راسیسم فارس

Ideologi 2عناصر گفتمان معطوف به يکسان سازي فرهنگي در ايران

 

تنها شرکتهاي تجاري و صنعتي از يک مجمع مؤسس، اساسنامه، هيٸت مديره، دبيرکل، بيلانهاي منظم سالانه و ... برخوردارند. امروز حتي نام و نشان اجزاء ايدٸولوژيهايي که موضوع بيشترين تحقيقات بوده­اند، چنان در زمان و مکان پراکنده­اند که گويي تعمدي در کار بوده است تا علاقه­مندان و محققين را دور دنيا و تاريخ بگردانند. حتي دريک مقاله مختصر در باره ليبرالسم، سر و کار ما در ابعاد زمان به قرون هيـجده، نوزده و بيستم مي افتد و در مکاني به بزرگي چند قاره با افراد، جمعيتها و دولتهايي آشنا مي­شويم که احتمالا به عقل برخي از آنها هم نمي رسيده است که روزي در يک مقاله معرفي کوتاه ليبراليسم، نامي از آنها برده خواهد شد.

ايدٸولوژيها و دکترينهاي دولتي از اين جهت، بي شباهت به ديگر محصولات توليدي بشر نيستند که يافتن آنها بصورت آماده در طبيعت غيرممکن است اما عناصر آنها را ميتوان رديابي کرد. بعنوان مثال ميتوان يک پل يا ساختمان مسكوني را در نظر آورد که اجزاء آن را در طبيعت، ميتوان رديابي و شناسايي و طبقه بندي کرد اما چيزي که ما آنرا بنام "پل" يا "ساختمان" ميشناسيم بصورت آماده اش در طبيعت وجود ندارد.

 

اجزاء گفتمان ناظر بر زدون "ناخالصي"هاي غيرآريايي از ايران هم و نه بطور همزمان در کنار هم در بسته بندي اتيکت دار بلکه بصورت پراکنده بدون اتيکت و حتي با اتيکتهاي جعلي عرضه ميشود. امروز براي آشنايي با ساختار كلي اين گفتمان، حتي نيازي به اعترافاتي از نوع نوشته هاي محمود افشار يا محمدعلي فروغي نيست. انواع کلاسيک اعتراف به جاري بودن پروژه دولتي فارسيزاسيون در ايران، بمرور زمان كمتر و كمتر شده است. جهاد ترك ستيزانه در ايران با هر دهه و سالي كه از تولد آن فاصله گرفته، پيچيده­تر شده و از سوي طيف متنوعتري از متوليان، پيامبران، مرشدان و مريدان نمايندگي و عملياتي شده است.

 

اجزاء گفتمان يکسان سازي جامعه هميشه متکثر ايران

تزهاي زير را ميتوان در ليست اجزاء مزبور گنجانيد. برخي از اقلام زير بالکل جديد بوده و تعدادي ديگر يادگار "دوران صدر" پروژه يکدست سازي هستند:

  1. وجود چيزي بنام "مجد و عظمت" ايران قبل از اسلام، که ترک و عرب فاقد آن بوده اند.
  2. ادعاي اينكه افتخارات ايران اسلامي و حتي كل تمدن اسلامي تا 90 درصد محصول ايرانيان (آنهم ايرانيان فارس) بوده است. از جمله اين توهم كه گويا زبان فارسي جزو ده يا حتي پنج زبان مهم دنيا است!
  3. اشتراک فرهنگي تاريخي ترکان و اعراب ايراني با ملت حاکم فارس واقعي، نژادي و ستودني است و اشتراكات آنها با ترک و عرب خارج از مرزهاي ايران، نتيجه بدفهمي و تبليغات سوء پانتوركيستها و پان عربيستها است.
  4. ادعاي وحدت عنصر فارس در عمق زمان (از 2500 سال يا بيشتر باينسو) و در پهنه مکان در بخش بزرگي از دنيا. (بقول خودشان "ايران بزرگ فرهنگى")
  5. ادعاي تفرق عنصر ترک و عرب در زمان و مکان. امروز نسبت به دوران قاجار، افشار، صفويه و الي النهايه و تفرق ترک ايران امروز حتي در درون مرزهاي ايران. (آقاي عباس جوادي اين تفرق را در حد كشف و بسط تفاوتهاي زباني تبريز و شهرهاي ديگر آذربايجان هم پيش برده است. (البته با استنباط خود ويژه ايشان از تعريف مقوله زبان)
  6. در بوق کردن هر خبر و شايعه منفي از جمهوري آزربايجان، ترکيه و ديگر کشورها و مناطق داراي هويت غالب ترکي و تبليغات مثبت در مورد ايران، افغانستان و تاجيکستان. (بي بي سي فارسي و صفحه فيسبوكي آقاي جوادي دو مصداق جالب پيشبرد اين تاكتيك است.)

به اين ترتيب، پروژه و ايدٸولوژي ناظر بر يكدست سازي جامعه چندفرهنگي ايران، مكتبي است با مدعياتي در مورد زمان ماضي، آرمانهايي براي زمان آينده و شعارهاي سياسي كنكرت در زمان حال و يك نظام دولتي كه پروژه مزبور در اين هر سه زمينه را مديريت مي­كند. بخش دولتي اين پروژه، شامل اعمال سانسور، انحصار آموزش و پروش و نهادهاي فرهنگي و دستگاه داغ و درفش نهادهاي امنيتي هم مي­شود.


اشراف بر كليت پروژه و انكار مداخله در آن

 يك كارگر ساختماني الزاما از هويت سفارش دهنده، محاسبات مهندسي، مراحل اجرايي، نحوه مديريت كلان پروژه، منبع تأمين مالي و هزينه ساخت يك پروژه و جزٸيات متعدد ديگر مربوط به كار خود، باخبر نيست. اين نكته اهميتي هم ندارد. اين كارگر از ارتباط خود با پروژه بواسطه استخدام، انجام كار و حقوقي كه در ازاي كار خود مي­گيرد، آگاهي دارد، كار خود را انجام مي­دهد و در حد همين كار به پيشرفت پروژه كمك مي­كند.

