شده انسانها در دنياي كاپيتاليستي دفاع ميكردند اما نقض حقوق بشر در كشورهاي كمونيستي را بالكل انكار ميكردند. همه اين جهان كمونيستي از حقوق اعتصابگران معادن ذغال سنگ انگلستان تا بيكاران آمريكايي و بوميان استراليا و قربانيان بمب اتم در ژاپن و قربانيان كودتاهاي دست راستي چهار گوشه جهان حمايت ميكردند اما دريغ از يك سطر مطلب در يك روزنامه محلي از يك كشور كمونيستي در دفاع از اعتصابهاي كارگران آلمان شرقي در سال 1953 يا جنبشهاي آزاديخوهانه مجارستان، چكسلوواكي، و كارگران گدانسك لهستان. كمونيستها در ايران از همه جنبشها و حركات ضد رژيم شاه و ضد امپرياليستي حمايت ميكردند با اين وجود، آنها يك فقيه طرفدار ولايت فقيه و ضد آمريكا (آيت الله خميني) را به يك فقيه ضد ولايت فقيه كه ضد امپرياليست نبود (آيت الله شريعتمداري)، ترجيح دادند، از حقوق انساني سران رژيم شاه دفاع نكرده و از آزادي مطبوعات در برابر سانسور رژيم اسلامي دفاع نكردند، از تظاهرات زنان بر عليه حجاب اجباري حمايت نكردند اما اشغال سفارت آمريكا در ايران را بعنوان يك كار انقلابي مورد حمايت قرار دادند.

 

دو: بخشي از جهان كاپيتالييستي كه آن هم تنها از حقوق بشر در نيمه ديگر جهان دفاع ميكرد. محافل اطلاعاتي، نظامي و ايدئولوژيك دست راستي جهان كاپييتالييستي تنها از ناراضيان شوروي، مهاجرين كوبايي در ميامي، مبارزات مجاهدين افغانستان بر ضد اشغال نظامي روسيه دفاع ميكردند و در عين حال قربانيان نظامهاي دست راستي از قبيل خونتاهاي نظامي آمريكاي لاتين را نمي­ديدند و دلشان تنها به حال قربانيان تعديات ضد حقوق بشري در نيمه كمونيستي جهان كباب ميشد و لاغير.

 

سه: بقيه جهان كاپيتاليستي كه از حقوق بشر در همه دنيا حمايت ميكرد. اينان هم از حق ملل استعمار زده براي آزادي ملي از سلطه استعمار دفاع ميكردند هم از حق ويتنام در برابر تجاوز نظامي ايالات متحده آمريكا و هم از هر صدايي كه براي دمكراسي خواهي در كشورهاي كمونيستي بلند ميشد. دفاع از حقوق مردم چكسلوواكي و شيلي كه يكي اسير قهر كمونيستي و ديگري گرفتار خشونت رژيم كودتايي دستپخت سازمان سيا بود، براي اين تفكر، فرقي باهم نداشت. از جمله، تمامي احزاب سوسيال دمكرات جهان كاپيتاليستي در اين جرگه بودند. تاريخ نشان داد كه تنها اين نگاه، انساني از حقانيت برخوردار است و امروز كسي حمايت احمدي­نژادي از حقوق كسي را جدي نمي­گيرد همانطور كه مبارزه جورج بوش پسر با "محور شرارت" يا تروريسم را به حق با ديده سوظن نگاه مي­كرد.

 

براي تفحص بيشتر در اين محدوديت و ريشه يابي علل آن٬ بايستي به روزگار جنگ سرد برگرديم. در آن روزگار٬ كشورهاي شوروي يا چين براي تأمين منافع ژئوپوليتيك حياتي خود در رقابت جهاني با غرب به هر دري ميزدند. از جمله اين درها٬ دفاع از جنبشهاي آزاديبخش در محدوده حريف بود. اين كار از هر دو سو بود. شوروي از آزادي ويتنام دفاع ميكرد و ايالات متحده آمريكا از آزادي افغانستان و الي آخر. گاه هم اين سياست به جاهاي باريك كشيده ميشد. ميتوان ليست بلندبالايي تهيه كرد و براحتي نشان داد كه هر دو قطب متقابل دوران جنگ سرد٬ در جبهه كشورهاي قطب مخالف٬ از يك سلسله جنبشهاي آزاديبخش دفاع ميكردند كه ماهيتهاي متنوعي داشتند و تنها اشتراك آنها در ايجاد مزاحمت براي حريف بود. در ليست زير،چهارده مثال را براي نمايش هرچه واضحتر اين منظره انتخاب شده است:

 

