تئوری

Yadollah Muaqqenمطالعه آثار مارکسيستی در نيمه‌های قرن بيستم رايج بود . واقعيت اين است كه در جهان حدود چهل – پنجاه سال پيش هر كس كه مارکسيست لنينيست نبود روشنفكر محسوب نمي‌شد‌، به‌ويژه در ايران روشنفكر كسی بود كه مصدقی يا چپ يا هر دو باشد و تا بن دندان ضدغربی و سنت‌پرست ! اوج جنگ ويتنام بود . منشی آمريكاييِ برتراند راسل که کمونيست بود راسل پير را بر آن داشته بود تا دادگاه جنايات جنگی تشكيل دهد و دادستان اين دادگاه نيز، اگر درست به خاطر داشته باشم، ژان پل سارتر بود . انتشارات خوارزمی نيز آثار چپی و ضدغربی منتشر مي‌كرد . چه‌گوارا به بوليوی رفته بود تا در آنجا انقلاب كمونيستی به پا كند و در اين ميان نيز، گويا، سه كشاورز بيچاره‌ی بوليويايی را نيز به قتل رسانده بود و بعداً ژان پل سارتر در سوگ چه‌گوارا گفت كه او مي‌خواست انسان قرن بيست و يكم را بسازد ! .

اكنون سخن سارتر به نظر احمقانه مي‌رسد . مگر با كشتن چند روستايی بوليويايی انسان قرن بيست و يكم ساخته مي‌شود . خصوصيات اين انسان قرن بيستم و يكمی كه با كشتن افراد بي‌گناه و خونريزی پديد مي‌آيد آيا جز انسانی خشن و تبه‌كار چيز ديگری مي‌تواند باشد؟ چنان چه آثاری را بخوانيم که درباره‌ی كتاب " نوشته شده اند پی خواهيم برد كه ماركس و انگلس از عهده‌ی تبيين رابطه‌ی روساخت با زيرساخت برنيامده‌اند و از اين بدتر هر زمان ماركس خواسته كه نظريه‌اش را در اين خصوص به اثبات برساند ،برعكس، به رد و ابطال آن پرداخته است .

ذهن ماركس، ذهنی آكادميك و سيستماتيك نبود؛ ذهن او بيشتر اسطوره ای – شعری بود تا علمي . در كتاب » مي‌توان يك فرضيه و نقيضش را به فاصله چند صفحه از هم پيدا كرد . ماركس مي‌كوشد تا فرضيه‌ای را اثبات كند ولی از عهده آن برنمي‌آيد و آن را رها مي‌كند سپس در صدد اثبات نقيضش برمي‌آيد كه از عهده‌ی اين كار نيز برنمي‌آيد و آن را نيز رها مي‌كند . كاسيرر مي‌گويد كه فلسفه‌ی هگل تحركی به علوم انسانی داد اما در قلمرو فيزيك ادعاهايی كرد كه فلسفه‌ی نظری يا انگارشی را در چشم پژوهشگران علوم طبيعی بي‌اعتبار كرد و اصلاً پيدايش مكتب‌های نوكانتی بر اثر همين بي‌اعتبار شدن فلسفه‌ی طبيعت هگل بود . شعار بازگشت به كانت به همين دليل سر داده شد .

ژرژ سورل كه او را پس از ماركس بزرگ‌ترين نظريه‌پرداز سوسياليسم مي‌دانند، و از غرائب آن كه موسولينی رهبر فاشيست ايتاليا از پيروان او بوده است، معتقد بود كه هيچ چيز مانند كتاب ی ماركس شبيه فلسفه‌ی طبيعت هگل نيست . اگر ژرژ سورل درست بگويد وای به حال ماركسيسم . سورل ماركسيسم را اسطوره‌ی پرولتاريا می دانست نه علم . از نظر سورل اهميت اسطوره - و مارکسيسم در حُکم يک اسطوره - در نيروی ويرانگر آن است وقتی ذهن کسی مسحور يک اسطوره شد حاضر است که وضع موجود را نابود کند بی آن که بهشتی حاضر و آماده داشته باشد که جايگزين آن کند . و ما شاهد بوده ايم که اسطوره ی مارکسيسم در جهان و از جمله در کشور ما چه ويرانی عظيمی به بار آورده است . البته اين اسطوره ديگر رمقی ندارد . علاقه‌ی من به ماركسيسم اكنون بيشتر حول همين محور است يعنی مطالعه‌ی ساخت اسطوره‌ای انديشه‌ی به ظاهر علمی ماركس يا مطالعه ی ‌ ماركسِ شاعر . بعضي‌ها مدعي‌اند كه ماركس تصاوير شعری را به جای واقعيت گرفته است و پرولتاريا چيزی نيست جز تجسد طعنه (irony) مارکس بيشتر مسحور تصاوير اسطوره اي شعری می شد تا مجذوب تحليل های علمي .

هگل به دستاوردهای گاليله و نيوتن نه تنها ارج نمي‌نهاد بلكه فيزيك آنان را در مقايسه با فلسفه‌ی طبيعت خودش ناقص و نابسنده مي‌دانست . او با شناخت رياضيِ طبيعت مخالف بود و فيزيك ديالكتيكی و كيفی خود را مي‌گذاشت . ماركس نيز به ديالكتيك هگل اعتقاد داشت وآن را در مطالعه‌ی علم اقتصاد به كار گرفت و چون علم اقتصاد را مطابق با ديالكتيك هگل نيافت آن را مردود دانست . كروچه، فيلسوف ايتاليايي، نيز معتقد بود كه ماركس آن بخش‌هايی از فلسفه‌ی هگل را پذيرفته كه نقد فلسفی آنها را مردود اعلام كرده است . يعنی ماركس آن بخش از فلسفه‌ی هگل را پذيرفت كه از الهيات نشأت گرفته بود . مي‌بينيم كه برچسب ماترياليست، از هر نوعش، به ماركس نمي‌چسبد . ولی فراموش نكنيم كه انديشه‌ی ماركس يک دست نيست و كاملاً التقاطی است و از پوزيتيويسم نيز تأثير پذيرفته است؛ مثلاً تفسير اقتصادی تاريخ را می توان تفسيری پوزيتيويستی از تاريخ دانست؛و برچسب ماترياليسم را فقط مي‌توان به همين بخش‌ زد . مارکس می پنداشت که انسان از بدو تولد ذهنی صد در صد سکولار دارد از اين رو به دنبال منافع طبقاتی خود است . اما اين پيش –فرض نادرست است ذهن بشر به دشواری سکولار می شود . از ديگر سو مارکس مدعی بود که در جامعه ی کمونيستی تقسيم کار وجود نخواهد داشت . اين ادعا به اين معنا است که مارکس خواهان احيای انسان ابتدايی است می بينيم که اعتقادات مارکس ناهمساز و سراسر متناقض اند .