نقش كساني چون آقاي جوادي در پروژه يكسان سازي جامعه ايران، محتملا بيش از كارگر فرضي در مثال فوق است. اما هميشه امكان انكار مداخله در پيشبرد اين پروژه و آگاهي از كليت پروژه نه براي كارگران بلكه براي مديران و معماران پروژه هم باز است. كسي مانند البرت اشپر Albert Speer 1905-1981 بعنوان معمار ويژه دستگاه هيتلر و وزیر تسلیحات و تولید نظامی رایش سوم با صميميتي قانع كننده اعلام مي­كرد كه از عمق فجايع نازي­ها بي­خبر بود. وي در سالهاي آخر عمر خود، اين اذعان به بيخبري را با قبول مسٸوليت بيخبري خود، تكميل كرد. او به درستي اشار ميكرد كه محدود نگاه داشتن دايره اطلاع خودش از پروژه آلمان نازي، به اختيار خود وي بوده است و او اساسا نخواسته بود اين دايره اشراف خود را به نقاط تاريك بساط هيتلري توسعه دهد.

تيمسار حسين فردوست در آن بخش از خاطرات چاپ شده خود كه مربوط به تأسيس و راه اندازي ساواك آريامهري است، چنان از دخالت خود در اين ماجرا مي­نويسد كه گويي صحبت از تأسيس يك مٶسسه خيريه است! در دقت به سخنان اخير يكي از مسٸولين اداره سوم ساواك در برنامه "پرگار" بي بي سي هم مي­شد استباط كرد كه وي بعنوان يك مأمور وظيفه شناس مشغول كار يوميه خود بوده و از كاركرد يك دستگاه پليس امنيتي در يك نظام ديكتاتوري بطور عام و از جايگاه ساواك بطور خاص در رژيم پهلوي دوم شناخت چنداني ندارد. مورد تيمسار فردوست كه وي عليرغم هوش فراوان و اطلاعات كافي از امور كشورهاي مختلف جهان و بعنوان بنيانگزار يك سازمان امنيتي در رژيمي غيردمكراتيك، حتي در اندازه يك جمله قادر به ارزيابي از اين پروژه و كاركرد آن نشده است. ميتوان در بررسي روايات بسياري از رهبران و معماران جمهوري اسلامي در خلال خاطره نويسي و خاطره گويي­هاي بعديشان هم همين محدديت اشراف آنها بر كليت عملكرد رژيم را ديد.

آقاي عباس جوادي كه با تمام توان از اجزاء مختلف گفتمان ناظر بر يكسان سازي فرهنگي در ايران دفاع مي­كند، بدون اينكه متهم به دروغگويي شود، ميتواند وجود چنين پروژه­ اي را انكار كند يا در حرف با آن مخالفت كند.

فرق دونسل

سالهاست كه آخرين بازيگران صحنه رضاشاهي از دنيا ما رفته­ اند. قربانيان و مجريان پروژه يكسان سازي آريايي، امروز نه يك بلكه چند نسل نسبت به دور آغاز اين پروژه عوض شده ­اند. معماران اين پروژه در آن روزگار، موافق "روح زمان" خود عمل مي­كردند. تصور آنها از يك جامعه انساني، شبيه چيزي بود كه ما بنام سربازخانه مي­شناسيم. يك سربازخانه بزرگ بنام كشور ايران با جماعتي ملبس به لباسي همشكل و متكلم به زباني واحد (فارسى).

  

زير سلطه زبان فارسي راحت­تر است!

اگر كسروي با صراحتي بينظير، قصد امحاي زبان مادري خود را اعلام مي­كند، آقاي جوادي، "زندگي با استاندارد راحت تر است" (بخوان زندگي زير سلطه زبان فارسي راحت­تر است!) را ما را به "ترك مقاومت جدي" در برابر پروژه دعوت مي­كند.

آقاي جوادي در وصف خود مي­نويسد: "از سال 1970 تا کنون ابتدا شش سال در دانشگاه آنکارا و سپس ده سال در دانشگاه کلن آلمان با زبانشناسی و شرق شناسی از جمله زبان و تاریخ فارسی، ترکی، آلمانی و انگلیسی (و تا حدی عربی) مستقیما سر و کار داشته ام و سپس حتی بعد از آنکه از کار دانشگاهی به کار رسانه ای گذشتم در جنب کار روزمره هیچ وقت از خواندن و نوشتن و تحقیق در مورد زبان و ادبیات و تاریخ دست نکشیدم."

 

سيستم متريك و يكسان سازي فرهنگي

 ابتدا به نحوه دفاع آقاي عباس جوادي از زبان كشي، فرهنگ كشي و يكسان سازي توجه كنيد:

"در این 100 سال اخیر در ایران و بیشتر از ایران در کشور های پیشرفته تر زبانها و لهجه های مختلف بسوی یک زبان و گونه استانداردحرکت کرده اند. این ظاهرا نتیجه طبیعی استانداردیزاسیون است. زندگی با استاندارد راحت تر است. 200 سال پیش ما برای وزن «من» و «باتمان» و «سیه» و «پونزه» داشتیم حالا فقط کیلو گرم داریم. برای اندازه گیری طول و راه و غیره هم همینطور. حتی امروزه داشتن دو سیستم اندازه گیری طول یعنی متر و مایل و یا درجه حرارت یعنی سانتی گراد و فارنهایت مردم دنیا را ناراحت میکند. زبان هم همینطور است. منظور من هم همین است. من هم خیلی دلم میخواهد که لهجه 50 سال قبل تبریز ما و یا زبان خلجی و یا مازی از بین نرود. بنظرم میشود کارهائی برای حفظ لهجه ها و زبانهای محلی و غیر استاندارد کرد اما بنظرم در دراز مدت نمیتوان مقاومتی جدی در مقابل این روند کرد" (لينك مصاحبه به تاريخ 21 سپتامبر 2014)

 

metric systemسيستم متريك جهاني امروز، در نتيجه تكوين پروسه­اي عملي شده است كه از پي تصويب يك قانون فرانسوي استاندارديزاسيون (7 آپريل 1795) شروع شد. امروز بجز سه كشور (ايالات متحده آمريكا، برمه و ليبريا) همه دنيا از سيسيم متريك استفاده مي­كنند. اين استاندارديزاسيون و اقدامات متعدد مشابه آن، پاسخ به يك سري نيازهاي واقعي بوده است و نه تلاش براي فرونشاندان هوس راسيستي فلان اليت سياسي و حكومتي. تصور من اين است كه حتي كساني كه سابقه 16 سال تحصيلات عالي ندارند، بشرطي كه دچار يك جزم ايدٸولوژيك نباشند، ميتوانند فرق "يكسان سازي توافقي در مساٸل فني" را با يكسان سازي متكي بير خشونت دولتي در فرهنگ و زبان را تشخيص بدهند. اگر نام پديده اول، استاندارديزاسيون با انگيزه تسهيل رشد علم و تكنولوژي است، دومي بخشي از راسيسم قرن نوزدهمي و قرن بيستمي در چهارچوب دولت ملت سازي­ در جوامع چندفرهنگي است. هر كسي با بهره از اندكي انصاف و بينش انساني، بدون اينكه دانش خاصي داشته باشد ميتواند قبول كند كه پذيرش داوطلبانه فلان سيستم استاندارد بين المللي، به كسي اجازه نمي­دهد كه در عرصه زبان، فرهنگ يا هويت ديني ملل جهان نيز، خواهان يكسان سازي باشد. اگر يكسان سازي واحد سنجش وزرن نشانه تكامل علم و فرهنگ بشري است، پروژه يكسان سازي آلمان نازي يا پروژه­ هاي مشابه و مشتقات جهان سومي آن، ننگ تاريخ بشري است.