كشورهاي اردوگاه   شرق

كشورهاي اردوگاه   غرب

كشور

جنبش آزاديبخش مورد حمايت غرب

كشور

جنبش آزاديبخش مورد حمايت شوروي

افغانستان بعداز 1978

گروههاي بزرگ و كوچك مجاهدين

الجزاير در دوره جنگ آزاديبخش 1954-1962

جبهه آزاديبخش مليFLN

شوروي

ناراضيان شوروي

اسرائيل

جنبش آزاديبخش فلسطين PLO

اتيوپي منگيستو هايله ماريام از سال 1974

جنبش آزاديبخش اريتره

اتيوپي هايله سلاسي تا سال 1974

جنبش آزاديبخش اريتره

آنگولا بعداز 1961

FNLA و UNITA

آنگولا تا سال 1961

MPLA

موازمبيك بعداز 1975

RENAMO

موزامبيك قبل از 1975

FRELIMO

كوبا بعداز 1959

جريانات بيشمار كوچك

كوبا در اوايل انقلاب

دولت انقلابي به رهبري كاسترو و چه گوآرا

لهستان

جنبش همبستگي

ايرلند جنوبي

ارتش جمهوريخواه ايرلند IRA

 

در تمامي كشورهايي كه در نتيجه انقلاب يا كودتا از اردوگاه كشورهاي طرفدار غرب به ميان كشورهاي طرفدار شوروي وارد شدند٬ جنبشهايي كه تا آن زمان با اتيكت "آزاديبخش" و "مترقي" مورد حمايت جهان كمونيستي بودند٬ يكشبه دچار يك "تغيير ماهيت" (همان تغيير تعريف و اتيكت) شده و تبديل به جريانات "بورژوايي"٬ "ارتجاعي" و "امپرياليستي" شده و مغضوب حاميان قبلي خود (شوروي و اقمار آن) واقع شدند. معني اين مسئله آن است كه حمايت ايدئولوژيك چپ سنتي از جنبش ملي آذربايجان جنوبي٬ كه كاري خوب و مفيد بحال آذربايجان بود٬ در اصل بخشي از يك جبهه گيري جهاني بود. اگر به فرض كشور ايران طي كودتايي دست چپي از نوع دهها نمونه افغاني٬ اتيوپيايي و امثالهم به اردوگاه جهاني"سوسياليسم واقعا موجود" نقل مكان ميكرد٬ جنبشهاي كارگري٬ زنان و جنبشهاي ملي ملل غيرفارس در ايران٬ بدن اينكه نيم سطري از برنامه و شعارهاي خود را تغيير داده باشند٬ از سوي رژيم جديد طرفدار شوروي در تهران به القابي چون "عامل امپريالسيم"٬ "كاپيتاليستي"٬ "بورژوايي"٬ "ارتجاعي"٬ "عامل سازمان سيا"٬ فئودالي" و امثالهم ملقب مي­شدند. (روشن است كه قصد از ارائه اين مثال فرضي تنها ارائه استدلال است و نه قصاص بدون جنايت و يا مثبت ارزيابي نكردن حمايت چپ ايراني از حقوق آذربايجان در گذشته و در حال.)

 

ما امروز در ارزيابي تاريخي خود از دوران جنگ سرد٬ نيازي به رفتن به نقش يكي از دو طرف درگير نداريم و امروز بي هيچ ملاحظه ايدئولويك ميتوانيم تنها از موضع حقوق بشر و حق تعيين سرنوشت به آن صفحات تاريخ نگاه كنيم. مورد رفتار كشور شوراها با پاره شمالي و جنوبي آذربايجان در دوره­هاي متفاوت٬ مثال خوبي است كه هم شامل سركوب اراده آذربايجان در شمال و هم شامل حمايت از اراده ملي آذربايجان جنوبي براي تعيين سرنوشت خود است. از موضع برخورد سياسي و حقوق بشري٬ تنها مورد دوم قابل دفاع است. هيچ تناقضي مابين دفاع از موضع كمونيستهاي شوروي از حقوق آذربايجان در جنوب و محكوم كردن نقض حقوق آذربايجانيها از سوي همان نيروها وجود ندارد. ما ميتوانيم براحتي از هر دفاع كمونيستها از حكومت ملي آذربايجان جنوبي به رهبري سيد جعفر پيشه­وري دفاع كنيم و همه جناياتي را كه رژيم كمونيستي عليه جمهوري دمكراتيك آذربايجان شمالي به رهبري محمد امين رسول­زداه مرتكب شده است، محكوم بكنيم. ما نقش ايالات متحده آمريكا در لشگركشي به ويتنام را هم محكوم ميكنيم اما از نقش اين كشور و پيمان ناتو در متوقف كرن ماشين جنايات صربستان در بالكان دفاع ميكنيم.

 

تا اينجاتنها به يك واقعيت از تاريخ جنگ سرد اشاره شد. يعني دفاع هر يك از دو ايدئولوژي متخاصم دوران جنگ سرد از نهضتهاي حق طلبانه در نيمه ديگر ميدان. آذربايجان هم به دليل تقسيم شدن مابين اين دو اردوگاه٬ از هردوي اين سياستها سهم برده است.

