جنبش ملی‌

zencanدیروز هم مثل هر روز کوچه‌های محله‌مان را پشت سر می‌گذاشتم تا به خیابان برسم. هر روز در این کوچه‌ها شاهد اتفاقاتی هستم که نباید عادی باشند. تقریبا در هر عبور از کوچه‌های محله‌ی ما می‌توان یک معتاد را دید. خانه چند قاچاقچی که در ساعات مختلف شبانه روز مشتری دارند برای همه اهل محل شناخته شده است.

برخی از این خانه‌ها چند دهه قدمت دارند. این اتفاقی است که در گستره تمام روزهای سال محله گسترده است. گاهی یکی از معتادان، می‌گویند تزریق کرد و مرد. او معمولا زیر ۳۰ سال عمر کرده است. فقط این مرگ‌ها -که گاهی فوت در اثر تصادف با موتورسیکلت را نیز باید به آن اضافه کرد- برای مدتی در حافظه محل می‌مانند. زن‌ها هم حتی، دیگر آن حافظه‌ای را که مادر بزرگ‌ها داشتند، ندارند و زود همه چیز را فراموش می‌کنند.
با وجود تلاشم برای شناخت و ثبت و تحلیل محله در ذهنم، من نیز پس از مدتی خیلی چیزها را فراموش می‌کنم و تحلیلی در دستم می‌ماند که شاید دیگر نتوانم برای دانشگاهیانمان مستندش سازم. دیروز نیز یکی از این اتفاقات را که بارها مشابهش را ناظر بوده‌ام دیدم. دو دختر بچه در کوچه بازی می‌کردند که گویا به یکی ترکی و به دیگری فارسی یاد داده بودند. دخترک اولی نمی‌دانم چه کار کرده بود که به دختر دومی می‌گفت: من که "دونسته- دونسته" آن کار را نکردم. این اصطلاح "دونسته- دونسته" را هیچ فارس زبانی به کار نمی‌برد و امثالش را فقط بچه‌های شهر من که والدینشان با آنها فارسی حرف می‌زنند یا هم‌بازی‌هایشان از فارسی صحبت شدگان هستند به کار می‌برند. اکنون انبوهی از بچه‌های شهر ما زنجان، به این امراض زبانی دچار هستند. آنها به هیچ زبانی تسلط ندارند. نه فارسی را از پدر و مادرهای فارسی ندان و معلم‌های کم‌دان که اصرار به فارس زبان کردن فرزندان و شاگردانشان دارند به خوبی یاد می‌گیرند و نه حق دارند تسلط کامل داشته باشند به زبانی که در سطح شهر تکلم می‌شود. نمی‌دانم این بچه‌هایی که با هیچ زبانی در شکل‌های مختلف آشنایی ندارند چگونه به تولید فکری که ارتباط مستقیم با زبان دارد دست خواهند زد؟
مرکز شهر ما پر شده است از جوان‌هایی که عصرها کمتر دختری می‌تواند از آزار کلامی و فیزیکی ایشان محفوظ بماند. مرکز شهر عبارت از دو خیابان است که تنها مرکز تجمع عصرگاهی مردم شهر چهارصد هزارنفری زنجان برای قدم زدن و خرید برخی چیزها است. یک مرکز خرید و تفریح که در چند سال اخیر از بازار قدیمی به خیابان منتقل شده است. من در این قسمت شهر بارها شاهد بوده‌ام که پسری خود را به دختری کوبیده است و گاهی در صورت اعتراض دختر به او فحش داده است.
چند سال پیش کارمند استانداری زنجان بودم. دوسالی به اقتضای مسئولیتی که در روابط عمومی اداره داشتم در جلسات شورای اداری استان که با حضور بیش از صد و بیست مدیر کل و رئیس ادارات استان تشکیل می‌شد شرکت می‌کردم. فقط چند مدیر کل زنجانی آن هم نه در ادارت مهم و کلیدی در میان ایشان بود. هر کدام نیز معمولا باندی داشتند که از همشهریان خودشان که غالبا فارس زبان بودند تشکیل شده بود. اکنون نیز میدانم چنین است. همچنین، حداقل در سه کارخانه بزرگ در زنجان فارس زبانان حتی به عنوان کارگر حضور چشمگیر دارند.