حقانيت يك توافق و پيروي داوطلبانه از خط كتابت لاتين، واحد اندازه گيري، تقويم گريگوريان، ساعت هماهنگ جهاني CUT: coordinated universal time و سيستمهاي مشابه، قابل تعميم به زورچپان كردن يك استاندارد ديگر نيست.

 

آقاي جوادي هم با پيروى از احمد كسروي و مثل آقاي جواد طباطبايي، تابلويي با مضمون، "ناسيوناليست فارس" يا "مدافع يكساز سازي ايران از طريق عام فرهنگي" بر بالاي سر خود نصب نكرده است و گويا تنها دغدغه علم و فرهنگ دارد و بس! اما آيا ما حق داريم كه توجيحات وي از نظام يكسان سازي دولتي در 90 سال اخير ايران را محصول بي خبري يا بي سوادي وي در موضوعاتي بدانيم كه خودش هم به تحصيلاتش در آن موضوعها تأكيد مي­كند؟

عليرغم اين توصيفات و سوابقي كه ادعاي 16 سال تحصيل آكادميك و تسلط چند زبان را شامل مي­شود، ايشان فكر ميكنند كه گويا زبان هم چيزي مثل واحد اندازه گيري زمان، وزن، حجم يا فاصله است كه بشود همه انواع سنتي آنها را دور ريخت و واحدهاي جديدي را رايج كرد! در اينصورت معلوم نيست كه فردا اگر كسي با استناد به همين "منطق" عجيب، خواهان دور ريختن اسامي شهرهاي دنيا (و حتي افراد) و جايگزين كردن آنها با شماره باشد، تكليف ما چيست؟ (خوانندگان اين سطور حتما صحنه هايي از فيلمهاي مربوط به جنگ جهاني دومي كه ساكنان اردوگاههاي مرگ نازي بجاي نام و مدارك هويت تنها يك شماره خالكوبي شده بر روي بدن خود داشتند را، بياد مي آورند. باتوجه به تأثيرپذيري شديد آرياٸيسم فارسي از نازيسم آلماني، حرف آقاي جوادي در استدلال عجيب ايشان براي يكسان سازي زباني، بسيار معني دار است)

علت طرح اين سوآل در مصاحبه مورد اشاره، پاسخي از آقاي جوادي به استدلال نيرومند آقاي محمد بابايي بود كه در قالب جمله زير از سوي ايشان بيان شده است:

"در عصر مدرنیته زوال بعضی زبانها روندی شاید برای بعضی ها درد آور اما طبیعی است" (لينك كامنت 27 اوت 2014 ساعت 18:19 به وقت اروپاي مركزي)Carl von Linné 2

يك نكته ظريف در جمله فوق مشروط بودن "دردآور" بودن نابودي بخشهايي از فرهنگ بشري به دو قيد است: اول به "شايد" و دوم به "بعضي­ها" اما "طبيعي" بودن اين فرهنگ كشي مقيد به هيچ قيد و شرطي نيست.

تاكنون ما تعاريف و برداشتهاي معيوب از "مدرنيته" زياد ديده ­ايم اما كمتر كسي به اين صراحت از يك تز داروينيستي در مورد زبانهاي غيرفارسي در ايران دفاع كرده است.

منطقي است كه از معتقدان چنين اعتقادي انتظار داشته باشيم كه حتي اگر بخاطر حتمي بودن مرگ، دست به انتحار نزنند، لااقل در رعايت بهداشت و سلامت و مراجعه به دكتر، حداكثر كوتاهي را به عمل بياورند! (مگر مرگ طبيعي و محتوم نيست؟!)

ميدانيم كه تعميم نظريات علمي كارل فون لينه Carl von Linné 1707­1778 سوٸدي در گياه شناسي و طبقه بندي گياهان و جانداران منجر به تولد "علم بيولوژي نژادي" و اولين "مٶسسات علمي" بيولوژي نژادي شد و يك قرن بعداز وي، گسترش نظرات چارلز داروين در مورد تنازع بقاء منجر به ظهور "داروينيسم اجتماعي" شد. آقاي جوادي در سطور فوق طي استدلالي معيوب و محير العقول ميخواهد، از استاندارديزاسيون مقياسهاي سنجش حجم و وزن و طول اشيا، مشروعيت فرهنگ كشي و زبان كشي مرسوم در ملتسازيهاي قرون نوزدهم و بيستم را استنتاج بكند! Social darvinism 2


استتار مهمترين معضل جامعه ايران

آقاي جوادي در اقدامي "ابتكاري" نوشته كوتاهي بنام "ايراني آريا پرست و ايران تركپرست" منتشر كرده است. اين نوشته از اين جهت كه تفكر افراطي آريايي را لايق سرزش دانسته است ابتكاري است اما از طريق توسل به تردستي مطبوعاتي، بجاي دو نيروي افراطي و ضد حقوق بشري واقعي موجود در صحنه، دو نيروي جعلي و من درآوردي را جايگزين بازيگران اصلي كرده است، تا به نتيجه مطلوب خود ناٸل شود.

در نوشته مزبور، دو دسته آدمهاي جاهل با هم درگيرند. پر بديهي است كه در عالم واقعي هم چنين آدمهايي وجود دارند. در جامعه ­اي كه مٶمن­ترين مسلمانانش هم بندرت از متن قران باخبرند، انتظار برخورداري از عقلانيت و معلومات علمي از متعصبين ناسيوناليست فارس و تورك و... نشانه بيخبري از واقعيات تلخ "خاورميانه واقعا موجود" است.