 

دفاع از حقوق ملل تحت ستم در ايران يكي از زمينه­هايي است كه سهم جنبش چپ در آن بلحاظ سنتي با هيچ نيروي ديگري قابل مقايسه نيست. نكته ديگر سابقه بد همين نيرو در دفاع از دمكراسي٬ آزاديهاي فردي و حقوق بشر در اشل جهاني و تاريخي است. شايد تركيب اين دو خصوصيت مهم است كه علت العلل درك محدود برخي نيروهاي چپ سنتي از حقوق ملل تحت ستم است. از نظر برخي از نيروهاي سنتي چپ٬ خواستها٬ سمبولها٬ دوستان٬ دشمنان و حتي تاريخ جنبش ملي آذربايجان بايستي در چهارچوب موازين ايدئولوژيك و مصالح چپ سنتي در دوران جنگ سرد محصور بوده و كنسرو بشود. از اين بحث مفصل٬ آنچه به موضوع اين مقاله مربوط ميشود اين است كه در چهارچوب نگاه چپ سنتي، اشاره به امشتركات فرهنگ آذربايجان و تركيه و تمامي سمبولهاي مرتبط با آن و حتي ناميدن زبان ما بعنوان "زبان توركي" بدون پسوند ديگري، محدوه نمي­گنجد و تخطي از اين حد٬ نوعي ارتداد است كه عبارت "پانتوركيسم" از نظر آنان بهترين اتيكت اين انحراف ايدئولوژيك است.

 

34. آناتومي و عملكرد جبهه سوم جهاد توركستيزانه

نكات برشمرده در فوق را ميتوان مقدمات اين مبحث ناميد. بخش اصلي اين مبحث براي ديدن آناتومي و عملكرد جبهه سوم جهاد توركستيزانه، از آنجا شروع ميشود كه تعدادي از اين نيروهاي چپ سنتي كه به سوي جنبش ملي آذربايجان روي آوردند٬ برخوردي دمكراتيك و صميمي با تاريخ خود ندارند٬ تاريخي كه حداقل امروز براي همه روشن است. واقعيت اين است كه دفاع ايدئولوژي چپ سنتي در ايران از جنبشهاي ملي و ديگر جنبشهاي اجتماعي (كارگري٬ زنان و...)، بخشي از يك آرايش جهاني نيروهاي متخاصم در قرن بيستم بود. اما٬ اين واقعيت براي همه بديهي نيست. لذا امروز ما با افرادي از فعالين چپ سابق در حول وحوش جنبش ملي آذربايجان مواجهيم كه هنوز هم از سوراخ كليد جهان جنگ سردي به جنبش ملي آذربايجان نگاه ميكنند. منت گذاشتن ناموجه بر سر جنبش ملي بخاطر حمايت ايدئولوژيك از حقوق آذربايجان در گذشته با حذف زمينه تاريخي ماجرا٬ حداقل نشانه بي دقتي و عدم صميميت با خود و جنبش ملي آذربايجان است.

 

البته قضيه تا اينجا مسئله ساز نيست. مسئله اينجاست كه كساني با كتمان زمينه تاريخييا context حاكم بر علت موضع گيري دوستانه چپ سنتي نسبت به جنبشهاي زنان٬ كارگري و ملي در ايران٬ بخود اجازه ميدهند تا دشمني جنگ سردي با غرب و تركيه را هم بخشي از ايدئولوژي جنبش ملي آذربايجان اعلام بكنند! انگار نه انگار كه پاره شمالي آذربايجان٬ چه تاريخي را پشت سر داشته است. جهت روشنتر شدن مسئله بگويم كه تلاش براي وارد كردن روسيه در نقش "دشمن" به ادبيات سياسي جنبش ملي آذربايجان و دامن زدن به يك روسيه ستيزي و روس ستيزي براساس خرده حسابهاي دوران جنگ سرد فرقي با ضدامپرياليسم٬ تركيه ستيزي و تورك ستيزي با همان استدلال و كيفيت٬ ندارد و كاري است بغايت نابخردانه.

 

به اينترتيب٬ اگر براي ناسيونالسيم فارس (انواع حكومتي و اپوزيسيوني آن) جهاد عليه "پانتوركيسم" حكم عروسك "وودو"يي براي ستيز با زبان٬ فرهنگ و منافع ملي آذربايجان را دارد٬ "پانتوركيسم" براي اين دسته از عناصر چپ سنتي كه مايل به برداشتن عينك دوران جنگ سرد از برابر چشمان خود نيستند٬ هم يك عروسك "وودو" است منتهي در اينمورد خاص براي ستيز با توركيه و گرايشات ايدئولوژيك ليبرالي و غيرچپ در جنبش ملي آذربايجان امروز.

