دموکراسی

همیشه به تاریخ با دیده شک و تردید نگریسته ام، به خصوص کلان روایت های رسمی که قاتل حقیقت اند و با رفوکاری هنرمندانه تاریخ نگاران Rafs 7رسمی در قالب روایت هایی دلنشین و مردم پسند ارائه می شوند. بدون این که بخواهم به تاریخ باستان ایران بپردازم می خواهم بگویم که در تاریخ معاصر ایران، چقدر از واقعیت های تاریخی مهم و تاثیرگذار زیر سطور سطور مهملات و خزعبلات دفن شده اند! تاریخ ما را بیشتر از منظر "تاریخ یادوارگی" نیچه می توان توضیح و تببین کرد که تهی از هرگونه تاریخیت و افق های روشن رهایی بخش برای آینده است و این روند همچنان به پشتیبانتی گفتمان های هژمونیک ادامه دارد. از این منظر عقیده دارم یکی از کارویژه های اصلی روشنفکران در ایران باید این باشد که بسیاری از رخدادهای تاریخی معاصر را از چنبره این تاریخ نگاری رسمی نجات دهند و آن را در قالب یک امر تاریخمند بازیابی کنند.

مرگ آیت الله هاشمی رفسنجانی یک بار دیگر متد کاری این تاریخ نگاران رسمی را به وضوح نشان داد و این که آنها چگونه به اتکاء تریبون های رسمی دست به آفرینش یک سوژه ناکام برای تاریخ یادوارگی می زنند! روی سخن من در مورد اختلاف نظرهای سیاسی موجود در مورد نقش آیت الله در سپهر سیاسی ایران نیست که این اختلاف نظر طبیعی است، اما آنچه که جلب توجه می نماید پرداخت هنرمندانه برای ادامه یک کلان روایت رسمی در تاریخ معاصر ایران است که ذره ای هم با حقیقت سر سازگاری ندارد.

روزنامه نگاری اصلاح طلب از ساده زیستی آیت الله ناکام می نویسد و یکی از مشاوران اصلی سیاسی وی هم منتقدان بی تریبون هاشمی را که تنها به صورت جسته و گریخته در شبکه های اجتماعی می نویسند را به شدت مورد تاخت و تاز قرار می دهد! واقعا اگر قصد ما بحث سیاسی در مورد سوابق سیاسی و تاثیر مرگ آیت الله در سپهر سیاسی ایران است، چرا آن را باید آمیخته با این درجه از وقاحت و دریدگی کنیم و دست به تحریف تاریخ بزنیم؟! تا جایی که من اطلاع دارم خود ایشان هم ادعایی در مورد ساده زیستی نداشت و حداقل این یک قلم از خصوصیت بارز وی نبود! و این شیرین کاری این به اصطلاح روزنامه نگار را هم نمونه ای واضح از پروسه رفوکاری از چهره هاشمی می دانم. همچنان که تنها دلیل آشفتگی کرباسچی را هم ترس و واهمه جدی وی از خدشه هرچند ناچیز – به مدد شبکه های اجتماعی مجازی- در کلان روایت در حال ساخت و پردازش در مورد هاشمی می دانم.

وقتی این وقایع را می بینم از خودم می پرسم که اینها دارند در مورد کدام هاشمی حرف می زنند؟! حداقل سن من اجازه می دهد که بخش هایی از این تاریخ را به یاد بیاورم. وقتی که محمد قوچانی جوان، تندرو و رادیکال که اکنون یکی از ثناگران آستان هاشمی است، در آن زمان از مسئولین اصلی توپخانه جریان اصلاحات علیه هاشمی بود و علاوه بر نقد مواضع سیاسی هاشمی اطلاعات درجه یکی از فسادهای اقتصادی و بگیروببندهای وی هم می داد. وقتی که در نماز جمعه شعار "دشمن هاشمی دشمن پیغمبر است." می دادند و کسی جرات نقد از ایشان را نداشت، وقتی که اعلمی در انتخابات مجلس ششم در تبریز تنها با اتکاء به حملات تندو تیز علیه هاشمی و آن تیتر معروف "از بهرمان رفسنجان تا تبریز آذربایجان؛ آیا تبریز یک ده بزرگ است؟!"- پاسخی به ادعای هاشمی در مورد تبریز که گفته بود تبریز یک ده بزرگ است- توانست رای اول تبریز را به دست بیاورد، وقتی که در انتخابات سال 84 با احمدی نژاد به دور دوم رفت و با همه تلاش هایی که شد و تیترهایی که زدند در مورد "صدئای پای فاشیسم می آید" با توجه به وجه منفی هاشمی، احمدی نژاد انتخابات را برد و آن زمان هم مردم صحبت های ایشان را در مورد ساده زیستی و فقر به استهزاء می گرفتند و وقتی از بچگی در مورد هاشمی این عنوان را بارهای بار شنیده ام؛ اکبرشاه!