دو تابلوي آقاي جوادي از دو نيروي متقابل، در حالي ترسيم شده است كه هم يك نظم حكومتي 90 ساله آرياپرست با استفاده از همه امكانات يك دولت مركزي اقتدارگرا واقعي است و هم يك جنبش اجتماعي نيرومند معترض به فرهنگ كشي سيستماتيك رژيمهاي پهلوي و اسلامي. انگيزه آقاي جوادي از نهادن اين دو نيروي واقعي و جايگزين كردن آنها با دو نيروي بي اهميت و جاهل (كاريكاتور دو نيروي واقعي) چيست؟

از تعداد طرفداران اين دو نظر آماري در دست نيست. از يك دسته از آنها يعني آرياپرستان به لحاظ سابقه و حمايت دولتي در گذشته و حال از آثار مكتوب، ارگانهاي مطبوعاتي، تشكلهاي سياسي با سابقه، كتابهاي "تاريخي" در موضوع تاريخ ايران قبل از اسلام، سايتهاي اينترنتي، سخنرانان و چهره­هاي سياسي مشهور و رد پاهاي بسياري در دست است. كلمه "آريا" و "آريايي" در نام خبرگزاري، روزنامه، هتل، حمام، شركت تخليه چاه، نام دختر و پسر، نام هنري گروه موسيقي و خواننده، محصولات مصرفي خانگي و هزار و يك جاي ديگر يافت مي­شود. رد پا و آثار "ترك پرستان" به اين وفور نيست.

در تابلوي آقاي جوادي پاره­اي آدميان بيخبر از دنيا با هم در ستيزند. عده ­اي ايران را از حضرت آدم باينسو فارسستان مي­دانند و عده ­اي تركستان و... حق آن است كه در هيچ جاي دنيا چنين بحثهايي را هيچ پاياني متصور نيست. تازه مگر در جوامع دمكراتيك و پيشرفته، اين بحثها به نتيجه رسيده ­اند؟ ما كه در منطقه مان، از فرط نبود آثار مكتوب كهن­تر از قرن نهم ميلادي(!) شبيه موجودات از فضا آمده هستيم، چه اميدي به پايان اين كشمكش ميتوانيم داشته باشيم؟

مشكل تابلوي آقاي جوادي، چيزي نيست كه ارائه ميشود، بلكه آن جدل جدي و گسل بزرگ جامعه ايران است كه در پس اين پرده، استتار مي­شود. از آنجايي كه گسلي ميان يك نظام حاكم و اكثريتي متشكل از پنج اقليت تورك، كورد، عرب، بلوچ و تركمن در ايران موجود است، توصيف درگيري دو جماعت بيخبر از دنياي امروز، بدون اشاره به اصل ماجرا، تنها ميتواند چون تلاشي با مقاصد سياسي براي استتار يك واقعيت ناخوشآيند تلقي شود.

 

بازآفريني سياسي صحنه درگيري

در آغاز دهه 1990 يكي از مقاله نويسان لوبي ارامنه فعال در ايالات متحده آمريكا، در مقالات خود در مطبوعات معروف آن كشور، جنگ دو كشور ارمنستان و آذربايجان را با جمله زير شروع كرده بودند: "آذربايجان و ارمنستان بر سر تصرف منطقه قراباغ واقع در قفقاز باهم در حال جنگ هستند" (!) ظاهرا خبر درست است اما تنها ظاهرا! مثل اينكه بگوييم در جنگ جهاني دوم، روسها و آلمانها بر سر تصرف مسكو يا استالينگراد واقع در اروپاي شرقي باهم در جنگ بودند!

تقليل آقاي جوادي از وضعيت موجود در ايران به دو تابلو از دو گروه بي خبر از دنيا، شبيه اين است كه فاجعه هولوكاست را به درگيري كلامي دو گروه همسنگ، عبارت از عده ­اي آلماني آرياپرست خودمركز بين در مقابل جمعي يهودي خودخواه و خود مركز بين منسوب کنيم! اين منظره بيگانه با واقعيت جامعه آلمان دهه ­هاي 1930 و 1940 ميتواند براي يك نازيست بي ميل به روشن شدن حقيقت، مطلوب  بوده، و بتواند توجيه كننده بيطرفي جنايتكارانه يك آدم بي­وجدان باشد. اما با هر متر و معياري، آلمان دو دهه مذكور، صحنه درگيري واقعي و خونيني بود كه يك طرف آن يك "نظام دولتي" (با پارلمان، كابينه دولت، بودجه، ارتش، گشتاپو، نيروهاي اس اس و...) و در طرف ديگر قربانيان بيشمار بودند. صرف وارد كردن پولپرستي يهوديان، بي ميلي رومي­ها ("كولي"ها) به آدب شهرنشيني، تمايل كمونيستها به خشونت و شمردن ديگر ايرادات قربانيان، پرده استتاري براي كشيدن يك پرده غيرواقعي به صحنه اصلي مناقشه است.

واقعيت آن است كه نه نظام آموزشي و سيستم قوانين حاكم بر ايران در نه دهه اخير، شوخي يا يك عده باورهاي خرافي صرف است و نه جنبش اعتراضي موجود در صحنه سياسي ايران امروز خود را بر مبنايي جز حقوق بشر و قوانين بين المللي تعريف مي­كند. صد البته در فضاي سياسي جهان سومي ايران وجود خرافات خودمركزبينانه از نوع آرياپرستانه و تورك پرستانه و امثالهم، هم قابل انتظار است و هم قابل رٶيت. اما تكرار كنم كه صحنه سياسي ايران، شاهد يك مبارزه سياسي حقوق بشري ميان گروههاي اتنيكي فرهنگي يا همان ملتهاي محكوم با نظامي است كه آنها را محكوم به زوال تدريجي اما محتوم كرده است. جنگ زرگري بين خرافه پرستان فارس، تورك، كورد و غيره در قالب ادعاهاي مبالغه آميز در مورد آمار نفوس امروزي، ادعاهاي ارضي، نقش خود در تاريخ و اهميت زبان خود در عالم علم و ادب يا نوع سخيفتر آن در قالب جوكهاي اتنيكي، تنها جزئي از منظره عمومي است كه در چهارچوب فرهنگ سازي و توسعه عمومي منطقه و كشور ما قابل چاره يا حداقل قابل كنترل و تخفيف است. نارضايتي در ميان ملل غيرفارس ايران، متوجه نحوه تقسيم امكانات ميان صاحبان فرهنگهاي مختلف (فارس، تورك، كرد، عرب، بلوچ، تركمن و لر) است. تبعض عليه ملل غيرفارس در ايران در متن قانون اساسي كشور جمهوري اسلامي ايران رسمي شده است و اين مسئله قابل تقليل به لودگي سيد كريم اصفهاني، حميد ماهي صفت و آقاي هالو پيام و مقابله به مثل تعدادي از قربانيان با آنها نيست.