 

البته همه ماجرا به اينجا ختم نميشود. كتمان كونتكست تاريخي حاكم بر علل اصلي حمايت جريانات چپ سنتي از آذربايجان در عين حال به معني كتمان واقعيات جديدتر و اساسي­تر نيز است. كسي كه نميخواهد بگويد چرا در گذشته از حقوق ملي آذربايجان در برابر ستم حكومت مركزي حمايت كرده است٬ نخواهد گفت كه چرا امروز در غياب آن عامل تعيين كننده (كونتكست تاريخي) و تغيير شرايط جهاني٬ به جنبش ملي آذربايجان جنوبي در فاز جديد آن٬ با عينك دشمن جويي و دشمن شناسي خيره شده است. جنبش ملي آذربايجان جنوبي در فاز مدرن خود٬ زير مجموعه و تابع هيچ جريان ديگري نيست. تفكر چپ غيرمكرات مور نقد در اين مبحث٬ با اين درجه از ناتواني و بي ميلي در برخورد صميمانه به گذشه خود٬ هرگز اعتراف نخواهد كرد كه در گذشته جنگ سردي خود٬ رابطه فرهنگي و احساسي­اش با دو حوزه فرهنگي توركي در مرزهاي شمالي و غربي آذربايجان جنوبي يعني حوزه آذربايجان شمالي و جمهوري تركيه را براساس مصالح ايدئولوژيكي چپ در گذشته٬ تنظيم كرده بود و نتيجه آن تبليغ يك آذربايجان شمالي ايدآليزه شده بدون اشاره به فجايع تحميل شده ازسوي نظام توتاليتر حاكم بود. با اين وجود ما دليلي ندارد كه گرفتار تنگناي ناشي از خيره شدن به جهان از سوراخ كليد مذكور در فوق بشويم. امروز در جهان گلوباليزه ما٬ انكار اشتركات فرهنگي ما با جغرافياي فرهنگي خودمان٬ بنا به ملاحظات جهان دو قطبي ديروز٬ به مخيله كسي خطور نمي­كند. يعني اعلام دشمني با تركيه و انكار اشتراكات فرهنگي ما با تركيه صرفا به اين دليل كه تركيه در دوران جنگ سرد دشمن شوروي بوده است! از كمدي بودن اين استدلال همين بس كه رهبران حزب كمونيست (و دولت) شوروي قبل از تعطيلي كمونيسم، به اين دشمن سازي پايان داده بودند و در چند سال پاياني عمر كمونيسم در شوروي، تركيه و شوروي بزرگترين شركا و همكاران اقتصادي يكديگر بودند و اين روند همچنان از سوي روسيه بعنوان وارث قانوني شوروي و ادامه دهنده بسياري از خطوط عمده سياست خارجي آن رژيم، پي­گيري مي­شود.

 

دو دلبستگي و دو رفتار متضاد

نيروهاي آذربايجاني مورد نظر در اين مبحث (مكتب دشمن شناسي) دو دلبستگي مهم دارند كه هردو آنها بر رفتارشان در قبال جنبش ملي آذربايجان تأثيرگذار است. تعلق ملي-فرهنگي آذربايجاني و تعلق ايدئولوژيكي چپ غيردمكراتيك. اين افراد، شناخت كافي از شجره جهاني چپ و تاريخ آذربايجان دارند. اصولا آنها در مورد كارنامه اين دو پديده٬ اشارات كوتاه زير را با تفاضيل لازم ميدانند:

 

35. كارنامه ايدئولوژي كمونيستي در جهان

از روسيه٬ تا چين و از كوبا تا آنگولا و اتيوپي و افغانستان: در تمامي پروژ­هاي كمونيستي، هرگز نه انتخاباتي برگزار شده و نه اجازه نشر يك ورق آزاد به مخالفين سياسي داده شده است. كمونيسم شوروي با بستن پيمان ربيندروپ-مولوتوف با هيتلر، از ازاي حق اشغال نظامي كشورهاي حاشيه درياي بالتيك، شرق لهستان و مولدواي كنوني، اجازه هجوم هيتلر به بقيه اروپا را داد و اين ماه عسل فاشيستي-كمونيستي 22 ماه دوام آورد و آنچه نقطه پايان بر اين فصل سياه (سياهترين فصل) از تاريخ كمونيسم گذاشت، نه بازانديشي رهبران شوروي بلكه بدعهدي و پيمان شكني هيتلر بود! در اين دوره، كمونيستها به احزاب ضد فاشيست اروپا را آماج حملات خود گرفتند. سوسيال دموكراتها را "سوسيال فاشيست" (!!!) و جنبشهاي ضد فاشيستي سرتاسر اروپا را "آنتي فاشيسم پريميتيف" (!!!) ناميده و به سخره گرفتند تا تقسيم اوپاي شرقي از سوي پيمان كمونيسم-فاشيسم را توجيه كرده باشند.

 

بعداز پايان جنگ جهاني دوم، ايالات متحده آمريكا به آراي شهروندان كشورهاي اروپاي غربي و از جمله آلمان غربي احترام گذاشت و با كمكهاي مالي كلان بالغ بر 20 ميليارد دلار به پول آن سالها، در چهاچوب طرح موسوم به "مارشال پلان" پايه اروپاي دمكراتيك، متحد و مرفه امروزي را گذاشت.