چند دهه پيش مرحوم اميرحسين آريان‌پور از يك كتاب درسی درجه سوم آمريكايی بخش‌هايی را ترجمه ی آزاد كرده بود و شعارهای كمونيستی را لابه‌لای چند صفحه از آن گنجانده بود . چپ‌های ايرانی به خاطر گنجاندن اين شعارها آريان‌پور را بنيان‌گذار جامعه‌شناسی علمی يعنی جامعه‌شناسی ماركسيستی در ايران مي‌دانستند . شناخت مارکسيست های ايرانی از غرب سه کلمه است : استعمار ، امپرياليسم ، سرمايه داري .

آيا واقعاً مارکس بنيانگذار جامعه شناسي  بود؟

گفتيم كه در ايران ماركس را بنيان‌گذار جامعه‌شناسی علمی مي‌دانند . اما لوكاچ و كورش مدعي‌اند كه جامعه‌شناسي، علمی بورژوايی است . بنابراين هدف ماركس ارائه علم بورژوايی ديگری در كنار جامعه‌شناسی نبوده است . هدف ماركس سرنگونی جامعه سرمايه‌داری بود نه بنيان‌گذاری علم جديدي، چون علم، اساساً بورژوايی است و نشانه‌ی ازخود بيگانگي . ماركسيسم، نظريه‌ی انقلاب است نه علم . ماركس منتقد علم اقتصاد بود نه بنيان‌گذار علم اقتصاد جديدي . زير عنوان كتاب " نيز بيانگر همين موضوع است : « نقد اقتصاد سياسي .» از غرائب آن كه در ترجمه‌ی فارسی ايرج اسكندری از كتاب " زير عنوان آن حذف شده است ! همه‌ی بحث‌ها بر سر همين زيرعنوان است اما مترجم فارسی كتاب آن را حذف كرده است . شتر ديدی نديدي ! تفسيری كه كارل پوپر در كتاب جامعه ی باز و دشمنان آن » از انديشه ماركس ارائه مي‌دهد متأثر از تفسير ماركسيست‌های پوزيتيويست‌ اتريشی است . در تفسير پوپر از ماركس سخنی از خود - بيگانگی ( و فتيشيسم پرستش كالاها ) به ميان نمي‌آيد . اما در كتاب تاريخ و آگاهی طبقاتي " اثر لوكاچ محور اصلی بحث از خود بيگانگی است . لوکاچ سكولار شدن انديشه در غرب را نوعی عينی شدن يا شيئی شدن مي‌بيند . اصلاً ماده را چيزی بيگانه با روح و نوعی وهم و پندار مي‌داند . لوكاچ پدر معنوی مكتب فرانكفورت است حتی اگر ماركس را اقتصاددان بگيريم نه شاعر و فيلسوف باز هم نظريه‌ی اقتصادی او در اقتصاد مارژيناليست‌ها ) نظريه‌ای كاذب شناخته مي‌شود . در مقاله‌ای كه تحت عنوان :" نقدی بر ماركسيسم " نوشته‌ام به بيان اين موضوع پرداخته‌ام و در اينجا فقط اشاره‌ای گذرا به آن مي‌كنم . اقتصاددانی به نام سرافا كتابی نوشت با عنوان : « توليد كالا ها به وسيله كالاها » ( ). ماركس مانند ديگر اقتصاددانان زمانش تحليل نرخ سود را كليد فهم كاركردهای اقتصاد سرمايه‌داری مي‌دانست و نرخ سود را نخستين تظاهر كار اضافی مي‌ديد كه ويژه‌ی نظام سرمايه‌داری است . ماركس مي‌كوشيد تا نرخ سود را به مقادير ارزش ارتباط دهد . اما نظريه سرافا نرخ سود و قيمت‌های توليد و تخصيص اجتماعی نيروی كار را بدون رجوع به مقادير ارزش تعيين مي‌كند . بعضی اقتصاددانان ماركسيست مانند موريس داب (Dobb) باران و سويزی نظريه سرافا را پذيرفته‌اند، و به نظر لوچوكولتی پذيرش نظريه سرافا به معنی از ميان بردن تمامی شالوده‌ی تحليل ماركس است . ولی با فروپاشی اتحاد جماهير شوروی و بلوك شرق، ماركسيسم در عمل نادرست از كار درآمد و شكست خورد . اما فروپاشی حکومت های کمونيستی در اروپای شرقی و شوروی پيشين، گويی ، هيچ تأثيری بر ذهن مارکسيست های ايرانی نگذاشته است ؛ يا هم جنان که لوي برول می گويد تجربه بر ذهنيت ابتدايی بی اثر است . انگلس در مقدمه ای که بر نوشته مارکس " مبارزه طبقاتی در فرانسه " نوشته است می گويد که او و مارکس تحولات جوامع سرمايه داری را به گونه ای که صورت گرفت پيش بينی نمی کردند؛مثلاً او و مارکس تشکيل احزاب سوسياليستی را پيش بينی نکرده بودند . حال هر چه ماركسيست‌ها مي‌خواهند بگويند ديگر آلترناتيوی به نام سوسياليسم ماركسيستی وجود ندارد . يکی از فيلسوفان انگليسی ده ها سال پيش کتابی نوشت با عنوان " توهم عصر " که منظورش مارکسيسم – لنينسم بود . البته اين توهم برای خيلی ها زايل شده است جز برای چپ های ايراني دستاورد مارکسيسم لنينيسم رامی توان چنين بر شمرد : کشتار های چند ميليونی ،بر پايی اردوگاه های کار اجباری ، در هم کوبيدن جامعه ی مدني، مغز شويی ،ترويج خرافات سياسی وساختن جهانی خيالی پر ازاوهام ذهني ! به راستی که اين دستاورد ها چه سترگ اند ! کمونيسم و فاشيسم دو جنبش قرون وسطايی و دينی در قرن بيستم بودند که می خواستند آن خلايی را پر کنند که بر اثر سکولاريسم بر خاسته از روشنگری ايجاد شده بود گرچه کمونيسم و فاشيسم در قرن بيستم ظهور کردند ولی ذهنيتی که موجب پيدايش و رشد آن ها شد ذهنيت اسطوره ای – دينی بود که متعلق به قرون گذشته می شد هدف هر دو جنبش محو فرديت بر خاسته از رنسانس و روشنگری بود و جايگزينی آن با يک هويت جمعی جديد . برای کمونيست ها اين هويت جمعی جديد پرولتاريا بود که بايد با کفار جديد يعنی بورژوازی و امپرياليسم بجنگد و برای نازی ها، که تحت تاثير مارکسيسم - لنينيسم بودند وحتی يکی از اعضای مکتب فرانکفورت تا آنجا پيش می رود که مدعی می شود که نازيسم شبه مارکسيسم بود، اين هويت جمعی جديد " نژاد برتر " " نژاد پرولتاريايي " بود که بايد با يهوديان وديگر دشمنان بجنگد چپ های ايرانی نيز هنوز که هنوز است می خواهند با ليبرال ها ونئوليبرال ها وامپرياليسم بجنگند و زمين را از لوث وجود آنها پاک و مطهر کنند ولی به نظر من بهترين خدمتی که بعضی از چپ های ايرانی می توانند به خود و به بشريت بکنند اين است که نخست با عقب ماندگی ذهنی خود بجنگند و خود را از توهمات ذهنی شان خلاص کنند .. اين عقب ماندگی ذهنی مصيبت بزرگی برای کشور ما بوده است .