علت اين تقليل از سوي آقاي جوادي روشن است: اگر صحنه اختلاف را در متن قوانين رسمي كه از سوي نظامي مسلط به ثروتي صدها مليارد دلاري محافظت مي­شوند، در نظر بگيريم، آنوقت پيدا كردن قرينه چنين دستگاهي در ميان قربانيان ممكن نيست. اما اگر از طريق تقليل گرايي، يك شكاف سياسي بزرگ را به تقابل عده اي فارس جاهل با عده اي تورك، كورد و عرب جاهل تبديل كنيم، قرينه­سازي ممكن شده و مسئله در يك چشم بندي سياسي از يك ظلم دولتي به يك "اختلاف طرفين" تغيير منزلت داده است. گويي صحبت نه بر سر نظام نازيستي نابود كننده يهوديان بلكه موضع عبارت از تقابل طرفين جاهل و خود مركز بين آلماني و يهودي است!

نبود پلاتفورم واحد براي مقايسه

آقاي جوادي در نوشته فوقا مذكور خود به مقايسه "ايراني آريا پرست" و "ايراني ترك پرست" پرداخته است. واقعيت چيست؟ آيا چنين نيروهايي وجود دارند؟ جواب مثبت است. در جو خاورميانه­اي حاكم بر جو سياسي ايران، يكسويه نگري و توسعه دادن مرزهاي هر اختلاف كوچك به يك سنگر بندي مابين "جنگ حق و باطل" براحتي اتفاق مي­افتد. در ايران امروز، وجود فارس و تركي كه خود را ناف عالم مي­دانند و از عالم بي­خبر است و از بي­خبري خود هم فضيلتي مي­سازند، هم قابل انتظار است و هم قابل مشاهده. از اين جهت بدون ورود به جزئيات امر، ميتوان پذيرفت كه در اصل چندين نيروي مشابه هم از ميان فارس، ترك و كرد و غيره كه در دنياي توهمات خود غرق بوده و الزامات زندگي مدرن بي­خبرند، موجود هستند و از اين نظر ميتوان در ميان ايراني آريا پرست و ايراني ترك پرست به قرينه سازي مع الفارق دست زد.

اما اگر آقاي جوادي يا هر كسي ديگري از اين صحنه آرايي مابين دو نيروي جاهل فارس و ترك، ميخواهد درگيري عميق سياسي در ايران امروز پيرامون حق يا ناحق بودن تملك و توسعه فرهنگ و زبان هر كسي را بازسازي كرده باشد، در خطاست.

ستم جنسي عليه زنان را در نظر بيگيريد. اگر مسئله بر سر احساس نفرت از جنس متقابل باشد، ميتوان هم نمونه مردانه و هم نمونه زنانه چنين پديده­اي را رصد كرد. اما اگر صحبت از سيستم قوانين و سنت زن ستيزانه است، بازهم ميتوان قرينه سازي كرد؟ آيا جايي در ايران هست كه شهادت دو مرد معادل شهادت يك زن تلقي شده و سهم اولاد ذكور از ارث والدين هم نصف خواهران خودشان باشد؟

تا از اين موضوع دور نشده­ايم، جا دارد اشاره شود كه وقتي نوعي از احساسات مردانه زن ستيزانه و (در مقياس ناچيزي نسبت به آن) احساسات مرد ستيزانه در ميان خانمها در كشورهاي پيشرفته هم موجود است، منطقي است اين موضوع را به سيستم تحصيلات و پروژه ­هاي ناظر بر فرهنگ سازي با اهداف درزامدت سپرد و نيروي خود را متوجه رفع خشن­ترين تبعيضات موجود عليه نيمه زنان در متن قوانين نمود.

آنچه در عمل اتفاق مي­افتد، اين است: كساني كه ميلي به رفع تبعيضات زن ستيزانه ندارند، يا مسئله را به احساسات ريشه­دار قديمي مابين طرفين نسبت مي­دهند و در نتيجه مسئله را "دوجانبه" و نيازمند گذشتهاي متقابل و محتاج به زمان طولاني و پروسه­اي نامعين مي­كنند. در اين ميدان هم توسل به نظرات زنان زن ستيز هم اشاره به وجود امثالي از مردستيزي در ميان زنان مفري طلايي براي چنين كساني است تا تز خود را اثبات كنند.

آقاي جوادي ميتواند ادعا كند كه نوشته "ايراني آريا پرست، ايراني..." به همان دو گروه آدمهاي جاهل مي­پردازد و نيتي براي كتمان گسل اصلي ناشي از اعمال تبعيضات فرهنگي-زباني-اتنيكي از سوي ايشان نيست. در اينصورت ميتوان با يا بدون آوردن شواهد متعددي از ديگر نوشته­ هاي ايشان، قضاوت نهايي را به خوانندگان و علاقه­ مندان موضوع سپرد.

 

تقدم و تأخر، علت و معلول

در صورتي كه (بفرض محال) ثابت شود كه دو تابلوي جهالت از خود بزرگ بيني و خود مركزبيني فارسي-آريايي و توركي امروز به يك ابعادند و قرينه صد در صد همديگر هم هستند، تازه دو مسئله مهم در افق ديد ما، نمايان خواهد شد:

اول: يكي از اين دو پديده مقدم و ديگري متأخر است و بالنتيجه اينجا آنچه متأخر است؛ "معلول" و آن اول­تر است، "علت" ماجراست. به زبان ساده­تر، آرياپرستي ظهور كرده 9 دهه قبل در ادامه منطقي خود به پيدا شدن طيفي از امواج مخالفت و مقاومت انجاميده­استكه در فضاي جهان سومي حاكم، گاه نسخه بدل آريانيسم فارسي­اند. البته به دليل محروميت از امكانات دولتي درمقياس به مراتب کوچکترى.

دوم: هر دو پديده هم در جوامع دمكراتيك غربي امروز داراي نسخه­هاي مشابه خود هستند و هم ميتوان تضمين كرد كه در خوشبخت­ترين آينده متصور براي ما هم، ولو به درجات و اشكال بروز متفاوت، وجود خواهند داشت.

قرينه؟

آيا ميتوان بين نازيها و يهوديها، قاتلان و قربانيان، كودك آزاران و كودكان قرباني يا مردان زن كش با زنان قرباني قرينه سازي كرد؟ ابداع اين شيوه از آن آقاي جوادي نيست و قبل از ايشان بسياري اين راه را رفته­ اند. ما صرفنظر از تعريف اين دو پديده، بنا به دلايلي كه در فوق ذكرشان رفت، آماري از معتقدان به "آرياپرستي" و طرفداران "ترك پرستي" نداريم. اما آيا بحث بر سر معتقدان به فلان ايسم است؟ پاسخ منفي است. بخش متشكل آرياپرستان يعني مثلا حزب سابقه ­دار "پان ايرانيست" خود، زير فشار رژيم اسلامي حاكم است و حتي در دوران رژيم قبلي نيز، جريان نيرومندي نبود. در يك حكومت دمكراتيك فرضي در آينده نيز چنين احزابي مسلما آزادانه فعاليت خواهند داشت و در يك حركت پاندولي جامعه از ارتجاع اسلامي، (حداقل براي يك دوره معين) بخت ارتجاع پان ايرانيستي براي جذب نيرو بسيار بالا خواهد بود.

