تئوری

گفتگوي محمد رضا ارشاد با يدالله موقنYadollah Muaqqen

*آقاي موقن- تا آنجايي كه من مي‏دانم- علاقۀ شما بيشتر به فيزيك و فلسفه بوده است؛ ولي به نظر مي‏رسد كه براي رسيدن به ساحت علمي‏و فلسفي، بحث و بررسي شناخت بينش اسطوره‏اي را مد نظر قرار داده‏ايد به طوري كه كتابها و مقاله‏هايي در‏اين زمينه ترجمه و نگاشته‏ايد. نخست بفرماييد كه چرا براي ورود به بحث علم و فلسفه، بويژه در‏ايران، به بحث اسطوره پرداخته ‏ايد و‏آیاا اصولاً شناخت بينش اسطوره‏اي براي ما ضروري است؟

- بنده معتقدم كه ظهور دانشمنداني مانند گاليله،كپلر، دكارت و نيوتن و رياضي شدن شناخت طبيعت يعني غلبۀ ‏اين انديشه كه زبان طبيعت، زبان رياضي است و براي شناخت طبيعت ناگزير از به كارگيري رياضيات هستيم، اعلام پايان متافيزيك بود. در قرن بيستم با پيدايش نظريه ‏هاي نسبيت خاص و عام‏اينشتين و مكانيك كوآنتوم، فرآيند رياضي شدن طبيعت، سرعت بيشتري گرفت و فيزيك نظري يا فيزيك رياضي استحكام بيشتري يافت و با استعدادترين ذهن ها مجذوب تحقيق و تفحص در فيزيك شدند. پيشرفت علوم طبيعي از فيزيك گرفته تا مهندسی ژنتيك نشان داده‏اند كه ادعاهاي متافيزيك پوچ و باطل‏اند؛ و از دست فلسفه براي شناخت جهان به تنهايي كاري ساخته نيست. اكنون هر علمي‏روش پژوهش خودش را خود معين مي‏كند و براي راهنمايي و ارائه طريق نيازي به فلسفه ندارد. تنها كاري كه از دست فلسفه بر مي‏آيد‏اين است كه از دستاوردهاي علمي‏يك جمع‏بندي ارائه دهد و مفاهيم علمي‏را نيز تحليل كند. اگر ما خواستار شناخت طبيعت هستيم بايد يكي از رشته‏هاي علوم طبيعي را تحصيل كنيم و چنانچه خواهان شناخت اجتماع هستيم در يكي از رشته‏هاي علوم اجتماعي به تحصيل بپردازيم.از‏اين رو خود من نخست فيزيك تحصيل كردم تا در خصوص مكانيك كوانتوم و نسبيت اطلاعات فني به دست آورم، سپس به تحصيل در رشتۀ تاريخ و فلسفۀ علم پرداختم. علاقۀ من به كاسيرر نيز بيشتر به خاطر آن است كه به فيزيك و ديگر رشته‏هاي علوم طبيعي ارج بسيار مي‏نهاده و علم نفروخته است تا عرفان بخرد. بنده شخصاً ترجيح مي‏دهم كه به جاي آثار بعضي فيلسوفان مانند هايدگر، فوكو و ژاك دريدا،كتابهاي‏اينشتاين و نيوتن و داروين را در علوم طبيعي و كتابهاي ماكس وبر، لوي برول و دوركم را در علوم انساني و اجتماعي بخوانم. زمان لفّاظي و بحثهاي بي سر و ته گذشته است. به قول دكارت«بايد با مفاهيم واضح و متمايز" انديشید نه با مفاهيم مبهم و نامتمايز. اما روشنفكران ما ترجيح مي‏دهند كه به متفكراني سر بسپرند كه حرفهاي مبهم وبي سر و ته مي‏زنند.

اما در پاسخ به‏اين پرسش كه چرا بينش اسطوره‏اي را مد نظر داشته‏ام بايد بگويم كه به نظر من شيوۀ تفكر اسطوره‏اي شيوۀ تفكر غالب برجوامع غير غربي از جمله جامعۀ خود ما است. از‏اين رو شناخت تفكر اسطوره‏اي، به واقع، شناخت شيوۀ تفكر خود ماست؛ و خودشناسي مقدم بر شناخت ديگران است. من علّت عقب ماندگي كشورهاي غير غربي را در سطۀ تفكر اسطوره‏اي بر آنها مي‏دانم. تا آنجا كه اطلاع دارم كسي پيش از بنده علت عقب ماندگي جامعۀ ما را در ساختار تفكر اسطوره‏اي حاكم بر آن ندانسته است. وقتي كه علت عقب ماندگي رادر ساختار تفكرمان دانستيم، پرخاشگري نسبت به بيگانگان جايش را به نقد تفكر و فرهنگمان مي‏دهد يعني ما نيز همان كاري را آغاز مي‏كنيم كه متفكران غربي چندين قرن است انجام مي‏دهند. علت توجه من به شيوۀ تفكر اسطوره‏اي به همين موضوع باز مي‏گردد.

*تاآنجا كه به بحث ما مربوط مي‏شود، تاثير كاسيرر بر انديشه‏هاي شما بيشتر بوده است. اگر موافق باشيد، جهت فراهم ساختن پشتوانه‏اي نظري براي گفتگويمان كمي‏برآراي كاسيرر در باب فرهنگ واسطوره درنگ كنيم و آن گاه به ساير بحثهاي مربوطه بپردازيم.  شما در مقدمۀ ترجمۀ خودتان از جلد دوم فلسفه صورتهاي سمبليك: انديشۀ اسطوره‏اي (تهران، انتشارات هرمس، 1378). نوشته‏ايد كه«ارنست كاسيرر فيلسوف فرهنگ است». فلسفۀ فرهنگ چيست و نوع نگرش آن به مقولۀ فرهنگ بر چه مبنايي استوار است؟

- فلسفۀ فرهنگ مانند فلسفۀ تاريخ در قرن هجدهم پا به عرصۀ وجود گذاشت و متفكراني مانند ويكو، هردر، ولتر و روسو از بنيانگذاران آن هستند. در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم،فيلسوفان نوكانتي فلسفۀ فرهنگ خودشان را پروردند. از نظر كانت مفهوم فرهنگ در فلسفۀ تاريخ جاي داشت. به‏اين معني كه كانت تاريخ را داراي غايت وهدف مي‏دانست.او بر‏اين عقيده بود كه حتي اگر افرادي كه تاريخ را مي‏سازند، هيچگونه طرح ونقشه‏اي در سر نداشته باشند، باز هم تاريخ هدف دارد.‏اين هدف در‏ايده‏آل اخلاق است و‏ايده‏آل اخلاقي مقوله‏اي متعلق به فرهنگ است. بنابراين فرهنگ صرفاً به معناي پرورش تواناييها و استعدادهاي بشري است.مفوم فرهنگ مانند مفهوم تاريخ تا جايي كه به اخلاق ارتباط مي‏يافت براي كانت مهم بود. اما نوكانتي‏ها باز هم پيشتر رفتند و سرانجام فلسفۀ فرهنگ را در بر گيرندۀ تمامي‏فلسفه دانستند.