اگر به بحث لوکاچ باز گرديم بايد بگويم که به نظر من بعضی از آثار لوكاچ خواندنی اند . مثلاً تئوری رمان او . لوكاچ پيش از ماركسيست - لنينيست شدن تحت تأثير ديلتای و ريكرت بود و آثار اوليه ی خود را تحت تاثير آنان نوشت . آلتوسر برخلاف لوكاچ در اوايل معتقد بود كه ماركس فقط در جوانی خويش تحت تاثير هگل بوده است و انديشه ماركس علمی است و ارتباطی با متافيزيک هگل ندارد . ولی بعداّ كه ناگزير شد ارتباط ميان ماركسيسم با متافيزيک هگل را بپذيرد، كم‌كم از بحران ماركسيسم و فقدان نظريه‌ای درباره‌ی بحران سرمايه‌داری و نيز فقدان نظريه‌ای درباره‌ی دولت در ماركسيسم سخن گفت . اظهار اين مطالب از سوی او که ايدئولوگ حزب کمونيست فرانسه بود مي‌بايست چشم خيلی از ماركسيست‌ها را بر فقر تئوريك ماركسيسم باز كرده باشد رمون آرون جامعه شناس فرانسوی مارکسيسم را افيون روشنفکرانی مانند سارتر و آلتوسر و ... می دانست . بطريق اولی مارکسيسم افيون روشنفکران ايرانی نيز هست . ترک اعتياد بسيار دشوار است مخصوصاً اگر اعتياد به افيونی به نام مارکسيسم باشد . آلتوسر قلم جدلی آتشين و ذهن تحليلی درخشانی داشت . طبق نظر آلتوسر مارکس نظريه ای در مورد بحران سرمايه داری ندارد بنابر اين بحران کنونی سرمايه داری تاييدی بر درستی نظريه ی مارکس نمی تواند باشد . زيرا در مارکسيسم واقعاً نظريه ای در باره بحران اقتصادی سرمايه داری وجود ندارد . - لنينيست ديگری كه از خواندن مقالات و كتاب ‌هايش بهره‌ی بسيار می توان برد لوچوكولتی فيلسوف ايتاليايی است . به نظرنگارنده هيچ كس بهتر از او ديالكتيك هگل را تشريح نكرده است و ارتباط آن با نظريه‌ی از خود بيگانگی و فتيشيسم و تعريف بحران اقتصاد سرمايه‌داری در آثار ماركس را نشان نداده است . از همين رو من مقاله‌ی ماركسيسم و ديالكتيك » او را سال‌ها پيش ترجمه كردم كه نخست در مجله‌ی نگاه نو و سپس در كتابم زبان، انديشه و فرهنگ " به چاپ رسيده است . مقاله‌های ماركس درباره‌ی نقش استعمار انگليس در هند با آنچه ماركسيست – لنينيست‌ها در مورد امپرياليسم و استعمار مي‌گويند در تقابل كامل است . در اين خصوص بيشتر نظر استالين و مائو غالب شده است تا نظر ماركس . ماركسيست‌ها و به ويژه مارکسيست های ايرانی از نوشته های مارکس در باره استعمار اطلاعی ندارند و احتمالاً می پندارند که نظر مارکس مانند نظر خودشان است ! ولی وقتی نظر مارکس را برايشان باز گو می کنيد نخست دچار سر گيجه می شوند سپس می گويند آن چه مارکس در اين باره گفته اباطيل است ! لنينيست ها مي‌گويندکه نظريه ی ماركس درباره‌ی استعمار كهنه و نادرست است ؛اما نظريه اش درباره‌ی سرمايه‌داری درست است ! ماركس معتقد بود كه جوامع شرقی نيروی درونی لازم برای تحول را فاقدند . كشورهای آسيايی از تعداد زيادی روستا تشكيل شده‌اند كه از لحاظ اقتصادی خود - بسنده يا خودكفا هستند . اين روستاها كه با دنيای خارج از خود مراوده‌ای ندارند پايه‌های متحجر استبداد شرقي‌اند . شرق، جهان جهل و خرافات است . برای اين‌كه اين دنيای متحجر تكانی بخورد بايد از بيرون نيرويی آن را به تحرك درآورد، چون اين جوامع نيروی درونی لازم برای تغيير را فاقدند اين تحرك بايد از طريق استعمار وارد شود . شايد اين جمله ماركس برای ماركسيست‌ها شوك‌آور باشد كه انگليس ابزار كور تاريخ برای ايجاد انقلاب اجتماعی در آسيا بوده است .