 

آنچه در ايران حاكم است، يك نظام حاكم مبتني بر انكار هويت و انكار حق انتخاب بخش مهمي از جامعه است، يك حزب سياسي يا يك ايده نيست، يك پروژه در حال اجرا از 90 سال باينسو است.

آيا "ترك پرستي" قرينه اين پديده است؟! آيا يك نظام متكي به قوه قهريه و بودجه دولتي و سيستم آموزش عمومي، كشور چند زبانه ايران را بسوي تكزبانه شدن بصورت ترك شدن در حال هدايت است؟

آلماني­هاي آرياپرست و آلمانيهاي يهوه پرست!

تصور كنيد كه تابلوي آقاي جوادي در نوشته مورد بحث را به آلمان دهه 1936 منتقل كنيم. در اين تابلوي فرضي ناشي از اين انتقال، دو دسته آدم جاهل آرياپرست و يهوه پرست آلماني رو در روي هم قرار گرفته­ اند. هردو طرف نظرات تنگ نظرانه­ و خود محورانه دارند و خودرا مركز ثقل عالم مي­پندارند. اما آيا واقعيت اينگونه است؟

يكي از اين دو طرف به همه امكانات دولتي از صدر تا ذيل مسلط است و ديگري تنها در حاشيه ­هاي بي اهميت جامعه امكان اظهار نظر پيدا مي­كند. در ثاني ميتوان از هر توهمي كه اين يا آن يهودي دارد صرفنظر كرد و نسبت به باورهاي سياسي موجود در جامعه اكثريت آلمان، بي توجه ماند، چرا كه در در آلمان نازي يك رژيم با ممنوعيت­هاي قانوني و فراقانوني و ارگانهاي اجرايي خود عمل مي­كرد و اين سيستم حاكم دولتي بود كه فاجعه هولوكاست را طراحي و عملياتي ­كرد.

 

جايگزيني بازيگران اصلي از طريق تقليل

آنچه در ادبيات سياسي ايران "ستم ملي" ناميده شده و در اصل پروژه يكدست سازي جامعه مُلوَن ايران به بهاي نابودي هويت بخشي مهي از آن است، در ميان يك نظام دولتي و چندين گروه اتنيك كه باهم اكثريتي از جامعه را تشكيل مي­دهند، در جريان است. تردستي جايگزين ساختن طرفين اين مبارزه با بازيگراني جعلي است.

در نوشته "ايراني آرياپرست، ايراني ترك پرست" به قرينه­ سازي طبق يك مدل شناخته شده مرسوم در محافل سياسي ايراني اکتفا نشده است. در اين نوشته، سيماي دو طرف يك گسل بزرگ اجتماعي و سياسي يعني موافقان و مخالفان تبعيض اتنيكي و فرهنگي در ايران از طريق تقليل جاگذاريهايي صورت گرفته است.

آذربايجاني­هاي مخالف تبعيض اتنيكي-فرهنگي به مشتي افراد بي سواد و يك نظام متكي به امكانات حكومتي با ثروتي صدها ملياردلاري به تعدادي آدمهاي بي­خبر از دنيا تقليل يافته ­اند. تردستي بكار رفته در اين متن، صراحت ندادن به اين نكته است كه اين دو گروه جاهل، در اين درگيري، جاي كدام طرفهاي واقعي جاسازي شده­اند.

نتيجه اين بازآفريني واقعيت، روشن است. اگر ما بجاي يهوديان آلماني در دوران نازيها، مشتي افراد پرمدعاي بيسواد بگذاريم و بجاي رژيم نازي هم يك عده افراد نادان آرياپرست جايگزين كنيم، واقعيت جنايات دولتي انجام شده را كتمان كرده ­ايم، يهوديهاي قرباني را با قرينه سازي در حد آدمكشان نازي قرار داده ­ايم و مبارزه يهوديان براي نجات از مهلكه را امري كودكانه و بي اهميت (اگر نه بزهكارانه) جلوه داده ­ايم.

فوايد قرينه سازي براي ايدئولوژي حاكم بر عملكرد نظام حكومتي ايران در 90 سال اخير

اما جعل صحنه درگيري و ارائه آن بصورت درگيري دو نوع آدمهاي جاهل يا افراطي، مزاياي بيشماري براي پنهان كردن ماهيت سيستم حاكم دارد. در اين صحنه درگيري نه تشخيص جرم ممكن است و نه راه متوقف كردن ستم. از آنجايي كه در همه جوامع حتي در انواع بسيار مرفه و خيلي دمكراتيك آنها گروههاي حاشيه ­اي افراطي از هر نوع وجود دارند، به دست دادن اين صحنه جعلي از رو در رويي دستجات افراطي، معاني مشخص زير را دارد:

  1. جرم دولتي بصورت تبعيض در كار نيست و صحبت سر يك "مناقشه دو يا چند طرفه" است.
  2. راهي براي متوقف كردن تداوم اين روند نيست، بلكه بايستي براي سلامت افراد ناتوان از شناخت صواب و ناصواب اميدوار ماند.

برعكس اگر صحنه درگيري در اين اين نه دهه، آنطور كه هست، مابين يك رژيم و بخشي از شهروندان ترسيم شود، نه ابهامي در شناخت ماجرا مي­ماند و نه مشكلي براي معين كردن گناهكار و ارائه روشي براي رفع ظلم از مظلوم. در صورتي كه ما صورت مسئله را درست مطرح كنيم، راه حل انساني آن نيز عملي و در دسترس مي­نمايد:

  1. سهم ايران از روند قرن نوزدهمي و قرن بيستمي پروسه دولت-ملت سازي در دنيا، پروژه ساختن دولت-ملت يك زبانه در جامعه اي متنوع و متكثر بوده است.
  2. اين پروژه هم در فاز اول (يكدست كردن اتنيكي-فرهنگي جامعه ايران) و هم در بخش اهداف خام خيالانه معطوف به توسعه (تبديل ايران به يك فرانسه يا انگلستان) شكست خورده است.
  3. راه برون رفت از اين مخمصه، قبول تنوع در درون مرزهاي ايران و پايان دادن به تورك ستيزي و عرب ستيزي در منطقه با هدف مصالحه در داخل و انتگراسيون در منطقه­ و جهان است.
  4. افكار بيمارگونه خود مركزپندارانه و اعتقاد به برتري تبار خودي و خرافات مربوطه، تنها در چهار چوب يك سيستم قبول كننده تكثر و حداقل به شرط كنار ماندن دستگاه دولتي از اين خرافات، قابل مديريت و تضعيف هستند.