اگر کارمندان دوایر مختلف اداری و نهادهای نظامی و انتظامی را با جمعیت انبوهی از دانشجویان دانشگاههای آزاد استان را در هم جمع و به آمار حاصل از اطلاعات البته ناقص بالا اضافه کنیم آن وقت حداقلی از جمعیت فارس ساکن در زنجان و شهر ابهر بدست میآید که تناسبی با میزان جمعیت این دو شهر و امکانات اقتصادی اینها برای پذیرایی از غریبهها ندارد. خاطر نشان میشوم: بعد از انقلاب فقط یکی از استانداران زنجان بومی و اهل هیدج بوده است. استاندار فعلی اهل لرستان و قبلی از مازندران اولین تجربه مدیریت استانی را در زنجان از سر گذراند.
حدود ده سال پیش زنجانیها از ماهنشان گرفته تا قیدار(خدابنده) میلیاردها سهام شرکت توسعه معادن روی ایران را خریدند. هنوز اما کارخانهای برای استحصال روی معادن غنی منطقه انگوران افتتاح نشده است. دو سال پیش نیز باز پول کلانی از مردم برای سهام سیمان خمسه اخذ شد. کارخانه هیچ، خود شرکت مشکل حقوقی دارد.
سنگر به سنگر از فرهنگ و اقتصاد را واگذار میکنیم. میگویند در زنجان حدود صد هزار نفر جوان بیکار که حتی به صورت کاذب هم شاغل نیستند وجود دارد.در دولت قبلی در کنفرانسهای مطبوعاتی استاندار خبرنگار روزنامه دست راستی جمهوری اسلامی تقریبا در هر جلسه این آمار را اعلام میکرد و استاندار نیز در مقابل رقم کمتری را با تردید بیان میکرد. تردیدش آن وقت آشکار میشد که در برابر سئوال دوباره آن خبرنگار دولتی میگفت این آمار از من نیست و مرکز آمار ایران آن را منتشر کرده است.
خیلی از ما زنجانیها همین حرفها را در صحبتهای دو نفره و تک نفره با حسرت و ناراحتی تکرار می کنیم. اما هیچ کدام هم معمولا با صدای بلند اعلامشان نمیکنیم. در دهه گذشته مدتی نشریه امید زنجان به برخی معضلات سیاسی و فرهنگی پرداخت و اخیرا نیز روزنامه مردم نو به سراغ مسائل اقتصادی و اجتماعی رفته است.اما میدان عمل اجتماعی برای بازپس گیری حتی یک سنگر نیز خالی است.
علل اینکه چرا چنین بی دفاع وجود معنوی انسانی و هویت فرهنگی ما را در کنار امکانات اقتصادیمان به تاراج میبرند موضوع تحقیقات عالمان علوم انسانی است که متاسفانه یا خوشبختانه در کنج دانشگاه آزاد زنجان به موشکافی نظریات بزرگان این علوم مشغولند. من از آنچه می‌بینم گزارش می‌دهم.
در میانه این سنگرهای فتح شده سربازی را دیدم که هنوز صدایش گرم بود. ششم تیرماه در تهران بودم. چند روز بعد آمدم و رضا عباسی توسط ماموران اداره کل اطلاعات زنجان دستگیر شده بود.او اکنون در بند قرنطینه زندان زنجان است.چند زندانی که چند شبی را با او بوده اند شهادت داده‌اند که صدای رضا هنوز گرم است. خانواده او تحت فشار است و به ایشان گفته‌اند حق ندارند با من - یا هر کس دیگری که خبری در مورد رضا منتشر می کند - تماس بگیرند - و دقت کنید - باز به ایشان گفته اند که فلانی(یعنی من) هم حق ندارد با شما تماس بگیرد و نمی دانم دیگر چرا این را به خانواده عباسی گفته اند؟شاید به این خاطر که مدارک شخصی مرا از منزلم برداشته اند(اسم کارشان را نمی نویسم) و نمی خواهند با من روبرو شوند.شاید خجالت می کشند.
اما این همه صدقه صدای گرم دوست من رضا عباسی.او مقاومت می کند و جسورانه به بازجویانش گفته است نه تنها به خاطر کارهایم ابراز ندامت نخواهم کرد بلکه حاضرم زیر تمام حرفهایم را در اینجا مجددا امضا بکنم.امروز خانواده او نیز در زندانی به وسعت خانه خود زندگی می کنند.و ما همه اینچنین در میانه کارزاری نابرابر به اسارت درآمده ایم.اینچنین بی دفاع.یادمان باشد که گفته اند (بد نیست باز حالا.قبلی ها باید می نوشتند "فرموده اند" یا "فرموده است") حق ندارید برای رضا وکیل بگیرید.


* “این عنوان را از نام فیلم رم شهر بی دفاع ساخته کارگردان ایتالیایی روبرتو روسولینی تقلید کرده ام.”

 

منبع: سایت سعید متین پور