مارکسيسم تبلور عقايد رومانتيک ها .

 

ولی از سوی ديگر مي‌بينيم كه پيروان ماركس تا بن دندان به قرون وسطا و تصورات قرون وسطايی زنجير شده‌اند . يكی از پيروان لوكاچ و بنيان‌گذاران مكتب مجارستانی سوسياليسم با چهره‌ی انساني » خانم آگنس هلر است كه كتابی نوشته با عنوان : « انسان رنسانسي ». انتظار مي‌رود كه يك نويسنده‌ی زن ماركسيست از دوره‌ی رنسانس تجليل كند و به ويژه به شكل‌گيری فرديت و رهايی فرد از خرافات و تاريك‌انديشی ارج بسيار نهد . اما اين انتظار بيهوده است . خانم هلر بيرون آمدن از قرون وسطا را هبوط از بهشت مي‌داند . در اينجا سرشت ارتجاعی ماركسيسم و پيوند ارگانيكش با متافيزيك و قرون وسطا بيش از پيش آشكار مي‌شود . در اينجا ماركسيسم نه‌تنها خود را مترقی و پيشرو نشان نمي‌دهد بلكه خود را تا مغز استخوان واپس‌نگر و عقب‌مانده مي‌نمايد . خانم هلر شكل‌گيری فرد مستقل از رسته و صنف و شغل و مذهب را نشانه‌ی پيدايش از خود - " . ماركسيسم فرد را نه به منزله‌ی فرد بلكه فقط به منزله‌ی عضوی از بورژوازی يا عضوی از پرولتاريا مي‌بيند يا آرزو دارد كه ببيند . وجود فرد مستقل از طبقه‌اش بي‌معناست ! اين يعنی باز گشت به تصورات قرون وسطايی از انسان . از اين رو از ديدگاه مارکسيسم آگاهی فقط مي‌تواند آگاهی طبقاتی باشد نه فردی و شخصي . خانم هلر روند سكولار شدن انديشه را نيز محكوم مي‌كند . او مانند استادش لوكاچ سكولار شدن انديشه را نوعی شيئی شدن يا عينی شدن انديشه مي‌داند و آن را پديده‌ي " از خود " و شئی شدگي " قبل از خانم هلر، هورکهايمر وآدورنو نيز در اثر مشترکشان ديالکتيک روشنگري هر ناسزايی را که درچنته داشتند نثار روشنگری کردند مارکس تحت تاثير رومانتيک ها بودو آنان دشمن سوگند خورده ی روشنگری يا مدرنيته بودند آنان از سنت و قرون وسطا دفاع می کردند مارکس نيز رومانتيکی ضد روشنگری وضد مدرنيته بود . روشنفکران ما هم به تبعيت از مارکس از ديدگاه جدلیِ رومانتيسيسم با جهان مدرن بر خورد می کنند و همين موضوع سبب شده است که مدرنيته را نشناسند و کورکورانه با آن دشمنی بورزند و متحد ارتجاع شوند ! از اين رو جوانان جوامع تئوكراتيك به آسانی مي‌توانند ماركسيست شوند چون می پندارند که مارکس همه ی معما های تاريخ و جامعه را حل کرده است و از آن مهمتر ماركسيسم ضد غربی وضد مدرنيته نيز هست؛ اما سكولار شدن انديشه ی جوانان اين نوع جوامع - اگر محال نباشد لااقل - بسيار دشوار است به همين دليل در ايران مارکسيست - لنينيست ها چون دشمن مدرنيته بودند نه تنها به شکل گيری جامعه مدنی کمکی نکردند بلکه در راه ايجاد آن از موانع عمده نيز شدند .! البته يکی از رهبران چپ ايران دکتر تقی ارانی بوده است و من متاسفانه فقط کتاب " او را خوانده ام وازآن هم خوشم آمده است . ارانی در آلمان فيزيک شيمی خوانده بود ودانش نسبتاً وسيعی داشت و اين کتابش به نظر من آموزنده است . شايد مهم ترين خصلت ارانی اين باشد که او بر خلاف ديگر روشنفکران ايراني، اعم از چپ و راست، از قماش روشنفکران جنگ سرد نبود . مثلاً احسان طبری نمونه‌ی بارز روشنفكران چپ ايرانی است كه افکارش در دوران جنگ سرد شکل گرفته بود و همه چيز را ربط می داد به توطئه های امپرياليست ها و به قول خودش مهم ترين تضاد را در جهان، تضاد ميان سوسياليسم با امپرياليسم می دانست و بر پايه ی چنين توهمی دست به انواع سفسطه ها می زد که باعث گمراهی بسياری کسان شد . تصور نمی کنم که در آثار طبری کوچک ترين اشاره ای به نظريات مارکس در باره ی استعمار شده باشد . بعضی از روشنفكران، احسان طبری را فيلسوف مي‌دانند اما احسان طبری از خود انديشه ای نداشت . او آشفته انديش بود . شايد هم طبری اپورتونيستی بودکه نان به نرخ روز می خورد . بعضی ها هم می گويند که او گوش به فرمان کرملين بود و همين سر سپردگی سبب می شد که او عقايد خود را طبق خواسته ی کرملين تغيير دهد به هر روی او در آن چه می گفت صداقت نداشت فقط منافع شوروی سابق مد نظرش بود . او يك روز پرچم انترناسيوناليسم پرولتاريايی را در دست ‌می گرفت و روز ديگر پرچم پان‌اسلاميسم را . يك روز ماترياليست بود و روز ديگر متدين . يك روز از نظريه‌ی ذهنيت ابتدايی لوي - برول تمجيد می کرد و روز ديگر از زيرساخت اقتصادی در ماركسيسم دفاع