 

اتحاد شوروي در متصرفات خود در جريان جنگ جهاني دوم، مثل رژيم نازي، بزرگترين پروژه­هاي پاكسازي و جابجاي اتنيك در تاريخ اروپا را اجرا كرد، همه تعهدات كنفرانسهاي خود در تهران و يالتا براي برگزاري انتخابات آزاد در اروپاي شرقي را زير پا نهاد. با غارت سازماندهي شده دولتي و غارت وحشي و لجام گسيخته فرماندهان و سربازان در اروپاي شرقي، پايه اقتصادي و صنعتي نجات يافته از تخريبات جنگي را به صفر رسانيد و احزاب كمونيست دست ساز خود را بدون حمايت آراي شهروندان تا پايان دوره اشغال كمونيستي بر اين كشورها حاكم كرد. اشاره به رسواترين نمونه اين فاجعه در مورد مجارستان به تنهايي افشاگر واقعيات ناگوار رفتار شوروي در اروپاي شرقي است. در اين كشور در نوامبر 1945 انتخاباتي تحت كنترل ارتش سرخ با مداخلات وسيع مقامات شوروي برگزار شد. در اين انتخابات "حزب خرده مالكان" به رهبري فرنس ناگي Ferenc Nagy 1903-1979 موفق به كسب 57 درصد آراي مردم شد. با اين وجود، رهبر حزب برنده انتخابات، از سوي فرمانده ارتش سرخ مستقر در مجارستان مجبور به ترك كشور شد. در سال 1956 رژيم كمونيستي تحت كنترل شوروي ناگي ديگري بنام ايمره ناگي Imre Nagy 1896-1956 را كه بعنوان رهبر حزب كمونيست مجارستان، خواهان اصلاحات حداقلي در نظام كمونيستي حاكم بود، به فرمان خدواندگاران كرملين در ژوئن 1956 اعدام كرد. بسياري از اجزا اين سناريو تراژيك را ميتوان در همه نظامات كمونيستي يافت.

 

روشن است كه اين كارنامه سياه ربطي به تاريخ احزاب سوسياليست و دمكراتيك اروپاي غربي و اروپاي شرقي ندارد. اين احزاب حتي وقتي اتحاد شوروي با پيمان ريبندروپ-مولوتف، به ماشين نظامي هيتلر چراغ سبز نشان داد و پاداش اين همكاري خود را بصورت اشغال سرزمينهاي همسايه گرفت، با نازيسم هيتلري در جنگ بودند. با پايان جنگ هم، احزاب سوسيال دمكرات اروپاي شرقي از سوي نظامات كمونيستي قلع و قمع شدند و احزاب سوسيال دموكرات اروپاي غربي همگي يا از موضع حزب حاكم برخوردار از آراي مردم سركار آمدند و يا بعنوان احزاب اوپوزيسيون در تعامل با احزاب رقيب ليبرل و محافظه كار در ساختن دموكراسيهاي موفق و انساني­ترين جوامع تاريخ بشر، شركت كردند.

شباهت اين احزاب دمكرات به احزاب و رژيمهاي كمونيستي از نوع شباهت احزاب دمكرات مسيحي جوامع دمكراتيك به كليساي واتيكان در دوره جباريت انيكزسيوني است.

آذربايجانيهايي كه هويت ايدئولوژيك خود را با اتيكت "كمونيست" تعريف مي­كنند، اگر ثانيه­اي از عالم شعار و ايدآلها و آرمانخواهي­ها به دنياي واقعيت سرك بكشند، نميتوانند منظره فوق را نبينند. آن دسته از همين دوستان كه هويت آذربايجاني خود را انكار نمي­كنند، با مجموعه­اي از حوادث تاريخي و مرتبط با دستاورهاي سياسي و فرهنگي آذربايجان هم، سر كار پيدا ميكنند. شرح مختصري از اين مجموعه مرتبط با هويت آذربايجاني در زير مي­آيد:

 

36. كارنامه آذربايجان در شمال

جمهوري اول (1918-1920): تأسيس اولين جمهوري پارلمنتاريستي جهان اسلام٬ حق رأي زنان همزمان با بريتانياي كبير٬ زودتر از سوئد٬ آلمان٬ فرانسه٬ ايتاليا و كانادا

جمهوري دوم (1991 تا بامروز و بعد): لغو مجازات اعدام زودتر از گرجستان٬ آلباني٬ قبرس٬ يونان٬ لتوني٬ روسيه٬ تركيه٬ اوكرائين٬ صربستان و بسياري كشورهاي ديگر. جمهوري سكولار با درجه بينظيري از بردباري ديني 8 تجربيات موفق بسيار در عمر 22 ساله آن.

 

37. كارنامه آذربايجان در جنوب

انقلاب مشروطيت٬ آزاديستان خياباني٬ حكومت ملي به رهبري سيد جعفر پيشه وري. دادن حق رأي به زنان براي اولين بار در تاريخ ايران و زودتر از بلژيك و ايتاليا٬ اولين اصلاحات ارضي در ايران.

علاوه بر نكات فوق٬ تمامي دولتهايي كه از فروپاشي دو ديكتاتوري كمونيستي شوروي سابق و يوگسلاوي سابق متولد شدند٬ يك هزارم پليديها و استبداد و بدبختي كشورهاي "مادر" را در دولت مستقل جديد خود٬ بازتوليد نكردند.