در مكتب ماربورگ فرهنگ به مثابۀ «كوشش مشترك نوع بشر» دانسته مي‏شد؛ اما‏اين كوشش را اساساً امري مربوط به شناخت مي‏دانستند؛ از‏اين رو توجه‏شان به علم و كاري كه علم مي‏كند متمركز بود.اما در مكتب نوكانتي بادن فلسفۀ فرهنگ با فلسفۀ تاريخ مترادف بود. ويندلباند ادعا مي‏كرد كه فلسفۀ انتقادي كانت اساساً فلسفۀ فرهنگ است؛ زيرا فرهنگ عبارت است از:«تماميت آنچه آگاهي انسان، بر پايۀ سرشت عقلاني خود، از امر ارائه شده مي‏سازد».

ويندلباند اعلام مي‏كندكه «تاريخ، ارغنون فلسفه است» برداشت كاسيرر از فلسفۀ فرهنگ به نظر ويندلباند بسيار نزديكتر است تا به نظريۀ مكتب ماربورگ كه اساساً بر مباحث شناخت تاكيد مي‏ورزيد. كاسيرر فلسفۀ فرهنگ را به منزلۀ فلسفۀ تاريخ عرضه مي‏كند. كاسيرر مدعي است كه فرهنگ اساساً چيزي تئوريك يا پيكره‏اي از دانش نيست، بلكه «سيستم اعمال» يا«سيستم فعاليتهاي بشر» است. فرهنگ عبارت از مجموعۀ آن فعاليتهايي است كه تاريخ را به وجود مي‏آورد.

اما پرسش اساسي كه فلسفۀ فرهنگ مطرح مي ‏كند‏اين است كه هدف فعاليت بشر چيست؟ پاسخ كاسیرر به برداشت او از معنا و از سمبل متكي است وهمين برداشت، فلسفۀ او را مي‏آفريند. نخستين مفهوم در فلسفۀ فرهنگ كاسيرر معناست ونه«آگاهي به طور عام»، كاسيرر مي‏كوشد تا اساس فرهنگ را با طرح‏اين پرسش بفهمد كه فرمهاي سمبلك كدام‏اند؟ پاسخ او‏اين است كه «اسطوره، زبان و فعاليت تكنيكي اوليۀ بشر‏اين فرمها را تشكيل مي‏دهند.» شكلهاي سمبليك مهم ديگري نيز وجود دارند مانند هنر، علم وتاريخ؛ اما‏اين شكلها، به معناي واقعي شكلهاي«بدوي» و آغازين فرهنگ نيستند بلكه از‏آن شكلهاي اساسي‏تر سر بر كشيده‏اند.‏اين موضوع در خصوص خود فلسفه نيز صادق است. فلسفه،تحول متاخرتري در تاريخ فرهنگ است. كاسيرر مانند هگل از‏اين موضوع آگاه است و بويژه از جا و مكان خود در تاريخ فلسفه غرب آگاهي دارد. براي كاسیرر فلسفۀ فرهنگ واسطه‏اي است براي تفكر و تامل دربارۀ فلسفه. از‏اين لحاظ فلسفۀ فرهنگ براي كاسيرر همان نقشي را‏ايفامي‏كرد كه پديدار شناسي روح براي هگل. يعني فلسفۀ فرهنگ،كاسيرر را قادر مي‏سازد كه گزارشي از منشا فلسفه و سرانجام از منشا فلسفۀ صورتهاي سمبليك ارائه دهد.‏اين منشا از نظر كاسيرر، زبا ن است. كاسيرر در قلمرو فلسفۀ زبان، پژوهشگري پيشگام بود. او تاكيد مي‏كرد كه آگاهي فلسفي فقط در زبان و از طريق زبان سر بر مي‏كشد، بدين معنا كه بدون زبان، اسطوره و فرهنگ و فلسفه‏اي وجود نمي‏داشت از‏اين رو،او بويژه‏اين موضوع را مهم تلقي مي‏كند كه فلسفۀ فرهنگ بايد با فلسفۀ زبان آغاز شود.

*شما گفتيد كه از ديدگاه مكتب نوكانتي- بادن فلسفۀ فرهنگ عبارت بود از فلسفۀ تاريخ. فلسفۀ تاريخ چيست؟

- اصطلاح فلسفۀ تاريخ رانخستين بار ولتر در كتاب خود" رساله‏اي درباره آداب و رسوم ملل" به كار برد. در پايان قرن هفدهم و آغاز قرن هجدهم و به دنبال انقلاب كوپرنيك كه زمين راديگر مركز جهان ندانست، بحران ديگري در آگاهي انسان اروپايي رخ داد.‏اين بحران بر اثر تاريخ‏نويسي لائيك به وجود آمد. به‏اين معني كه ولتر به جاي آنكه تاريخ را طبق روايتي كه«سفر پيدایش» در تورات از پيدايش جهان و انسان وشجرۀ ‏نامه‏اي كه از نژادهاي بشر ارائه مي دهد، بنويسد كتاب خود را با چين آغاز كرد.‏اين روش لائيك در تاريخ نويسي را، ولتر فلسفۀ تاريخ ناميد. از آن به بعد به جاي آنكه تاريخ با هبوط آدم و حوا و سپس طوفان نوح آغاز شود، با تاريخ ملل باستاني خاور مانند چين وهند شروع مي‏گردد و مفهوم ترقي نوع بشر و پيشرفت او را به سوي تمدن، بر سير تاريخ حاكم مي‏داند. روش تاريخ‏نويسي ولتر گسست كامل با سنت تاريخ‏نويسي ديني و كلامي‏است. مثلاً بوسوئه در اثر خود "گفتاري درباره تاريخ جهان" مبناي كار خود را سنت ديني و كلامي‏ قرار مي‏دهد. به نظر بوسوئه اعتبار همۀ رويدادهاي تاريخي بر مرجعيت كليسا استوار است. امامرجعيت كليسا بر سنت تكيه دارد. بدين ترتيب در تاريخ‏نويسي به شيوۀ ديني، سنت شالودۀ تمامي‏ يقين تاريخي مي‏شود. اما فقط بر پايۀ اسناد و مدارك تاريخي مي‏توان محتواي سنت و اعتبار آن را اثبات كرد. چيزي را كه بايد اثبات نمود نمي‏توان دليل درستي چيز ديگري قرار داد. بنابراين روش تاريخ‏نويسي از نوع بوسوئه بر دور و تسلسل باطل متكي است. روش تاريخ‏نويسي ولتر، شيوۀ تاريخ ‏نويسي بوسوئه را منسوخ كرد. براي نمونه مي‏توان "تاريخ تمدن " تاليف ويل دورانت را مثال زد كه به پيروي ازولتر نوشته شده است نه بوسوئه. ولتر مي‏خواهد«روح زمان» و «روح ملتها» را دريابد. چيزي كه مورد توجه اوست سير رويدادها نيست بلكه پيشرفت فرهنگ و ارتباط دروني عناصر گوناگون آن با يكديگر است. اما پيشرفت نوع بشر فقط هنگامي ‏درك مي‏شودكه تحول دين، هنر، علم وفلسفه را مد نظر گيريم. ولتر پرچمدار انديشۀ ترقي است. او از مطالعه تاريخ مي‏خواهد وضع جامعه،شكل زندگي خانوادگي و وضع هنرها و كارهاي دستي را در دوره‏هاي مختلف بداند و پيشرفت آنها را دريابد. ولي از ديدگاه ديني بوسوئه، حقايق مسيحي و بويژه حقيقت جزميات مذهب كاتوليك، سرمدي و ابدي‏اند.اين حقايق با گذشت زمان تغيير نمي‏كنند و اگر كسي مدعي شد كه حقايق ديني به زمان ومكان وابسته‏اند و با تغيير زمان و مكان آنها نيز تغيير مي‏كنند، ملحد است و مستوجب عقوبت. مي‏بينيم كه اصطلاح فلسفۀ تاريخ كه ولتر در تقابل با ديدگاه بوسوئه به كار مي‏برد چه بار متحولي داشته است. ولتر وظيفۀ مورخ را بررسي تحول دين،هنر، علم و اخلاق مي داند. يعني در نظر ولتر، مورخ بايد در پي كشف تغيير و تحول باشد. البته هگل و ماركس نيز برداشت خاص خودشان را از فلسفۀ تاريخ دارند. به نظر هگل، تاريخ از طرح از پيش دانسته‏اي پيروي مي‏كند. ماركس نيز براي تاريخ حركت ديالكتيكي قائل است وهر دوي آنها مي‏گويند كه در زمان آنها تاريخ به فرجام خودش رسيده است.