روشنفكران ايرانی و مارکسيسم

چاپ شده در مجله آسمان بهمن ماه ۱۳۹۰

يدالله موقن



مطالعه آثار مارکسيستی در نيمه‌های قرن بيستم رايج بود . واقعيت اين است كه در جهان حدود چهل – پنجاه سال پيش هر كس كه مارکسيست لنينيست نبود روشنفكر محسوب نمي‌شد‌، به‌ويژه در ايران روشنفكر كسی بود كه مصدقی يا چپ يا هر دو باشد و تا بن دندان ضدغربی و سنت‌پرست ! اوج جنگ ويتنام بود . منشی آمريكاييِ برتراند راسل که کمونيست بود راسل پير را بر آن داشته بود تا دادگاه جنايات جنگی تشكيل دهد و دادستان اين دادگاه نيز، اگر درست به خاطر داشته باشم، ژان پل سارتر بود . انتشارات خوارزمی نيز آثار چپی و ضدغربی منتشر مي‌كرد . چه‌گوارا به بوليوی رفته بود تا در آنجا انقلاب كمونيستی به پا كند و در اين ميان نيز، گويا، سه كشاورز بيچاره‌ی بوليويايی را نيز به قتل رسانده بود و بعداً ژان پل سارتر در سوگ چه‌گوارا گفت كه او مي‌خواست انسان قرن بيست و يكم را بسازد ! .

اكنون سخن سارتر به نظر احمقانه مي‌رسد . مگر با كشتن چند روستايی بوليويايی انسان قرن بيست و يكم ساخته مي‌شود . خصوصيات اين انسان قرن بيستم و يكمی كه با كشتن افراد بي‌گناه و خونريزی پديد مي‌آيد آيا جز انسانی خشن و تبه‌كار چيز ديگری مي‌تواند باشد؟ چنان چه آثاری را بخوانيم که درباره‌ی كتاب " نوشته شده اند پی خواهيم برد كه ماركس و انگلس از عهده‌ی تبيين رابطه‌ی روساخت با زيرساخت برنيامده‌اند و از اين بدتر هر زمان ماركس خواسته كه نظريه‌اش را در اين خصوص به اثبات برساند ،برعكس، به رد و ابطال آن پرداخته است .

ذهن ماركس، ذهنی آكادميك و سيستماتيك نبود؛ ذهن او بيشتر اسطوره ای – شعری بود تا علمي . در كتاب » مي‌توان يك فرضيه و نقيضش را به فاصله چند صفحه از هم پيدا كرد . ماركس مي‌كوشد تا فرضيه‌ای را اثبات كند ولی از عهده آن برنمي‌آيد و آن را رها مي‌كند سپس در صدد اثبات نقيضش برمي‌آيد كه از عهده‌ی اين كار نيز برنمي‌آيد و آن را نيز رها مي‌كند . كاسيرر مي‌گويد كه فلسفه‌ی هگل تحركی به علوم انسانی داد اما در قلمرو فيزيك ادعاهايی كرد كه فلسفه‌ی نظری يا انگارشی را در چشم پژوهشگران علوم طبيعی بي‌اعتبار كرد و اصلاً پيدايش مكتب‌های نوكانتی بر اثر همين بي‌اعتبار شدن فلسفه‌ی طبيعت هگل بود . شعار بازگشت به كانت به همين دليل سر داده شد .

ژرژ سورل كه او را پس از ماركس بزرگ‌ترين نظريه‌پرداز سوسياليسم مي‌دانند، و از غرائب آن كه موسولينی رهبر فاشيست ايتاليا از پيروان او بوده است، معتقد بود كه هيچ چيز مانند كتاب ی ماركس شبيه فلسفه‌ی طبيعت هگل نيست . اگر ژرژ سورل درست بگويد وای به حال ماركسيسم . سورل ماركسيسم را اسطوره‌ی پرولتاريا می دانست نه علم . از نظر سورل اهميت اسطوره - و مارکسيسم در حُکم يک اسطوره - در نيروی ويرانگر آن است وقتی ذهن کسی مسحور يک اسطوره شد حاضر است که وضع موجود را نابود کند بی آن که بهشتی حاضر و آماده داشته باشد که جايگزين آن کند . و ما شاهد بوده ايم که اسطوره ی مارکسيسم در جهان و از جمله در کشور ما چه ويرانی عظيمی به بار آورده است . البته اين اسطوره ديگر رمقی ندارد . علاقه‌ی من به ماركسيسم اكنون بيشتر حول همين محور است يعنی مطالعه‌ی ساخت اسطوره‌ای انديشه‌ی به ظاهر علمی ماركس يا مطالعه ی ‌ ماركسِ شاعر . بعضي‌ها مدعي‌اند كه ماركس تصاوير شعری را به جای واقعيت گرفته است و پرولتاريا چيزی نيست جز تجسد طعنه (irony) مارکس بيشتر مسحور تصاوير اسطوره اي شعری می شد تا مجذوب تحليل های علمي .

هگل به دستاوردهای گاليله و نيوتن نه تنها ارج نمي‌نهاد بلكه فيزيك آنان را در مقايسه با فلسفه‌ی طبيعت خودش ناقص و نابسنده مي‌دانست . او با شناخت رياضيِ طبيعت مخالف بود و فيزيك ديالكتيكی و كيفی خود را مي‌گذاشت . ماركس نيز به ديالكتيك هگل اعتقاد داشت وآن را در مطالعه‌ی علم اقتصاد به كار گرفت و چون علم اقتصاد را مطابق با ديالكتيك هگل نيافت آن را مردود دانست . كروچه، فيلسوف ايتاليايي، نيز معتقد بود كه ماركس آن بخش‌هايی از فلسفه‌ی هگل را پذيرفته كه نقد فلسفی آنها را مردود اعلام كرده است . يعنی ماركس آن بخش از فلسفه‌ی هگل را پذيرفت كه از الهيات نشأت گرفته بود . مي‌بينيم كه برچسب ماترياليست، از هر نوعش، به ماركس نمي‌چسبد . ولی فراموش نكنيم كه انديشه‌ی ماركس يک دست نيست و كاملاً التقاطی است و از پوزيتيويسم نيز تأثير پذيرفته است؛ مثلاً تفسير اقتصادی تاريخ را می توان تفسيری پوزيتيويستی از تاريخ دانست؛و برچسب ماترياليسم را فقط مي‌توان به همين بخش‌ زد . مارکس می پنداشت که انسان از بدو تولد ذهنی صد در صد سکولار دارد از اين رو به دنبال منافع طبقاتی خود است . اما اين پيش –فرض نادرست است ذهن بشر به دشواری سکولار می شود . از ديگر سو مارکس مدعی بود که در جامعه ی کمونيستی تقسيم کار وجود نخواهد داشت . اين ادعا به اين معنا است که مارکس خواهان احيای انسان ابتدايی است می بينيم که اعتقادات مارکس ناهمساز و سراسر متناقض اند .