این وقتی هایی را که می نویسم تازه مال دهه 70 است که وقتی می رسیم به دهه 60 و دهه 50 به یک سکوت، انکار و خلاء مطلق برمی خورم، درست مثل یک سیاهچاله هولناک که آنها که در قدرت اند اصلن دوست ندارند در مورد این برهه از تاریخ حرف بزنند و برخی از آنها که حداقل در ظاهر بر قدرت اند شده اند بنده مصلحت، لاپوشانی می کنند! در مورد این برهه زمانی هر آنچه شنیده ایم و خوانده این خرده روایت هایی جسته و گریخته است اما بسیار ترسناک، آن قدر ترسناک که مادربزرگم اولین بار که من را گرفتند و از زندان بیرون آمدم با همان سادگی و مهربانی مادرانه اش گفت: "بو ایشلرینن ایشین اولماسین اوغلوم، آپاریب یوخ ائللر." – کاری به این کارها نداشته باش، می برند گم و گورت می کنند-  چرا مادربزرگ من این را گفت چرا همه آنهایی که دهه 50 و 60 را دیده اند ذهنیت اشان از سیاست این است که می گیرند، می برند و گم و گورت می کنند؟! این ذهنیت جمعی از سیاست آیا محصول یک توهم است یا برخاسته از یک واقعیت تاریخی است؟! این ذهنیت جمعی اگرچه تا حدود زیادی نامکتوب و غیررسمی است اما لرزه می افکند بر بنیاد گفتمان رسمی تاریخ معاصر ایران و آنها هنوز هم می گویند نگو، ننویس و خفه شو!!! یکی به اقتضاء وقاحت و دریدگی اش و دیگری به اقتضاء مصلحت سنجی اش- البته اگر خوش بینانه بنگریم.-

چرا نباید از این ترس و واهمه که در ذهنیت جمعی مردم ایران سایه افکنده ننویسم؟! آیا به جزء این است که بسیاری از ناکامی های امروز جریان های سیاسی ما ریشه در این برهه از تاریخ دارد، پس کدام منطق ما را از این به شکل تاریخمند به این برهه از تاریخ بپردازیم منع می کند؟! سخن از انهدام جمعی آرمان های سیاسی یک نسل است و گمگشتگی که تا به امروز ادامه دارد و کسی تمایل ندارد که گره کور این کلاف را بگشاید. چرایی این امر در مورد صاحب منصبان دیروز و امروز سیاست در ایران و حتی رانده شدگان کنونی از قدرت مشخص است، چرا که آنها خود در این فاجعه دست اندرکار بودند، اما کنشگران جامعه مدنی ایران با گرایش های مختلف سیاسی چرا از این امر سرباز می زنند خود حکایت دیگری دارد؟! آیا نمی شود از آنها که هر فتح بابی در مورد دهه 60 و 50 را یک اشارت نابهنگام و فرار از امر ممکن و واقع در سیاست می دانند و سیاست را نه عرصه قضاوت های اخلاقی که عرصه بازنمایی واقعیت می دانند، پرسید که ما حق داریم در مورد یک شخصیت سیاسی برجسته و تاثیرگذار در تاریخ سیاسی معاصر ایران- فر همیشه دوم نظام- که به تازگی درگذشته، قضاوت اخلاقی داشته باشیم؟Stalin 7