* اشاره كرديد كه بدون زبان، فرهنگي وجود نمي‏داشت و تاكيد كرديد كه فلسفۀ فرهنگ بايد با فلسفۀ زبان آغاز شود؛ و منشا فلسفه صورتهاي سمبليك را نيز زبان دانستيد و مقدماتي ترين و اساسي‏ترين فرمهاي سمبليك را زبان، اسطوره و تكنيك اوليه بشر بر شمرديد نه علم،هنر و فلسفه. بنابراين ميان زبان و اسطوره چه نسبتي برقرار است؟

-كاسيرر مانند ويكو و هر در معتقد است كه زبان اوليۀ بشر بيشتر به صورت حالت نمايي وشعر گونه بوده است نه به شكل زبان معمولي كه حس مشترك براي گفتگو دربارۀ اشياء به كار مي‏برد. زبان معمولي بر اثرتامل عقلاني از زبان اوليه تحول يافته است. اما هرچه به عقبتر مي‏رويم جنبۀ شعري زبان بر جنبۀ نثري آن مي‏چربد و آميختگي زبان با تفكر جادويي- اسطوره‏اي نمايانتر مي‏شود.

زبان در آغاز سخنگويي بشر، بيشتر نيرويي جادويي شناخته مي‏شده است. در انديشۀ اسطوره‏اي، خدايان سخنگويي را به انسان آموخته‏اند تا او از طريق آن با خدايان سخن گويد ونیز بر نيروهاي طبيعي فرمان براند. مثلاً جادوگر مي‏خواهد با كمك نيروي جادويي كلمات با حوادث مقابله كند؛ از‏اين رو جادوگر ورد مي‏خواند. انسانهاي ابتدايي براي دور راندن طوفان فرياد مي‏كشند يا به هنگام خورشيد گرفتگي يا ماه گرفتگي نعره بر مي‏آورند يا ورد مي‏خوانند تا نيروي جادويي واژه‏ها اهريمن را كه مي‏خواهد خورشيد يا ماه را ببلعد، دور برانند. مصريان باستان اعتقاد داشتند كه سخن خدا، جهان را آفریده است و نخستين خدا اعتقاد داشته كه بر اثر نيروي نامش پابه عرصه وجود گذاشته است.

«در آغاز نام بودكه همۀ هستي و از جمله خود خدارا خلق كرد.هر كس كه نام يك خدا يا يك شيطان را بداند قدرت نامحدودي بر صاحب آن نام دارد. قدرت هر خدايي در نام اوست.» در يك افسانۀ مشهور مصري آمده است كه‏ايسیس، ساحرۀ چيره دست، ماري مي‏آفريند تا خورشيد- خدا، را بگزد. ساحره به خورشيد- خدا مي‏گويد كه«نامت را به من بگو تا از درد نيش زهرآگين مار رهايي يابي.» خورشيد- خدا مي‏گويد:«اين منم با نامهاي بسيار وشكلهاي گوناگون، پدر و مادرم نام مرا به من گفتند و از بدو تولد‏اين نام در تنم نهفته مانده است تا مبادا جادوگري با پي بردن به آن بر من قدرت جادويي به دست آورد.»ساحره به خورشید- خدا مي‏گويد:«نامت را به من بگو‏اي پدر خدايان تا زهر از تن تو خارج شود؛ زيرا هر كه نامش بر سر زبانها باشد، زنده است.» خورشيد- خدا براي آنكه از درد رهايي يابد ناچار مي‏شودكه نامش را فاش كند. خورشدي- خدا به ساحره مي‏گويد:«نام من از تنم بيرون مي‏آيد و به تن توفرو مي‏رود. تو مي‏بايد نام مرا پنهان بداري ولي مي‏تواني آن را به پسرت هوروس بياموزي تا آن را به منزلۀ باطل السحري موثر براي بي اثر كردن هر گونه زهري به كار برد.» در‏اين افسانۀ اسطوره‏اي علاوه بر‏اينكه به نيروي جادويي نام خدا واقف مي‏شويم پي مي‏بريم كه نام، جسميت دارد؛ زيرا خورشيد- خدا مي‏گويد:«نامم از تنم بيرون مي‏آيد و به تن تو فرو مي‏رود».

اين موضوع كه قدرت هر خدايي در نامش است در مورد نام اشخاص نيز صادق است. اگر كسي نام دشمن را بداند بر او پيروز مي‏شود. از همين روست كه اشكبوس كشاني به هنگام نبرد با رستم از او مي‏پرسد:

بدو گفت خندان كه نام تو چيست تن بي سرت را كه خواهد گريست

تهمتن چنين داد پاسخ كه نام چه پرسي كزين پس نبيني توكام

مرا مادرم نام مرگ تو كرد زمانه مرا پتك ترك تو كرد

مي‏بينيم كه رستم بيم دارد كه نام خود را به اشكبوس كشاني باز گويد وحتي نام خود را«مرگ تو» اعلام مي‏كند تا به‏اين وسيله بر حريف پيروز شود.