 

38. كارنامه دولتهاي ايران

دولتمداري فارسي ايران را ميتوان در عبارت كوتاه دو كودتاي صد در صد خارجي و يك انقلاب اسلامي داخلي بيان كرد. انقلاب مزبور، نتيجه منطقي دو حكومت قبلي بود كه با اعلام جنگ به جهان نشان داد كه پتانسيل تخريبي دولتمداري بنا شده بر دروغ و حق كشي تا كجاست. هنوز ما آخر اين تونل سياهي وجهالت كه دولتمداي فارسي با كودتاي رضاخاني بدان وارد شد را نديده­ام و هردم از اين "باغ" بري مي­رسد.

 

39. جنبش ملي آذربايجان جنوبي نفياً و اثباتاً

جنبش ملي آذربايجان جنوبي، حركتي در نفي دولتمداري فارسي است و در نفي دولتمداري استعماري روسي-كمونيستي بر آذربايجان شمالي، با مردم آذربايجان شمالي همداستان است. اساسا موج نوين جنبش ملي آذربايجان جنوبي با پايان جنگ ايران و عراق (و تكرار تجربه تلخ مشرطيت در بي كلاه ماندن سر آذربايجان) بود كه با ارزيابي مثبت جامعه آذربايجان جنوبي از رهايي پاره شمالي خود از اسارت روسيه همزمان شد. در تاريخ 95 ساله گذشته، آذربايجان مجموعاً 24 سال در شمال و يك سال در جنوب موفق به جايگزيني آلترناتيو خود بجاي مدلهاي دولتمداري روسي، تزاريستي، كمونيستي، فارسي، ايراني و آريايي شده است. امروز صلاحيت مردم آذربايجان جنوبي براي استفاده از حق تعيين سرنوشت ملي خود بايستي براساس تجربه اين 25 سال، ملاك زده شود. آيا وقتي آذربايجاني­ها در شمال يا در جنوب سرزمين خود شانس دولتمداري پيدا ميكنند، نمونه بدتري از مدلهاي روسي و فارسي به ملت خود و منطقه عرضه ميكنند؟ آيا يك نظام پارلامنتاريستي با 10 فراكسيون اقليت (اتحاد، احرار، سوسياليستها، بيطرفها، مستقل ها، چپ مستقل، اتحاد سلاويان-روس، اقليتهاي ملي، ارامنه، داشناسوتيون) كه طي دو سال حاكميت پنج تركيب مخلف كابينه را تصويب كرد، دستاورد كمي در ساختن يك دمكراسي است؟ آيا روسيه و ايران امروز ميتوانند چيزي قابل مقايسه با آن ارائه دهند؟

 

40. مثال خلاف واقعيت counterfactual example

فرض كنيد كه ملت ايكس در نيمه شمالي آن مستعمره كشور آلمان و در نميه جنوبي آن مستعمره كشوري چون ايتاليا است و در مجموعه تاريخ 95 سال اخير جمعا سه دولت در شمال و جنوب تأسيس كرده است. از نظر كارنامه 25 ساله اين سه دولت هم، با چيزهايي چون زن ستيزي، سركوب اقليتهاي ديني و ملي، نقض حقوق بشر، اجراي مجازات اعدام حتي در ملا عام، لغو نظام سياسي چند حزبي و پارلماني، دولتهاي ايدئولوژيك با ايدئولوژي كمونيستي يا اسلامي، ممنوعيت زبان اقليتها، حملات نظامي به مناطق اقليت نشين، جعل تاريخ براي خود و اقلتيها، اعلام جنگ به جهان از موضع ديكتاتوري كمونيستي يا فاناتيسم اسلامي، بستن پيمان تقسيم اروپا با هيتلر و امثالهم بود.

 

در اينصورت امروز هر كسي حق داشت كه در تفسير حق طلبي ملت فرضي ايكس از آلمان و ايتاليا نسبت به احتمال بروز فجايعي از نوع آنچه ملت ايكس در زمان دولتمداريهاي مجموعا 25 ساله خود مرتكب شده بود، هشدار باش و زنهارباش بدهد.

 

مثال ديگر، هشدارهاي طبيعي ما به يك كودك است: موظب باش زمين نخوري!، نيفتي!، نيندازي!، نسوزي! و از اين قبيل. اين هشدارها از آن رو منطقي است كه كودك بطور عام بنا به دلايل طبيعي مستعد ارتكاب اين كارهاست. در عوض آيا ميتوان فرض كرد كه كودكي اين هشدارها را به والدين سالم و جوان خود بدهد؟

 

41. رفتار عجيب چپهاي سنتي مدعي تعلق به جنبش ملي آذربايجان

سه پديده زير را نظر بگيريد:

  1. تجربه تاريخي، دولتمداري روسي-كمونيستي،
  2. تجربه تاريخي دولتمداري فارسي-آريايي-اسلامي،
  3. تجربه دولتسازي و دولتمداري آذربايجاني.