البته که این بحث در مورد محاکمه دست اندرکان این جنایت سازمان یافته نیست چرا که چنین امکانی حداقل اکنون برای ما فراهم نیست، اما تا زمانی که به این نقط کور تاریخ معاصر ایران پرداخته نشود و این دمل چرکین سرباز نکند، نمی شود به بهبود و تغییر اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران امیدوار بود و تا زمانی که مسئولیت این جنایات پذیرفته نشود بیم تکرار آن در آینده وجود خواهد داشت. درست است مسئله صرفا قضاوت های اخلاقی و تسکین آلام و دردهای خانواده های آسیب دیدگان فجایه دهه 50 و 60 نیست، مسئله در اصل در مورد امکان های واقعی سیاست ورزی در ایران است و تا زمانی که این تاریخ مشحون از ترور و جنایت مورد واکاوی قرار نگیرد و مسئولیت دست اندرکاران این جنایات مشخص نشود نمی شود به امید افزایش مشارکت مردم در امور سیاسی گفت، چرا که سایه سنگین این ترس و واهمه و یاس و سرخوردگی در ناخودآگاه جمعی بخش اعظم مردم ایران سنگینی می کند و این خود یک گره کور اساسی برای تحقق دموکراسی در ایران است.

آنها که زیرکانه و هوشیارانه برای استمرار بساط قدرت خود و نقدناپذیری این چنین دست به تحریف تاریخ می زنند تکلیف اشان مشخص است؛ چه کرباسچی دانش آموخته مدرسه حقانی که از هاشمی امیرکبیر و سردار سازندگی ساخت و چه مهاجرانی که پیشنهاد ریاست جمهوری مادم العمر رفسنجانی مطرح کرده بود، این دو از کارگزران تبلیغاتی نظام موجود هستند که خود در این فجایع نقش داشته اند. بحث من در مورد بررسی پرونده و سوابق هاشمی رفسنجانی، بیان واقعیت های تاریخی است به مثابه امری تاریخمند نه در قالب تاریخ یادوارگی! این نگاه تاریخمند می تواند یک تضمین اساسی برای تکرار اشتباهات و فجایع این چنین در آینده باشد و از این منظر یک افق رهایی بخش محسوب می شود. اگر قرار است که ما به نام عملگرایی و واقع بینی سیاسی مهر سکوت به لبان خود بزنیم و از این خرده روایت های ترور و جنایت که در سایه گفتمان رسمی خاک خورده و مدفون شده اند، سخنی به میان نیاوریم این امر در وهله اول خیانت به مسئولیت مدنی مان است. دست اندرکاران ساخت و پردازش این گفتمان رسمی دقیقا متوجه اند که چه می کنند برای همین دست به دامن دروغ های بزرگ می شوند چرا که دروغ ها هر چقدر بزرگ باشند قابل باورترند، از همین رو در مورد ساده زیستی هاشمی رفسنجانی و مردمی بودن وی مانور می دهند. آنها که حقیقت را این چنین مثله می کنند همان هایی هستند که در گفتمان رسمی اشان دوران آیت الله خمینی را وقیحانه با عنوان "دوران طلایی" معرفی می کنند و حالا هم تمام هم و غم اشان این است که از یار دیرین امام و نفر همیشه دوم نظام، چهره ای مردمی بسازند!

بعدالتحریر: در مورد مسئولیت مدنی کنشگران جامعه مدنی ایران در مورد تاریخ مشحون از جنایت و ترور نظام جمهوری اسلامی باید در قالب یک مقاله مجزا نوشت، اما آنچه که می خواهم به آن اشاره ای گذار کنم این است که این مسئولیت هم اخلاقی و هم سیاسی و هم تاریخی مشابه آن مسئولیتی است- البته تا حدی- که روشنفکران آلمانی در مورد جنایات هیتلر و نظام نازی نازی بر دوش کشیدند و به نوعی خود را در بروز این فاجعه انسانی مسئول قلمداد کردند. محمد مختاری روشنفکر مشهور ایرانی که در جریان قتل های زنجیره ای دوره هاشمی رفسنجانی کشته شد در مورد فرهنگ سیاسی ایران به خصل شبان- رمه گی اشاره می کند، در چنین جامعه ای مسئولیت مدنی محلی از اعراب ندارد و همان طور که در قضیه مرگ آیت الله هاشمی رفسنجانی مشاهده کردیم بسیاری از کنشگران مدنی جامعه ما تسلیم این خصلت شبان- رمه گی گفتمان رسمی از هاشمی شدند و به شکل غلوآمیز به تجلیل از مقام وی برخاستند بدون این که ذره ای در باب مسئولیت مدنی خود در قبال جنایات و ترور رخ داده در این نظام احساس ناراحتی کنند و ترجیح دادند تا تریبون این گفتمان رسمی باشند تا تریبون بی قدرتان.