* آيا ميان تفكر اسطوره‏اي وتفكر تاريخي تقابل وجود دارد؟

- آگاهي اسطوره‏اي به رغم اهميتي كه زمان در شكل‏گيري آن دارد اساساً آگاهي بي‏زمان است. آگاهي تاريخي هر رويدادي را در زمان ومكان خودش قرار مي‏دهد و آن را در چارچوب زماني و مكاني‏اش بررسي مي‏كند. مثلاً فلان رسم يا بهمان مجازات در شرايط مكاني و زماني خاصي اجرا مي‏شده است. بنابراين اگر شرايط مكان و زمان تغيير كردند ديگر آن رسم يا آن مجازات قابل اجرا نيست. يعني امور نسبي‏اند و وابسته به زمان و مكان‏اند. هر حقيقتي فقط در زمان و مكان خودش اعتبار دارد و فرازماني و فرامكاني نيست. اما در آگاهي اسطوره‏اي حقايق مقدس‏اند و از‏اين رو مطلق وجاودانه‏اند. اسطوره براي توجيه امور و تقديس آنها، به گذشتۀ اسطوره‏اي ارجاع مي‏كند. مثلاً اگر بپرسند چرا چنين احكامي‏بايد اجرا شوند؟ پاسخ اسطوره‏‏اين است كه‏اين احكام در گذشتۀ مقدس و جاودان اجرا مي‏شده اند. پس بايد تا ابد اجرا شوند. گذشتۀ اسطوره‏اي، ديروز مقدس و جاويداني است كه بايد تا ابد تداوم يابد.

آگاهي اسطوره‏اي براي مشروعيت بخشيدن به هر رسم و قانوني بايد براي آن رسم و آن قانون منشا اسطوره‏اي بيابد.‏اين منشا اسطوره‏اي را در گذشتۀ اسطوره‏اي، مثلاً در زمان يكي از منجيان يا قهرمانان فرهنگي قرار مي‏دهد. آنچه زمان اسطوره‏اي را از زمان تاريخي متمايز مي‏كند،‏اين است كه براي زمان اسطوره‏اي گذشتۀ مطلقی وجود دارد كه نه نيازي به تبيين دارد ونه پذيراي تبيين بيشتري است. تاريخ، بر خلاف اسطوره، هستي را به رشتۀ بي‏انتهايي از شدن يا تغيير تجزيه مي‏كندكه در آن هيچ لحظه‏اي از زمان به عنوان تبيين كنندۀ همۀ امور برگزيده نمي‏شود؛ بلكه هر لحظه، لحظۀ پيش از خود را نشان مي‏دهد واين سير به گذشته ادامه مي‏يابد. اما زمان در اسطوره به شكل نسبت محض نيست كه در آن، گذشته وحال و‏آينده جاي يكديگر را بگيرند؛ يعني زمان حال، گذشته شود و‏آينده، زمان حال گردد.

در انديشۀ اسطوره‏اي سد و مانع عبور ناپذيري زمان حال تجربي را از منشاء اسطوره‏اي جدا مي‏كند. اما از لحاظی، تاريخ، هنر و روزنامه‏نگاري و خبر رساني در قلمرو اسطوره قرار مي‏گيرند و در آن قلمرو باقي مي‏مانند. اسطوره زنداني محسوسات است. مخصوصاً هر رويدادي را منفرد مي‏بيند. رويدادي كه فقط در «اينجا»و «اكنون» وجود دارد. هنر نيز هدفش حسي كردن واقعيت است؛ يعني محسوس كردن واقعيت؛ پس از‏اين لحاظ در قلمرو اسطوره‏ است. خبر رساني و روزنامه‏نگاري نيز چون در محسوسات و ظواهر امور محبوس مي‏مانند و همه چيز را بايد در «اينجا» و در«اكنون» نشان دهند و به كنه حوادث نمي‏پردازند در قلمرو اسطوره باقي مي‏مانند. و تاريخ نيز اگر صرفاً شخصيت ها را تاريخ ساز بداند و از آنان اسطوره‏سازي كند در قلمرو اسطوره باقي مانده است. عليت در اسطوره، شخص است. اگر تاريخ نيز علت وقايع تاريخي را اشخاص بداند ونه شرايط زماني و مكاني، در قلمرو اسطوره قرار گرفته است.

*اگر اسطوره، فرم سمبليك اساسي‏تري است تا هنر وفلسفه و علم و تاريخ، پس،اسطوره چه جايگاهي در فرهنگ انساني دارد؟ اسطوره چگونه آغازگاه فرهنگ است و كاسيرر اسطوره را چگونه تعريف مي‏كند؟

-مي‏گويندكه فلسفه مادر علوم است؛ اما فلسفه خود از اسطوره سر بر كشيده است. پس بهتر است گفته شودكه اسطوره مادر فلسفه و علم است. هيچ رشته‏اي از دانش بشري را نمي‏توان سراغ گرفت كه در آغاز پيدايش خود با اسطوره ممزوج نبوده باشد. شيمي‏از كيمياگري پديد آمد. نجوم و ستاره‏شناسي از طالع‏بيني ناشي شد. آفرينش هاي هنري مانند مجسمه ‏سازي، نقاشي، شعر و نمايشنامه، اخلاق، قانون، زبان و تكنيك همه از دل اسطوره بيرون آمده‏اند.

مسئله منشا زبان از مسئله منشا اسطوره جدا ناشدني است. هيچ يك از‏اين دو را نمي‏توان بدون ديگري مطرح كرد. همين طور مسئله پيدايش هنر،خط ، حقوق و علم،ما را به مرحله‏اي راهبري مي‏كنند كه در آنجا همه آنها با آگاهي اسطوره‏اي وحدتي بي‏واسطه داشته‏اند و از آگاهي اسطوره‏اي متمايز و منفك نبوده‏اند. مفاهيم اساسي شناخت(مانند فضا، زمان، عدد)، مفهوم قانون و مفاهيم اجتماعي(مثلاً مفهوم مالكيت) يامفاهيم گوناگون علم اقتصاد،هنر و تكنولوژي خود را به تدريج و به كندي از‏اين آگاهي اسطوره‏اي منفك كرده و رها ساخته‏اند. بعضي معتقدند كه اساطير را مثلاً شاعران ساخته‏اند؛ يعني اسطوره را چيزي كاملاً تصنعي و ابداع شده مي‏دانند.اما كاسيرر به ما مي‏گويد:«آنچه در مطالعۀ اسطوره مهم است محتواي آن نيست بلكه معنايي است كه اسطوره براي آگاهي انسان دارد وقدرتي است كه بر آگاهي انسان اعمال مي‏كند. وقتي كه قدرت اسطوره را مطمح نظر قرار دهيم ديگر ادعاي تصنعي بودن آن باطل مي‏شود

چنانچه نظري به تاريخ اديان بيفكنيم، نه ضرورتاً اديان توحيدي،به نيروي اسطوره واقف مي‏شويم.‏اين نيرو امپراتوريهاي زيادي را مضمحل كرده و امپراتوريهاي بسياري را بر پا داشته است. مسئله‏اي كه بايد مورد توجه قرار داد محتواي اسطوره نيست بلكه شدتي است كه با آن، اسطوره تجربه مي‏شود و به آن اعتقاد مي‏يابند؛ مثلاً عصبيتي را در نظر بگيريد كه اسطوره در پيروانش‏ ايجاد مي‏كند.‏اين عصبيت تاج و تختها را سرنگون و جوامع را زير و زبر مي‏كند. در قرن بيستم فاشيسم و كمونيسم و تاحدودي ناسيوناليسم نيز همين نقش را‏ايفا كرده‏اند. از‏اين رو‏اين ‏ايدئولوژي‏ها را جنبش‏هاي شبه ديني می د‏انندو به همين خاطر نيز آنها را اسطوره‏هاي سياسي می نامند.