چند دهه پيش مرحوم اميرحسين آريان‌پور از يك كتاب درسی درجه سوم آمريكايی بخش‌هايی را ترجمه ی آزاد كرده بود و شعارهای كمونيستی را لابه‌لای چند صفحه از آن گنجانده بود . چپ‌های ايرانی به خاطر گنجاندن اين شعارها آريان‌پور را بنيان‌گذار جامعه‌شناسی علمی يعنی جامعه‌شناسی ماركسيستی در ايران مي‌دانستند . شناخت مارکسيست های ايرانی از غرب سه کلمه است : استعمار ، امپرياليسم ، سرمايه داري .

آيا واقعاً مارکس بنيانگذار جامعه شناسي " " .

گفتيم كه در ايران ماركس را بنيان‌گذار جامعه‌شناسی علمی مي‌دانند . اما لوكاچ و كورش مدعي‌اند كه جامعه‌شناسي، علمی بورژوايی است . بنابراين هدف ماركس ارائه علم بورژوايی ديگری در كنار جامعه‌شناسی نبوده است . هدف ماركس سرنگونی جامعه سرمايه‌داری بود نه بنيان‌گذاری علم جديدي، چون علم، اساساً بورژوايی است و نشانه‌ی ازخود بيگانگي . ماركسيسم، نظريه‌ی انقلاب است نه علم . ماركس منتقد علم اقتصاد بود نه بنيان‌گذار علم اقتصاد جديدي . زير عنوان كتاب " نيز بيانگر همين موضوع است : « نقد اقتصاد سياسي .» از غرائب آن كه در ترجمه‌ی فارسی ايرج اسكندری از كتاب " زير عنوان آن حذف شده است ! همه‌ی بحث‌ها بر سر همين زيرعنوان است اما مترجم فارسی كتاب آن را حذف كرده است . شتر ديدی نديدي ! تفسيری كه كارل پوپر در كتاب جامعه ی باز و دشمنان آن » از انديشه ماركس ارائه مي‌دهد متأثر از تفسير ماركسيست‌های پوزيتيويست‌ اتريشی است . در تفسير پوپر از ماركس سخنی از خود - بيگانگی ( و فتيشيسم پرستش كالاها ) به ميان نمي‌آيد . اما در كتاب تاريخ و آگاهی طبقاتي " اثر لوكاچ محور اصلی بحث از خود بيگانگی است . لوکاچ سكولار شدن انديشه در غرب را نوعی عينی شدن يا شيئی شدن مي‌بيند . اصلاً ماده را چيزی بيگانه با روح و نوعی وهم و پندار مي‌داند . لوكاچ پدر معنوی مكتب فرانكفورت است حتی اگر ماركس را اقتصاددان بگيريم نه شاعر و فيلسوف باز هم نظريه‌ی اقتصادی او در اقتصاد مارژيناليست‌ها ) نظريه‌ای كاذب شناخته مي‌شود . در مقاله‌ای كه تحت عنوان :" نقدی بر ماركسيسم " نوشته‌ام به بيان اين موضوع پرداخته‌ام و در اينجا فقط اشاره‌ای گذرا به آن مي‌كنم . اقتصاددانی به نام سرافا كتابی نوشت با عنوان : « توليد كالا ها به وسيله كالاها » ( ). ماركس مانند ديگر اقتصاددانان زمانش تحليل نرخ سود را كليد فهم كاركردهای اقتصاد سرمايه‌داری مي‌دانست و نرخ سود را نخستين تظاهر كار اضافی مي‌ديد كه ويژه‌ی نظام سرمايه‌داری است . ماركس مي‌كوشيد تا نرخ سود را به مقادير ارزش ارتباط دهد . اما نظريه سرافا نرخ سود و قيمت‌های توليد و تخصيص اجتماعی نيروی كار را بدون رجوع به مقادير ارزش تعيين مي‌كند . بعضی اقتصاددانان ماركسيست مانند موريس داب (Dobb) باران و سويزی نظريه سرافا را پذيرفته‌اند، و به نظر لوچوكولتی پذيرش نظريه سرافا به معنی از ميان بردن تمامی شالوده‌ی تحليل ماركس است . ولی با فروپاشی اتحاد جماهير شوروی و بلوك شرق، ماركسيسم در عمل نادرست از كار درآمد و شكست خورد . اما فروپاشی حکومت های کمونيستی در اروپای شرقی و شوروی پيشين، گويی ، هيچ تأثيری بر ذهن مارکسيست های ايرانی نگذاشته است ؛ يا هم جنان که لوي برول می گويد تجربه بر ذهنيت ابتدايی بی اثر است . انگلس در مقدمه ای که بر نوشته مارکس " مبارزه طبقاتی در فرانسه " نوشته است می گويد که او و مارکس تحولات جوامع سرمايه داری را به گونه ای که صورت گرفت پيش بينی نمی کردند؛مثلاً او و مارکس تشکيل احزاب سوسياليستی را پيش بينی نکرده بودند . حال هر چه ماركسيست‌ها مي‌خواهند بگويند ديگر آلترناتيوی به نام سوسياليسم ماركسيستی وجود ندارد . يکی از فيلسوفان انگليسی ده ها سال پيش کتابی نوشت با عنوان " توهم عصر " که منظورش مارکسيسم – لنينسم بود . البته اين توهم برای خيلی ها زايل شده است جز برای چپ های ايراني دستاورد مارکسيسم لنينيسم رامی توان چنين بر شمرد : کشتار های چند ميليونی ،بر پايی اردوگاه های کار اجباری ، در هم کوبيدن جامعه ی مدني، مغز شويی ،ترويج خرافات سياسی وساختن جهانی خيالی پر ازاوهام ذهني ! به راستی که اين دستاورد ها چه سترگ اند ! کمونيسم و فاشيسم دو جنبش قرون وسطايی و دينی در قرن بيستم بودند که می خواستند آن خلايی را پر کنند که بر اثر سکولاريسم بر خاسته از روشنگری ايجاد شده بود گرچه کمونيسم و فاشيسم در قرن بيستم ظهور کردند ولی ذهنيتی که موجب پيدايش و رشد آن ها شد ذهنيت اسطوره ای – دينی بود که متعلق به قرون گذشته می شد هدف هر دو جنبش محو فرديت بر خاسته از رنسانس و روشنگری بود و جايگزينی آن با يک هويت جمعی جديد . برای کمونيست ها اين هويت جمعی جديد پرولتاريا بود که بايد با کفار جديد يعنی بورژوازی و امپرياليسم بجنگد و برای نازی ها، که تحت تاثير مارکسيسم - لنينيسم بودند وحتی يکی از اعضای مکتب فرانکفورت تا آنجا پيش می رود که مدعی می شود که نازيسم شبه مارکسيسم بود، اين هويت جمعی جديد " نژاد برتر " " نژاد پرولتاريايي " بود که بايد با يهوديان وديگر دشمنان بجنگد چپ های ايرانی نيز هنوز که هنوز است می خواهند با ليبرال ها ونئوليبرال ها وامپرياليسم بجنگند و زمين را از لوث وجود آنها پاک و مطهر کنند ولی به نظر من بهترين خدمتی که بعضی از چپ های ايرانی می توانند به خود و به بشريت بکنند اين است که نخست با عقب ماندگی ذهنی خود بجنگند و خود را از توهمات ذهنی شان خلاص کنند .. اين عقب ماندگی ذهنی مصيبت بزرگی برای کشور ما بوده است .