اجزاء گفتمان مدافع يكدست سازي ايران در فعاليتهاي قلمي آقاي جوادي

مهمترين اجزء اين گفتمان را ميتوان در بندهاي زير يافت:

-         "تاريخ" بجاي "حقوق بشر" و ارائه تصويري خودساخته از يك جامعه آرماني.    به بيان ساده تر: در ايران نمي­گويند زبان فارسي مجوز اجراي نقش قاتل زبانهاي ديگر را بر اساس كدام بند بيانه جهاني حقوق بشر كسب كرده است و بجاي اراٸه چنين مجوزي، ميگويند در آن ايران آرماني كه گويا در گذشته وجود داشته است، چنين چيزي بوده است! با اين حساب، ميتوان تصور كرد كه، حقانيت حقوق برابر براي زنان يا دفاع از صلح بجاي جنگ چه سرنوشتي خواهد يافت!

-         معرفي پروژه راسيستي هويت كشي و هويت سازي در ايرن بعنوان الزامات "مدرنيته"!

-         تلاش براي بيشتر كردن "بينونيت" (اصطلاح استفاده شده از سوي محمد علي فروغي در اينمورد) ميان بخشهاي موجوديت فرهنگي تركان: بين دو پاره آذربايجان، بين دوپاره آذربايجان با تركيه و حتي بين مناطق مختلف آذربايجان جنوبي و همزمان:

-         تلاش همزمان براي معرفي سه حوزه پر اقليت ايران، افعانستان و تاجيكستان بعنوان حوزه­هاي تك فرهنگي فارسي و انكار بينونيت مابين هويت فارسي اين سه حوزه،

-         قائل شدن موقعيت زبان لينگوا فرانك (زبان علمي بين المللي) به زبان فارسي در گذشته ايران و حتي بيرون از ايران (در صورتي كه به غيراز حوزه شعر، زبان دين و علم در ايران و بقيه جهان اسلامي عربي بوده است و نزديك به صد در صد اصطلاحات در علوم دقيق، علوم انساني و از جمله فلسفه و حقوق، همين امروز بعداز دهه­هاي متوالي از زبان كشي و زبان سازي، هنوز عربي است.)

-         انكار وجود يا كاريكاتور سازي از مخالفين اجراي پروژه يكدست سازي ايران بجاي ديالوگ با آنها،

-         تمسخر مقاومت مدني و منفي آذربايجاني­ها در قبال پروژه يكسان سازي بعنوان مصاديق بي­خبري و بي­سوادي،

-         سعي در برشمردن مشكلات اجرايي و عملي توقف فرهنگ كشي و سعي در غير ممكن جلوه دادن تغيير در مسير كنوني،

-         ادعاي "تمدن ايراني" به هنگام تحقير فرهنگهاي غيرفارسي در درون و بيرون مرزهاي ايران و همراه با اين ادعا دادن نسبت "توحش" به كل منطقه در مواجهه با طرحهاي اصلاح مسير فرهنگ كشانه فعلي حاكم در ايران،

در باره كسي كه باب سخن از يهوداي خائن به مسيح بگشايد و سخن از "پروتوكول بزرگان يهود" و اداره مخفيانه جهان از سوي شبكه جهاني مرموز يهودي بزند و رباخواري دشمنان مسيحيت را نكوهش كند، اما در مورد هولوكاست سكوت كند، چه ميتوان انديشيد؟

دعوت از يهوديان براي قبول "رباخوار"بودن پدران آنها و نقش خانوده­هاي متنفذ يهودي در "اداره دنيا" يا آوردن نقل قولهايي از روايات انجيلي و كليسايي در باب يهودا و قوم يهود، بدون استخراج حكم نهايي سياسي و يهود ستيزانه هم كه باشد، نمي­تواند مورد استقبال فردي كه با داستان رنج تاريخي يهوديان و ارتباط آنها با اين اسطوره­ها باخبر است واقع شود.Sions vises protokoll

كارهاي قلمي (تأليف، ترجمه و نشر) آقاي عباس جوادي اگر منحصر به اين نوع ادبيات نيست، حجم بزرگي از اين نوع تزها را در خود احتوا مي­كند. آقاي جوادي با نشر اين تزها در هر موردي خواهان تأييد مقدمات و اجزء گفتماني است كه با ساختمان كلي آن آشنا هستيم و توجيه ايشان در هر موردي اين است كه شما با آجر و ملات بنا موافقت كنيد و هر وقت بنا حاضر شد....!

به يك نمونه از تزهاي آقاي جوادي كه ارتباط مستقيمي با پروژه يكدست سازي ايران دارد، در زير اشاره ميشود.

جامعه رسمي در برابر فرد

راسيسم در موطن خود اروپا، محصول مكاتب جديد ليبرال و سوسياليستي نبود. اين تفكر بشدت محافظه­كارانه و از اين جهت با برخورداري از حمايت و امكانات جامعه رسمي در قرون نوزدهم در اروپا توسعه يافت. تعداد ارگانهاي رسمي برخوردار از حمايت دولتي چون دانشگاهها و همه مراكز علمي كه به راسيسم و گفتمانهاي اروپا محورانه دامن مي­زند، چنان و سيع بود كه معدود صداهاي آلترناتيو، امكان شنيده شدن، به جد گرفته شدن و مهمتر از همه كسب اتيكت "علمي" بودن، نداشتند.

در ايران امروز نيز به همان سياق اروپاي قرن آخر نوزدهم و ابتداي قرن بعدي، گذرانيدن يك تز حتي در سطح ليسانس در موضوع ترديد بر بنيانهاي تاريخ رسمي "ايران باستان" غير ممكن است. اگر دانشجويي قصد تحقيق در موضوع "صنعت فرشبافي در آذربايجان قرن هفدهم" داشته و منظورش از "آذربايجان" سرزمينهاي دو سوي آراز باشد، از يك دانشگاه درجه سه ايران هم نميتواند اميد همراهي داشته باشد. اما اگر همين دانشجو موضوع "صنعت فرش در حوزه تمدني ايراني در قردن هفدهم" را انتخاب كند و اعلام كند كه قصد "افشاي" سرقت افتخارات ايرانيان از سوي تركيه و كشورهاي جديدالاستقلال از شوروي سابق را دارد، ميتواند روي حمايت و مجوز بهترين دانشگاههاي كشور حساب كند."