شلينگ معتقد بود كه اسطوره را افراد يا شاعران نيافريده‏اند بلكه اسطوره از آگاهي انسان سر بر مي‏كشد. از نظر شلينگ اسطوره داراي حقيقت فلسفي است؛ زيرا در اسطوره نه فقط ارتباطي فكري بلكه ارتباطي واقعي ميان آگاهي انسان با خدا وجود دارد. از ديدگاه متقابل يعني تكوين انسان،كه فوئرباخ و جانشينانش هوادار آن هستند، وحدت تجربي طبيعت انسان را بايد نقطۀ شروع يا عامل عّلی اصلي، در فراگرد شكل‏گيري اسطوره دانست. به نظر فوئر باخ و پيروانش همين وحدت تجربي طبيعت انسان، توضيح مي‏دهد كه چرا تحت شرايط بسيار متفاوت و در مكانهاي مختلف و در دوره‏هاي متفاوت اساطير اساساً به شيوه‏اي يكسان پديدار مي‏شوند و تحول مي‏يابند.

اما رهيافت كاسيرر در تقابل با‏اينهاست. پديدارشناسي انتقادي او از آگاهي اسطوره‏اي، نه الوهيت را به منزله امر واقع اوليۀ متافيزيكي مبدا پژوهش خود بر مي‏گزيند و نه نوع بشر را به منزله امر واقع اوليۀ تجربي مبدا قرار مي‏دهد. بلكه تلاش مي‏ورزد تا سوژۀ فراگرد فرهنگي، يعني روح مجرد را صرفاً در فعليتش و در هيئتهاي گوناگوني كه به خود مي‏گيرد درك كند؛ و آن موازين درون باشي را متعين سازد كه‏اين فعليتها طبق آن تحقق مي یابند. فقط در چنين فعليتهاي فرهنگي به منزله يك كل است كه نوع بشر خود را طبق مفهوم‏ايده‏آل خويش ووجود تاريخي و مادي خود شكل مي‏دهد. تنها در‏اين فعليتها به منزلۀ يك كل است كه سوژه و ابژه،من و جهان به طور فزاينده‏اي از هم متمايز مي‏شوند و بدين طريق آگاهي از حالت گيجي به در مي‏آيد و از زندان تاثرات حسي و عاطفي و وجود مادي، پاي بيرون مي‏گذارد و آگاهي فرهنگي مي‏شود.

پديدار شناسی انتقادي، حقيقت نسبي اسطوره را ديگر مورد ترديد قرار نمي‏دهد و ديگر تلاش نمي‏ورزد كه اسطوره را به مثابۀ بيان و بازتاب فراگردي فراباش تبيين كند و نيز آن را بيان و بازتاب برخي نيروهاي لاتغير نمي‏داند. از ديدگاه فلسفۀ انتقادی،عینیت اسطوره و همین طور همۀ عینیت های فرهنگی راباید نه شی گونه بلكه از لحاظ كاركردشان تعريف كرد. عينيت اسطوره در «واقعيت» متافيزيكي و در«واقعيت» تجربي- روان‏شناختي كه در پس و پشت آن است قرار ندارد؛ بلكه عينيت آن در آنچه خود اسطوره هست و انجام مي‏دهد قرار دارد؛ يعني در شيوۀ عيني شدنش و در فرم‏اين عيني شدن قرار دارد. هر گاه اسطوره، به منزلۀ يكي از عوامل تعيين كننده‏اي شناخته شود كه آگاهي از طريق آنها خود را از زندان تاثرات حسي و منفعل بودن در مقابل آنها خلاص مي‏كند و طبق اصلي روحي، جهاني از آن خود مي‏آفريند، دراين صورت اسطوره،عيني است. عينيت اسطوره، شيوۀ خاصي از شكل‏گيري آگاهي است، در‏اين شكل‏گيري، آگاهي خود را از حالت انفعالي كه در برابر تاثرات حسي داشت خلاص مي‏كند و روياروي آنها مي‏ايستد.

*اما گويا تعريف كاسيرر از اسطوره در كتاب اسطورۀ دولت كمي‏متفاوت به نظر مي‏رسد؟

-تعريف كاسيرر از اسطوره در كتاب اسطورۀ دولت مبتني بر كاركرد اسطوره يا نقش اسطوره در فرهنگ و در حيات اجتماعی و سیاسی بشر است، ولي در كتاب به اسطورۀ شخصيت نيز پرداخته شده است. كاسيرر در‏اين باره مي‏گويد:«اسطوره، شخصيت يافتن آرزوهاي جمعي است.»‏اين تعريف را بايد موجزترين و برنده‏ترين بيان براي مفهوم جديد رهبری يا ديكتاتوري متكي بر توده‏ها دانست. نياز به فراخواني رهبر تنها زماني ظاهر مي‏شودكه آرزوي جمعي قوتي مقاومت ناپذير يافته باشد و همه اميدها نيز در تحقق آن به شيوه‏اي عادي و مرسوم به نوميدي انجاميده باشد. در چنين دوراني نه تنها‏اين آرزو با شدت احساس مي‏شود بلكه در و جود يك شخص تبلور پيدا مي‏كند؛ به‏اين معني كه‏اين آرزوي جمعي در برابر چشم انسان به شكل ملموس، تجسم مي‏يابد و به صورت يك شخص ظاهر مي‏شود. شدت‏اين آرزوي جمعي در وجود رهبر متبلور مي‏شود. پيوندهاي پيشين اجتماعي مانند قانون،عدالت، قانون اساسي و نهادهاي اجتماعي بي ارزش و بي اعتبار اعلام مي‏شوند. تنها آنچه بر جاي مي‏ماند قدرت و مرجعيت عرفانی رهبراست و ارادۀ او بالاترين قانون است.

*ارتباط اسطوره با‏آيينها ومناسك چيست؟ برخي از پژوهشگران قائل به تقدم يكي بر ديگري شده اند، نظر كاسيرر چيست؟

-ويليام روبرتسون- سميت يكي از برجسته ترين مورخان دين و فيلسوفان دين بود. او چندين كتاب درباره انبياي بني‏اسرائيل و دين اقوام سامي‏نوشت. او اعتقاد داشت كه دين هر چه قديمي تر باشد جنبۀ عملي آن بيشتر است. به نظر سميت دينهاي باستاني از جمله دين يهود عبارت بوده است از چند دستور العمل ساده و اجراي بعضي شعائر. به عقيدۀ او دين، فلسفه يا نظريۀ سياسي نيست،حتي كلام هم نيست زيرا كلام عبارت است از رسوخ فلسفه به دين. به اعتقاد او دين راستين عبارت بوده است از اجراي بعضی اعمال ساده. طبق‏اين نظريه، مناسك يا اعمال ديني مقدم بر اعتقادات نظري ديني هستند. به سخن ديگر مناسك، مقدم بر اساطيراند. يكي از انسانشناسان نامدار به نام جيمز تا آنجا پيش مي‏رود كه مي‏گويد:«انسان ابتدايي احساسات ديني خود را بيشتر با رقصهاي دسته جمعي بيان مي‏كند. انسان وحشي نمي‏تواند به آساني انديشه‏هاي خود رادر قالب واژه‏ها بريزد.» بنابراين او به زبان ديدني يعني با رقص و اجراي مناسك،احساسات ديني خود را بيان مي‏كند. در حقيقت نواختن آلات موسيقي و زدن طبل و برگزاري رقصهاي دسته جمعي جزيي از عبادات و مناسك دینی اقوام قديم بوده اند. همچنين اجراي نمايشنامه‏ها جنبۀ هنري يا سرگرم كننده نداشته بلكه بخشي از مناسك ديني بوده اند.