 

هر مقايسه­اي ما بين سه تجربه فوق، ما را به اين نتيجه خواهد رسانيد كه هرجا كه كوچكترين امكاني براي استفاده از حق تعيين سرنوشت براي آذربايجان در پاره شمالي يا جنوبي آن ايجاد شد٬ نيروهاي سياسي و استعداد مردمي موجود در اين سرزمين٬ موجب دمكراتيزه شدن حيات سياسي و توسعه اقتصادي و اجتماعي شده است. و از سوي ديگر دو دسته تجربيات تاريخي از دولتسازي و دولتمداري در تهران و مسكو، نه تنها براي شهروندان خود بلكه براي منطقه و دنيا منشا بدبختيهاي بيشماري بوده است كه ليست هر يك از اين دو، خود سندي مفصل خواهد بود. يك مقايسه مهم ميتواند مابين حكومت ملي آذربايجان جنوبي تحت رهبري سيد جعفر پيشه­وري كمونيست با حكومت كمونيستي روسي يا دولتهاي كمونيستي افعاني به عمل آيد. صرفنظر از اينكه يك چنين مقايسه­اي حق كشي در حق سيد جعفر پيشه­وري است، متوان بي هيچ ااغراقي، فرق مابين جنبه هاي اومانيستي حكومت ملي آذربايجان تحت رهبري سيد جعفر پيشه­وري با خشونتها و خونريزيهاي حكومتهاي كمونييستي روسي و افغاني را با فرق روز و شب مقايسه كرد.

 

با وجود اين٬ حقايق، دوستان چپ مدعي دفاع از حقوق ملي آذربايجان جنوبي٬ به ازاي هر جمله­اي كه در دفاع از حقوق ملت خود بر زبان يا قلم مي­آورند٬ آوردن پاساژهاي طولاني در ذم و لعن پانتوركيسم و خطرات نهفته در راه رهايي آذربايجان از يوغ رابطه استعماري را واجب الذكر ميشمارند. به اينترتيب٬ هر مصاحبه٬ مقاله يا سخنراني اين دوستان، ملغمه اي است عجيب از دفاعيات كوتاه از حقوق مسلم ملت آذربايجان و زدن به صحراي كربلاي پانتوركسيم و ديگر گناهان نكرده ملت آذربايجان. گناهاني كه گويا هزاران نمونه آن در هر قدم آذربايجان بسوي آزادي در كمين است!

 

42. مثالهاي ديگر: "خطر سرما" در چله تابستان و...

اين نوع برخورد دوستان چپ مزبور، شبيه اين است كه ما، به ازاي هر دفاع كوچك از برابري حقوق زنان و مردان، پاساژهاي طولاني در مورد "خطرات زن سالاري"، احتمال نقض حقوق مردان از سوي زنان، خطر ضرب شتم مردان از سوي زنان، خطر مرد كشي، خطر راه انداخته شدن جنگ جنسيتي از سوي زنان، خطر شوهر كشي در مقياس بالا از سوي زنان و غيره سخنراني بكنيم. روشن است كه در دنياي واقعيات همه چيز "ممكن" تلقي ميشود. اگر كسي در وسط تابستان در بحث لزوم تهويه مناسب و سرد كردن ساختمانها، با جديت به "احتمال" آمدن برف و لزوم انديشيدن تدابيري براي مقاله با سرما بپردازد، نام اين كار را چه بايستي گذاشت؟ درست است كه همه چيز ميتواند "محتمل" تلقي شود، اما گذاشتن اينهمه باروت در هشدار به عواقب احتمالي تحقق حق تعيين سرنوشت ملتهاي اسير و سكوت در باره كارنامه فوق از همه تجربيات تحقق كمونيسم، به كدام معني است؟ فراموش كردن احتمال واقعي گرما در تابستان و بجاي آن دادن آدرس دور از عقل "احتمال سرما" در آن فصل، به چه معني است؟

مثالي ديگر ميتواند از يك جمع داراي مأمويت براي چاره كمبود مواد غذايي در يك منطقه قحطي­زده باشد. تصور كنيد كه افرادي از اين جمع، در هر فرصتي در ازاري يك جمله در باره گرسنگي، سخنراني مطولي در مورد عواقب پرخوري و چاقي را هم ضروري بدانند! طبيعي است كه چاقي يك بيماري است. اما چسبيدن غير منطقي به اين "احتمال" در يك جامعه­اي كه اين بيماره سابقه نداشته است و زمينه بروز آن بسيار اندك است، سوآل برانگيز نخواهد بود؟

اصولا با عنايت به سابقه سياه ماجراجويي­هاي كمونيستي٬ در سرتاسر جهان٬ اين دسته از دوستان چپ سنتي٬ در هر نوع تكرار صريح يا خجولانه شعارهاي كمونيستي، بايستي هزاران بار به كليات آثار ماركس٬ انگلس و لنين قسم ياد كنند كه قصدشان تكرار يك ماجراجويي اكسپريمنتاليستي نوع جديد با هستي مادي ومعنوي آذربايجان و هيچ ملت ديگري نيست.