اگر به بحث لوکاچ باز گرديم بايد بگويم که به نظر من بعضی از آثار لوكاچ خواندنی اند . مثلاً تئوری رمان او . لوكاچ پيش از ماركسيست - لنينيست شدن تحت تأثير ديلتای و ريكرت بود و آثار اوليه ی خود را تحت تاثير آنان نوشت . آلتوسر برخلاف لوكاچ در اوايل معتقد بود كه ماركس فقط در جوانی خويش تحت تاثير هگل بوده است و انديشه ماركس علمی است و ارتباطی با متافيزيک هگل ندارد . ولی بعداّ كه ناگزير شد ارتباط ميان ماركسيسم با متافيزيک هگل را بپذيرد، كم‌كم از بحران ماركسيسم و فقدان نظريه‌ای درباره‌ی بحران سرمايه‌داری و نيز فقدان نظريه‌ای درباره‌ی دولت در ماركسيسم سخن گفت . اظهار اين مطالب از سوی او که ايدئولوگ حزب کمونيست فرانسه بود مي‌بايست چشم خيلی از ماركسيست‌ها را بر فقر تئوريك ماركسيسم باز كرده باشد رمون آرون جامعه شناس فرانسوی مارکسيسم را افيون روشنفکرانی مانند سارتر و آلتوسر و ... می دانست . بطريق اولی مارکسيسم افيون روشنفکران ايرانی نيز هست . ترک اعتياد بسيار دشوار است مخصوصاً اگر اعتياد به افيونی به نام مارکسيسم باشد . آلتوسر قلم جدلی آتشين و ذهن تحليلی درخشانی داشت . طبق نظر آلتوسر مارکس نظريه ای در مورد بحران سرمايه داری ندارد بنابر اين بحران کنونی سرمايه داری تاييدی بر درستی نظريه ی مارکس نمی تواند باشد . زيرا در مارکسيسم واقعاً نظريه ای در باره بحران اقتصادی سرمايه داری وجود ندارد . - لنينيست ديگری كه از خواندن مقالات و كتاب ‌هايش بهره‌ی بسيار می توان برد لوچوكولتی فيلسوف ايتاليايی است . به نظرنگارنده هيچ كس بهتر از او ديالكتيك هگل را تشريح نكرده است و ارتباط آن با نظريه‌ی از خود بيگانگی و فتيشيسم و تعريف بحران اقتصاد سرمايه‌داری در آثار ماركس را نشان نداده است . از همين رو من مقاله‌ی ماركسيسم و ديالكتيك » او را سال‌ها پيش ترجمه كردم كه نخست در مجله‌ی نگاه نو و سپس در كتابم زبان، انديشه و فرهنگ " به چاپ رسيده است . مقاله‌های ماركس درباره‌ی نقش استعمار انگليس در هند با آنچه ماركسيست – لنينيست‌ها در مورد امپرياليسم و استعمار مي‌گويند در تقابل كامل است . در اين خصوص بيشتر نظر استالين و مائو غالب شده است تا نظر ماركس . ماركسيست‌ها و به ويژه مارکسيست های ايرانی از نوشته های مارکس در باره استعمار اطلاعی ندارند و احتمالاً می پندارند که نظر مارکس مانند نظر خودشان است ! ولی وقتی نظر مارکس را برايشان باز گو می کنيد نخست دچار سر گيجه می شوند سپس می گويند آن چه مارکس در اين باره گفته اباطيل است ! لنينيست ها مي‌گويندکه نظريه ی ماركس درباره‌ی استعمار كهنه و نادرست است ؛اما نظريه اش درباره‌ی سرمايه‌داری درست است ! ماركس معتقد بود كه جوامع شرقی نيروی درونی لازم برای تحول را فاقدند . كشورهای آسيايی از تعداد زيادی روستا تشكيل شده‌اند كه از لحاظ اقتصادی خود - بسنده يا خودكفا هستند . اين روستاها كه با دنيای خارج از خود مراوده‌ای ندارند پايه‌های متحجر استبداد شرقي‌اند . شرق، جهان جهل و خرافات است . برای اين‌كه اين دنيای متحجر تكانی بخورد بايد از بيرون نيرويی آن را به تحرك درآورد، چون اين جوامع نيروی درونی لازم برای تغيير را فاقدند اين تحرك بايد از طريق استعمار وارد شود . شايد اين جمله ماركس برای ماركسيست‌ها شوك‌آور باشد كه انگليس ابزار كور تاريخ برای ايجاد انقلاب اجتماعی در آسيا بوده است .