در متفاوت ترین مراحل تحول فرهنگي به‏اين اعتقاد،كه درشكلهاي بي شمار تكرار مي‏شود، بر مي‏خوريم كه ادامۀ حيات بشر و در واقع بقاي خود جهان به اجراي درست مناسك دینی وابسته است. مثلاً سرخ پوستان كورايي و يويي توتو به اجراي مناسك مقدس و برگزاري اعياد اهميت بيشتري مي‏دهند تا به كشت، داشت و برداشت محصول. زيرا باروري و رشد گياهان به تمامي‏به انجام مناسك دینی وابسته است. شعائر وآيين ها، ابزار واقعي‏اند كه به وسيلۀ آنها بشر جهان را منقاد خويش مي‏كند اما بيشتر به معناي فيزيكي و نه معنوي. آنان معقتدند كه رحمت الهي به بشر‏اين بودكه او را به شعائر و مناسك دینی گوناگون مجهز ساخت تا بتواند به وسيله آنها نيروهاي طبيعت را مطيع خويش كند؛ زيرا طبيعت به رغم سير در مدار منظم خود هيچ ثمري به بار نمي آ‏ورد مگر با انجام به موقع مناسك. و‏اين جابجايي واقعيت با عمل جادويي- اسطوره‏اي ونيز عكس العمل بي واسطۀ ‏اين عمل جادويي- اسطوره‏اي بر واقعيت، هم به معناي ذهني و هم به معناي عيني صورت مي‏گيرد.

در يك نمايش اسطوره‏اي ، رقصنده صرفاً بازيگر نيست بلكه او ، فرشته يا شيطان مي‏شود .‏اين هم هويت شدن به بهترين وجه در مناسك باروري متجلي مي‏شود كه مرگ و رستاخيز خدا را جشن مي‏گيرند؛ كه اسطورۀ سياوش نيز شبيه به همين اسطورۀ مرگ و رستاخيز خدا است. در نظامهاي توتاليتر كه اسطوره بر آنها فرمان مي‏راند مناسك و‏آيين ها در حيات فردي و اجتماعي نقش بارزي پيدا مي‏كنند. همچنان كه قبايل وحشي با رقصهاي عجيب و غريب خود، يگانگي خويش را در برابر دشمن حفظ مي‏كنند و كل يكپارچه‏اي مي‏شوند و با حمل طلسمات گوناگون و فرياد كشيدن مي‏خواهند دشمن را بترسانند و براو چيره شوند. همين طور نیردر نظامهای توتاليتر، با انجام راه پيماييها و تظاهرات و سر دادن شعار مي‏خواهند بر دشمن چيره شوند و مخالفان را منكوب كنند.

*سمبل يا نماد چيست و چه ارتباطي با اسطوره دارد؟

-كاسيرر انسان را جانور سمبل ساز تعريف مي‏كند؛ به‏اين معني كه انسان براي درك جهان و دادن معنا به آن، جهانهاي سمبليك مي‏آفريند، مانند: زبان،اسطوره، هنر، علم و تكنيك؛ مثلاً با آفرينش زبان، انسان جهان را از طريق زبان درك مي‏كند. زبان ميان او و جهان حايل مي‏شود. هر زباني نيز نوعي جهان بيني خاص خود را عرضه مي‏كند. يعني هر زباني جهان را متفاوت با زبان ديگري نشان مي‏دهد. پس درك هر شخص از جهان به وساطت زبان صورت مي‏گيرد و هر زبان نيز جهان را به طور متفاوتي نشان مي‏دهد. بنابراین درك ما از جهان در چارچوب خاصي قرار مي‏گيرد. اسطوره نيز مانند زبان، جهاني سمبليك است كه بشر براي درك جهان آن را مي‏آفريند. پس مي‏توان فرم سمبليك يا شكل نمادين را به‏اين صورت تعريف كرد كه «فرم سمبليك به هر گونه انرژي روح اطلاق مي‏شود كه از طريق آن،محتواي ذهني معنا با نشانه‏اي محسوس و ملموس مرتبط می گردد».

*آگاهي و شناخت اسطوره‏اي از نظر كاسيرر چه فرآيندي داشته وچه تفاوتي با شناخت علمي‏دارد؟

-هدف علم،مخصوصاً فيزيك،اين است كه نخست امور واقع (facts) متقني بيابد، سپس بكوشد تا‏اين امور واقع يا امور جزئي را تحت قانوني كلي قرار دهد؛ در مرحلۀ نهايي، علم تلاش مي‏ورزد تا دسته‏اي از قوانين راتحت يك اصل قرار دهد. علم، پديدارهايي را كه ظاهراً يعني از ديدگاه تاثرات حسي هيچ ارتباطي با هم ندارند به هم مرتبط مي‏كند. مثلاً نيوتن پديدارهايي را به هم مرتبط ساخت كه از نظر مشاهدات حسي كاملاً با يكديگر بي ارتباط بودند؛ مانند:

1- سقوط آزاد اجسام 2- حركت سيارات بر مدارهاي بيضي شكل به دور خورشيد 3- تناوب جزر و مد. نيوتن به‏اين پديدارها وحدت ساختاري بخشيد و آنها را تحت قانون جاذبۀ عمومي‏قرار داد. اسطوره با چنين روشي بيگانه است. اسطوره، امور واقع را منفرد وبي ارتباط با يكديگر مي‏داند. سقوط‏ اين سنگ در«‏اينجا» و در‏اين« لحظه» با سقوط آن سنگ در« آنجا» و مثلاً« ديروز» هيچ ارتباطي ندارد.

علت سقوط سنگ در«‏اينجا» و دراين« لحظه» بر اثر مشيت الهي يا ارادۀ شياطين است. جهان علم، جهان قوانين است كه در فيزيك‏ اين قوانين به صورت توابع رياضي بيان مي‏شوند. شناخت علمي‏ براي استقرار سلسله مراتبي از قوانين و سلسله مراتب سيستماتيكي از علتها و معلولها تلاش مي‏كند؛ اما اسطوره براي استقرار سلسله مراتب نيروهاي جادويي وخدايان و شياطين مي‏كوشد. اسطوره، جهان ر افقط از طريق اعمال خدايان و شياطين درك مي‏كند.