 

43. تكنيك ساختن افكار عمومي

همه اين دوستان چپ سنتي نزديك به سه دهه مقيم كشورهاي پيشرفته بوده و از تكنيكهاي ساخت و شكل دهي افكار عمومي چيزهايي مي­دانند. به يك مثال توجه كنيد. نويسندگان تورك ستيز غربي براي به عمل آوردن تبليغات تورك ستيزانه از يك تاكتيك ديگر رندانه استفاده ميكنند. آنها كثيفترين اتهامات عليه توركها را با جمله "افراطيون ارمني معتقدند..." شروع ميكنند. براي ديدن رندي نهفته در تكنيك فوق، استعداد زيادي لازم نيست. بعداز جمله فوق ميتوان بي­شرمانه­ترين تبليغات نفرت آور عليه توركها را آورد.


بقيه رفتارهاي غيرقابل درك اين نوع چپ سنتي٬ ليستي شامل محدوديت در ميزان همفكري اين افراد با جنبش ملي است. نمونه اي از اين ليست كه الزاما شامل حال همه افراد مورد نظر نيست٬ ميتواند به قرار زير باشد:

1. كتمان واقعيات جنگ جهاني دوم و دشمن سازي از رهبران استقلال اول آذربايجان شمالي٬

2. دشمن سازي از رهبران استقلال دوم آذربايجان شمالي٬

3. دشمني با مجله وارلي و مطرح كردن "وارليقچي" در مفهومي شبيه "صهيونيست" در ادبيات حكومتي ايران اسلامي٬

4. مخالفت با اصلاحات املايي و مصوبات سمينارهاي اورتوگرافي در تهران،

5. دشمني با شعار استقلال و اجباري اعلام كردن جنبش تك آلترناتيوي (نوعي فدرالسيم) كه در عمل به معني فلج كردن جنبش ملي است.

6. دشمني با كليه جنب و جوشهاي جوانان جنبش ملي در استاديومها٬

7. خودداري از انعكاس نكات مثبت حيات اجتماعي جمهوري آذربايجان٬

8. علاقه به انعكاس هر حادثه منفي از همانجا٬

9. دشمنانه اعلام كردن استفاده از اتيكت "توركي" حتي براي ناميدن زبان آذربايجان٬

10. نسبت دادن برخي فعاليتهاي جنبش ملي به رژيم تهران!

11. دشمني با هرگونه تأثيرپذيري از تركيه٬

12. مخالفت با استقلال فكري و عملي جنبش ملي آذربايجان و تشويق جنبش به اتحاد اجباري با نيروهايي كه خودشان هيچ علاقه اي براي همكاري با جنبش ملي آذربايجان نشان نداده­اند. ترجيح بند تكراري "ما بدون همكاري با فلان و بهمان نميتوانيم" و نسبت دادن حركت آگاهانه آذربايجان در قبال جنبش موسوم به سبز به تمهيدات رژيم جمهوري اسلامي!

اخيرا رهبر آذربايجاني يكي از جريانات چپ ارتدوكس با دنيايي از حيرت و خشم در بيان خود از اين واقعيت كه جوانان آذربايجان جنوبي٬ توركي استانبولي را بهتر از فارسي صحبت ميكنند٬ ياد كرده است. هر آدم عاقلي ميتواند با مدد از قوه خيال خود حدس بزند كه آيا اگر اين جوانان٬ روسي را بهتر از توركي صحت ميكردند٬ بازهم او به اين اندازه دچار حيرت و عصبانيت ميشد٬ يا نه.

 

44. جمعبندي مطالب اين مبحث:

اگر در گذشته ناسيوناليسم فارسي تنها با مارك رضاخاني و آريامهري موجود بود، با انقلاب اسلامي شاهد به بازار آمدن اين پديده با مارك اسلامي هم شديم. با فروريختن ديوار برلين، در كنار پديد مثبت گرايش بخش مهمي از نيروهاي چپ سنتي به ارزشهاي حقوق بشري و دمكراسي پارلماني، تعداد كمي از اين نيروها براي اولين بار تورك ستيزي از موضع "چپ" را به ويترين ابزارهاي غيردمكراتيك سياسي اضافه كرده­اند.

برخلاف صاحبان مواضع حقوق بشري، ايدئولوژيهاي غيردمكراتيك در دفاع از حقوق ملل اسير و حقوق بشر بطور عام، ظرفيتهاي محدودي دارند. در سطور فوق در كنار ارزشگذاري مثبت به همه مواردي كه چپ سنتي در گذشته يا حال از هر حرف حقي دفاع كرده است، از مواردي كه اين تفكر در مواجهه با حق كشي­ها دچار لكنت زبان ميشود يا بالكل در جبهه ظلم و جور قرار مي­گيرد، نيز ياد شود تا از اين رهگذر نوري بر تاريكي­ها و ابهامات تورك ستيزي جديدالظهور با مارك چپ سنتي انداخته شود.

 

 

در شكل فعلي، سه قسمت ديگر از اين مقاله براي انتشار باقي مانده است.

لينك قسمتهاي قبلي اين مقاله:

قسمت اول

قسمت دوم

در باره نویسنده:

علي رضا اردبيلي

آخرین مطالب علي رضا اردبيلي