مارکسيسم تبلور عقايد رومانتيک ها .

ولی از سوی ديگر مي‌بينيم كه پيروان ماركس تا بن دندان به قرون وسطا و تصورات قرون وسطايی زنجير شده‌اند . يكی از پيروان لوكاچ و بنيان‌گذاران مكتب مجارستانی سوسياليسم با چهره‌ی انساني » خانم آگنس هلر است كه كتابی نوشته با عنوان : « انسان رنسانسي ». انتظار مي‌رود كه يك نويسنده‌ی زن ماركسيست از دوره‌ی رنسانس تجليل كند و به ويژه به شكل‌گيری فرديت و رهايی فرد از خرافات و تاريك‌انديشی ارج بسيار نهد . اما اين انتظار بيهوده است . خانم هلر بيرون آمدن از قرون وسطا را هبوط از بهشت مي‌داند . در اينجا سرشت ارتجاعی ماركسيسم و پيوند ارگانيكش با متافيزيك و قرون وسطا بيش از پيش آشكار مي‌شود . در اينجا ماركسيسم نه‌تنها خود را مترقی و پيشرو نشان نمي‌دهد بلكه خود را تا مغز استخوان واپس‌نگر و عقب‌مانده مي‌نمايد . خانم هلر شكل‌گيری فرد مستقل از رسته و صنف و شغل و مذهب را نشانه‌ی پيدايش از خود - " . ماركسيسم فرد را نه به منزله‌ی فرد بلكه فقط به منزله‌ی عضوی از بورژوازی يا عضوی از پرولتاريا مي‌بيند يا آرزو دارد كه ببيند . وجود فرد مستقل از طبقه‌اش بي‌معناست ! اين يعنی باز گشت به تصورات قرون وسطايی از انسان . از اين رو از ديدگاه مارکسيسم آگاهی فقط مي‌تواند آگاهی طبقاتی باشد نه فردی و شخصي . خانم هلر روند سكولار شدن انديشه را نيز محكوم مي‌كند . او مانند استادش لوكاچ سكولار شدن انديشه را نوعی شيئی شدن يا عينی شدن انديشه مي‌داند و آن را پديده‌ي " از خود " و شئی شدگي " قبل از خانم هلر، هورکهايمر وآدورنو نيز در اثر مشترکشان ديالکتيک روشنگري هر ناسزايی را که درچنته داشتند نثار روشنگری کردند مارکس تحت تاثير رومانتيک ها بودو آنان دشمن سوگند خورده ی روشنگری يا مدرنيته بودند آنان از سنت و قرون وسطا دفاع می کردند مارکس نيز رومانتيکی ضد روشنگری وضد مدرنيته بود . روشنفکران ما هم به تبعيت از مارکس از ديدگاه جدلیِ رومانتيسيسم با جهان مدرن بر خورد می کنند و همين موضوع سبب شده است که مدرنيته را نشناسند و کورکورانه با آن دشمنی بورزند و متحد ارتجاع شوند ! از اين رو جوانان جوامع تئوكراتيك به آسانی مي‌توانند ماركسيست شوند چون می پندارند که مارکس همه ی معما های تاريخ و جامعه را حل کرده است و از آن مهمتر ماركسيسم ضد غربی وضد مدرنيته نيز هست؛ اما سكولار شدن انديشه ی جوانان اين نوع جوامع - اگر محال نباشد لااقل - بسيار دشوار است به همين دليل در ايران مارکسيست - لنينيست ها چون دشمن مدرنيته بودند نه تنها به شکل گيری جامعه مدنی کمکی نکردند بلکه در راه ايجاد آن از موانع عمده نيز شدند .! البته يکی از رهبران چپ ايران دکتر تقی ارانی بوده است و من متاسفانه فقط کتاب " او را خوانده ام وازآن هم خوشم آمده است . ارانی در آلمان فيزيک شيمی خوانده بود ودانش نسبتاً وسيعی داشت و اين کتابش به نظر من آموزنده است . شايد مهم ترين خصلت ارانی اين باشد که او بر خلاف ديگر روشنفکران ايراني، اعم از چپ و راست، از قماش روشنفکران جنگ سرد نبود . مثلاً احسان طبری نمونه‌ی بارز روشنفكران چپ ايرانی است كه افکارش در دوران جنگ سرد شکل گرفته بود و همه چيز را ربط می داد به توطئه های امپرياليست ها و به قول خودش مهم ترين تضاد را در جهان، تضاد ميان سوسياليسم با امپرياليسم می دانست و بر پايه ی چنين توهمی دست به انواع سفسطه ها می زد که باعث گمراهی بسياری کسان شد . تصور نمی کنم که در آثار طبری کوچک ترين اشاره ای به نظريات مارکس در باره ی استعمار شده باشد . بعضی از روشنفكران، احسان طبری را فيلسوف مي‌دانند اما احسان طبری از خود انديشه ای نداشت . او آشفته انديش بود . شايد هم طبری اپورتونيستی بودکه نان به نرخ روز می خورد . بعضی ها هم می گويند که او گوش به فرمان کرملين بود و همين سر سپردگی سبب می شد که او عقايد خود را طبق خواسته ی کرملين تغيير دهد به هر روی او در آن چه می گفت صداقت نداشت فقط منافع شوروی سابق مد نظرش بود . او يك روز پرچم انترناسيوناليسم پرولتاريايی را در دست ‌می گرفت و روز ديگر پرچم پان‌اسلاميسم را . يك روز ماترياليست بود و روز ديگر متدين . يك روز از نظريه‌ی ذهنيت ابتدايی لوي - برول تمجيد می کرد و روز ديگر از زيرساخت اقتصادی در ماركسيسم دفاع