*بحث درباره اسطوره از ديدگاه كاسيرر بدون ملاحظه كتاب "اسطورۀ دولت" كامل نيست. پيش از هر چيز نخست بفرماييد كه جايگاه كتاب "اسطورۀ دولت" در فلسفۀ سياسي غرب كجاست؟

-كتاب اسطورۀ دولت ارنست كاسيرر درباره منشاء، ساختار، روشها وفن اسطوره هاي سياسي كاوشي ژرف انجام مي‏دهد. درضمن‏اين كتاب در متون اصلي انديشۀ سياسي، پژوهشي عميق به عمل مي‏آورد. كاسيرر نشان مي‏دهدكه چگونه نيروهاي خردستيز در اسطوره سمبل و براي دولت دست آويز مي‏شوند تا استقلال ذهن انسان فرهيخته را دائماً به نابودي تهديد كنند. كاسيرر معتقد بود كه در قرن بيستم در قلمرو سياست قدرت تازه‏اي سر برکشیده است كه انديشۀ علمي‏و عقلاني توانايي رويارويي با آن را ندارند.‏اين قدرت تازه، قدرت انديشۀ اسطوره‏اي است. عنوان كتاب مي‏گويد كه دولت،بت شده است؛ كه بايد آن را پرستيد. اسطورۀ دولت يعني پرستش قدرت سياسي. در ضمن،كتاب اسطورۀ دولت مي‏كوشد تا نقش اسطوره را در انديشۀ سياسي بررسی كند و پيامدهاي وخيم آن را براي فرهنگ و اخلاق و استقلال فرد مورد تامل قرار دهد.‏اين كتاب براي نخستين بار نقش اسطوره را در حيات سياسي و اجتماعي بشر به بحث مي‏گذارد. از‏اين رو در بخش يكم كتاب، اسطوره را از جنبه هاي گوناگون بررسي مي‏كند تا به‏اين پرسش پاسخ گويد كه «اسطوره چيست؟»

در بخش دوم كتاب، كاسيرر به موضوع نبرد با اسطوره در تاريخ نظريات سياسي مي‏پردازد و شرح مي‏دهد كه چگونه منطق (لوگوس) و اسطوره(ميتوس) در انديشۀ يوناني روياروي يكديگر قرار مي‏گيرند و براي نخستين بار در فلسفۀ يونان نظريه‏اي عقلاني در بارۀ دولت ارائه مي‏شود. كاسيرر معتقد است كه افلاطون در كتاب جمهوري نظريۀ دولت مبتني بر قانون را عرضه كرده است. بنابر عقيده وي در قرون وسطاي مسيحي ميان انديشۀ يوناني و انديشۀ يهودي تنش وجود داشت.او بويژه به برداشت انديشۀ يوناني از قانون و تفاوتش با برداشت يهودي از قانون اشاره مي‏كند زيرا اولي برعقل تكيه دارد و دومي‏بر ارادۀ موجودي نا شناختنی. در دورۀ رنسانس، ماكياولي ظهور مي‏كند كه برداشتش از سياست، سبب گسست كامل با انديشۀ سياسي قرون وسطايي مي‏شود. كاسيرر در زمينۀ فرهنگ رنسانس پژوهشگري پيشگام بود و تفسير او از انديشۀ سياسي ماكياولي هنوز هم موضوع بحث مورخان سياسي است.

بخش سوم كتاب اسطورۀ دولت به بررسی اسطوره هاي قرن بيستم مي‏پردازد و عقايد كارلايل دربارۀ قهرمان پرستي،نظريۀ گوبينو درباره برتري نژاد آريايي و نيز نظريۀ دولت در فلسفۀ هگل را تحليل و تاثير آنها را بر جنبش نازيسم گوشزد مي‏كند.اين سه فصل در موضوع مورد بحث از منابع اساسي در كارلايل شناسي،گوبينو شناسي و هگل شناسي به حساب مي‏آيند.

كاسيرر در فصل پاياني كتاب به فن اسطوره هاي جديد سياسي پرداخته است. او مي‏گويد كه در زمانهاي قديم اسطوره ها را نيروي نااگاه اقوام مي‏ساخت؛ اما امروزه اسطوره ها را‏ايدئولوگ ها مي‏سازند و اسطوره سازي یک فن شده است مانند اسلحه سازي و ماشين سازي. كاسيرر مي‏گويد كه اسطوره هاي سياسي همچون ماري عمل مي‏كنند كه قرباني خود را پيش از حمله فلج مي‏كنند. مردمان قرباني اسطوره هاي سياسي مي‏شوند بي آنكه در برابر آنها مقاومتي جدي نشان دهند. آنان پيش از آنكه دريابند واقعاً چه اتفاقي افتاده است مغلوب ومنقاد شده اند. بنابر نظر كاسيرر سازندگان اسطوره هاي سياسي كشف كردند كه مي‏توان سرچشمۀ تفكر انتقادي را در ذهن فرد خشكاند. آنان پي بردند كه چگونه نوعي آگاهي اسطوره‏اي را با وسايل فني به وجود آورند تا از‏اين طريق بتوانند مردمان را به گونه‏اي تغيير دهندكه شخصيت فرد،مطيع و منقاد فرمانهاي شخص ديگري شود. شگفتي كاسيرر در مورد توفيق نازي ها به‏اين سبب نبود كه در قرن بيستم روشن انديش رژيمي‏سركوبگر بر سر كار آمده بود، بلكه حيرت او بيشتر از آنجا ناشي مي‏شد كه مي‏ديد به كارگيري تكنيك اسطوره تا چه حد موفقيت آميز بوده است. كاسيرر استدلال می كرد كه ‏اين تكنيك در تاريخ سياست كاملاً جديد است؛ زيرا تكنيك اسطوره سازي به تكنولوژي مدرن نياز داشت و بويژه به تكنولوژي در قلمرو رسانه هاي گروهي متكي بود. اما تكنيك اسطوره سازي به‏اين علت پديده جديدي بود كه رسانه هاي گروهي مانند راديو، فيلم، مجلات و روزنامه ها را به كار مي‏گرفت تا تكنيك جديد يعني تكنيك اسطوره سازي را به منزلۀ ابزاري براي كنترل انديشه به وجود آورد.

*ايدئولوژيهاي سياسي با رويكرد مستبدانه چگونه به اسطوره سازي هاي سياسي دست مي‏يازند و با چه روشها و تكنيكهايي از اسطوره براي نفي سوژۀ عقلاني بهره مي‏برند؟

-تكنيك اسطوره شامل چهار بخش است كه همۀ آنها در خدمت‏اين هدف قرار دارند كه فرد نتواند انديشه‏اي مستقل داشته باشد و از بحث انتقادي ممانعت به عمل آيد.اين تكنيكها عبارت اند از:

1- دستكاري زبان به گونه ‏اي كه مانع تفاهم و ارتباط شود يا لااقل ارتباط را محدود كند. زبان هم مي‏تواند عواطف را تحريك كند وهم مي‏تواند معنا را انتقال دهد. با دستكاري زبان مي‏توان آن را براي برانگيختن احساس تنفر و انزجار و تحقير و بد گماني به كار گرفت. براي‏اين منظور به رسانه هاي جمعي و تكنولوژي مدرن نياز است تا دستكاري زبان در مقياس قومي‏صورت پذيرد. با به كارگيري دقيق و مداوم زبان دستكاري شده،كم كم ، بحث بي طرفانه و فارغ از حب و بغض امكان پذير نخواهد شد.

2- مناسكي كردن اعمال، تا مرز ميان زندگي خصوصي و عمومي‏از ميان برود.‏اين نيز، بخش تكميلي دستكاري زبان است. كاسيرر مي‏گويد كه تاثير مناسكي كردن زندگي ‏اين است كه احساس خلاقيت و خود جوشي انسان راكاهش دهند.هيچ چيز بيش از اجراي يكنواخت شعائر و مناسك سياسي نمي‏تواند نيروهاي فعال، قدرت قضاوت و قوۀ تميز انتقادي ما را از كار بيندازد واحساس شخصيت و مسئوليت فردي ما را از بين ببرد.

3- از ميان بردن همۀ ارزشهاي‏ايده ‏آل و نشاندن تصاویر ملموس نيك و بد به جايشان، تا در مورد همۀ تصميم گيريها پيشداوري وجود داشته باشد. در آلمان زير سلطۀ نازيسم، براي متحد كردن همۀ اعضاي جامعه، ارزشي ساده و واحد به عنوان ارزشي عالي اعلام مي‏شد و‏اين ارزش هيچ ارزش ديگري را در كنار خودتحمل نمي‏كرد.‏اين ارزش، اسطورۀ نژاد بود. طبق‏ايدئولوژي نژاد برتر، شخص بر پايۀ اعمالي كه انجام مي‏دهد شريف و با فضيلت شناخته نمي‏شود بلكه بر عكس، طبق تعريف نژاد برتر، آنچه را يك شخص متعلق به نژاد شريف و والا انجام مي‏دهد بايد خوب دانست.

اين نوع تفكر، جهان را به شيوه ای خاص تصوير مي‏كند؛اين تصوير، مطلق گرايانه است و جز خود، ديگران را قبول ندارد و تحمل نمي‏كند بر پایۀ چنين نظري،هيچ اميدي نمي‏توان داشت كه مثلاً فردي از نژاد غير آريايي، فردي شريف و والا شناخته شود. از ديدگاه چنين تفكري، تغيير و تحول امري محال است. منطق اسطوره همين است. امور همين طور كه اكنون هستند هميشه بوده اند وهميشه نيز خواهند بود. ذهن هر كس كه منقاد چنين تصويري از امور شده باشد از انتقاد كردن از عقايد خويش ناتوان خواهد بود؛ زيرا ذهن چنين شخصي آمادۀ ‏اين است كه هر نوع انتقاد را نوعي توطئه بداند.چنين كسي ناتوان از درك ديدگاهي است كه اجازه مي‏دهد معيار ديگري براي انتقاد از اعتقاداتش به كار گرفته شود. زيرا چنين شخصي اعتقادات خود را برترين ديدگاه مي‏داند.

4- سرانجام آنكه تكنيك اسطوره به برداشت اسطوره‏اي از زمان مي‏انجامد و تاريخ را به منزله «تقدير» مي‏پروراند.‏اين كار با وسايل گوناگون صورت مي‏گيرد. ولي در ميان‏اين وسايل از همه مهمتر امر پیشگويي در امور سياسي است(در‏اينجا پيشگويي به معناي غيبگويي جادوگر است).كاسيرر مي‏گويد كه «سياستمداران جديد به درستي دريافته اند كه توده هاي عظيم مردم را با نيروي تخيل آسانتر مي‏توان به جنبش درآورد تا با نيروي صرفاً مادي.» سياستمداران از‏اين موضوع استفاده بسيار كرده اند. سياستمدار نوعي جادوگر يا غيبگوي عمومي ‏شده است. غيبگويي عنصر اساسي در فن جديد رهبري سياسي است. در تفسير كاسيرر،تكنيك اسطوره، تكنيك به معناي واقعي آن است؛ يعني چيزي است كه مي‏توان آن را در مكانها و زمانهاي مختلف و براي هدفهاي متفاوت به كار برد. بنابراين كتاب "اسطورۀ دولت" فقط اثري دربارۀ نازيسم آلمان نيست بلكه كتابي درباره شكل جديدي از سياست است كه نازي ها مبدع آن بودند و آن را به كار می بستند؛ و پس از آنان ،‏اين تكنيك در كشورهاي جهان سوم به طور گسترده به کار گرفته شد.کاسیرر این موضوع را روشن می کند که این شکل از سیاست، خود نوعي تكنيك است و محصول«عصر تكنولوژيكي» ما است؛ به‏اين معني كه تكنيك اسطوره سازي به ساير تكنيكها نياز دارد كه مقدم بر همه آنها، وسايل تكنولوژيكي مدرن ارتباط جمعي اند.

*به نظر كاسيرر اسطوره چگونه به‏ايدئولوژي و سياست بدل مي‏شود؟ به عبارت ديگر پيوند اسطوره با سياست و‏ايدئولوژي چيست؟

-اسطوره در زمانهاي بحراني و در موقعيتهاي غير عادي و خطرناك خود را نشان مي‏دهد. اسطوره در مواقعي كه احساسی شديد، نيازي مبرم يا خطري عظيم وجود داشته باشد به جامعه رخنه مي‏كند. چنين وضعي هنگامي‏پيش مي‏‏آيد كه نيروهاي پيوند دهندۀ حيات اجتماعي، به هر دليلي، توان خويش را از دست داده باشند. هنگامي‏كه به نظر رسد که شيرازۀ جامعه در حال از هم گسيختن است، نياز به وجود يك پيشوا فرا رسيده است. فرا خواندن يك پيشوا از آرزوي جمعي براي تجديد حیات اجتماعي ناشي مي‏شود. گروهي كه بر‏اين آرزوي جمعي چنگ مي‏اندازند مي‏توانند‏اين احساسات را به طريقي به كار گيرند كه جامعه را دوباره متحد كنند. نيروهاي پيوند دهندۀ حيات اجتماعي يعني نيروهاي عقلاني، اخلاقي و هنري هنگامي‏ قدرت خود را از دست مي‏دهند كه اعتقاد به آنها سست شده باشد. هنگامي‏كه اعتقاد به‏اين نيروها،نقصان یابد نتيجه اش از ميان رفتن اعتماد به نفس افراد خواهد بود كه‏ اين نيز به احساس زبوني و ناتواني مي‏انجامد و همين احساس زبوني وناتواني، علت عمومي ‏روي آوردن به انديشۀ اسطوره‏اي است. اسطوره نيروهايي را تصوير مي‏كند كه از نيروهايي كه بشر را تهديد مي ‏نمايند قويترند وبنابراين مي‏توانند انسان را در پناه خود بگيرند و او را محافظت كنند.

در همين هنگام اسطوره وارد حيات اجتماعي مي‏شود؛ و در‏اين موقع يك رهبر سياسي مي‏تواند با نشان دادن تصوير دشمن اهريمني كه مسبب همه بدبختيها و نابساماني هاست نيروي سياسي عظيمي‏بيافريند و به كمك آن، جامعه را زير و زبر كند.