ظهور فرقه­ هاي "منتظر غيبت" !

اعتقاد شيعه به ظهور امام دوازدهم به ظهور فرقه­هاي "منتظر ظهور" منجر شده است با حساب فوق ما بايستي منتظر ظهور فرقه­هاي "منتظر غيبت" هم باشيم كه براي غيبت بي­بازگشت زبانهايي كه مانع وصول به يكدستي ايدآل آنها در ايران هستند، متوسل به دعاهاي ايدئولوژيكي يا اجراي پروژه مي­شوند. در اينصورت با كمال تعذر بايستي به حضور اين دوستان منتظر غيبت عرض نمود كه از ميان 6000 زبان موجود در دنياي امروز 5900 زبان كمتر از 8 مليون متكلم دارند و اگر نابودي زبانها از صدر جدول شروع نشود، زبان تركي با اينهمه متكلم (در هر حوزه­اي كه فرض كنيد و هر قدر كه آنرا تقسيم كنيد) در ليست مطلوب شما قرار نخواهد گرفت و شما به مراد خود نخواهيد رسيد.

اتهام زدن به تاريخ

در فوق اشاره شده كه طرفداران "زوال برخي زبانها" و مخالفان "مقاومت جدي" (هر دو عبارت داخل گيومه از آقاي جوادي است) گناه خود و همكيشان خود را به پاي هر كسي ديگري بجز خود مي­نويسند. از جمله اين بيگناهاني كه پايشان به ناحق به اين ماجرا كشيده ميشود چيزي بنام "تاريخ" است. مشابهت اين "تاريخ" با آن "مدرنيته" هم، در بي­زبان بودن هردوي آنهاست كه نميتوانند از دست اين ملت­سازان اسير توهمات قرن نوزدهمي، به جايي تظلم برند. آقاي محمد بابايي در پاسخي كه به آقاي عباس جوادي نوشته­اند، با نكته­بيني بي­نظيري استخوانهاي معيوب متهم كنندگان "تاريخ" مظلوم را راديولوژي كرده است. آقاي بابايي فرق استفاده از زبانهاي ﻟﻴﻨﮕﻮا ﻓﺮاﻧﻜﺎ LinguFranca مثل يوناني، لاتين و عربي در گذشته، با زباني كه در سيستم تحصيلات عمومي و اجباري در دنياي مدرن بكار گرفته مي­شود، را به دقت نشان داده و نقش همنوع­خورانه (كانيباليستي) زبان در سيستمهاي جديد را زير نورافكن استدلال خود قرار مي­دهد، چيزي كه در "تاريخ" سابقه نداشته است. به جملات آقاي محمدبابايي، خطاب به آقاي عباس جوادي توجه كنيد:

"نقش فارسي در گذشته درست است. کسی هم انکار نمی کند. اما همه آنها مربوط به گذشته است. مگر در اروپا این روش را ادامه داده اند؟ مگر به جز لاتین و یونانی سایر زبانها را کناری گذاشته اند؟ امر سواد در گذشته و حال با هم فرق اساسی داشت. در همه ایران به فارسی نوشته اند اما این زبان، به کسی آسیب نزده است. بیش از آن به عربی نوشته اند. آسیب ناشی از آموزش عمومی و فراگیر است که امر مدرنی است. و همین آمورش مدرن زبانها را از بین می برد. فارسی که همه به آن خدمت کرده ایم اکنون بلای جانمان شده است. در دنیای جدید زبانی که آموزش داده نشود محکوم به مرگ است. ایران رنگارنگی که جنابعالی وصف کردید به واسطه آموزش عمومی با سرعتی باورنکردنی در حال یکرنگی است."

اگر منطق و استدلال را با كيلو و تعداد صفحات و عناوين كتاب نسنجيم، صلابت استدلال آقاي بابايي در جملات فوق، بعنوان ابطال نامه همه تزهاي مورد مدافعه آقاي جوادي و ديگر پيروان فرضيه احمد كسروي كفايت خواهد كرد.

 

انتظار ساده لوحي!

آقاي جوادي در كاريكاتوري كه از مخالفين اعمال تبعيض فرهنگي به دست مي­دهد، مينويسد:

" تصور میکند که «ترک ها» از ۴-۵ هزار سال ‏پیش در آذربایجان کنونی مسکون بوده اند. در ‏مورد کوچ گسترده و مستمر قبایل و طوایف ‏ترکمن به آذربایجان و آناطولی (ترکیه کنونی) ‏از قرن یازدهم میلادی که باعث تغییر زبان ‏اکثریت مردم این مناطق شد خبری ندارد و یا ‏نمیخواهد خبری داشته باشد.‏

اصلا از بحث زبان های ایرانی که قبل از ترکی ‏در آذربایجان مورد استفاده بود خوشش نمی ‏آید. بهمین جهت از شاعر آذری قطران تبریزی ‏خبری ندارد و از تاریخ دان مشهور احمد ‏کسروی هم اصلا خوشش نمی آید.‏

فکر میکند در تاریخ، کشوری بنام ایران موجود ‏نبوده و اگر بوده بزور و با حاکمیت قهری بر ‏اقوام دیگر از جمله ترک ها بوده و باید این ‏کشور محدود به شرق ایران کنونی و ‏افغانستان و تاجیکستان باشد.‏

اطلاع و سواد چندانی ندارد، اما از حافظ و ‏فردوسی و زبان فارسی خوشش نمی آید

فکر میکند آن همه شهرت و افتخار ایران قبل ‏از اسلام «داستان های خیالی» است و بعد از ‏اسلامش هم مربوط به دوران حاکمیت ترک ‏هاست و نه فارس ها."

سياهان آفريقاي جنوبي در دوره آپارتايد از بسياري از اجزاء گفتمان راسيستي حاكم دل خوشي نداشتند. در آن دوره، آركئولوژي بشدت از سوي رژيم آپارتايد كنترل مي­شد. بعنوان مثال، ادعاي نبود تمدن قبل از ورود اروپايي­هاي به آفريقاي جنوبي ستون اصلي گفتمان حاكم بود. حال انتظار پذيرفتن اين يا آن جزء از كليت اين دكترين حاكم، انتظار بلاهت از سوي آنها نيست؟

ما حاضريم كه " آن همه شهرت و افتخار ایران قبل ‏از اسلام" (فاقد يك جلد كتاب) را همزمان با نداشتن شهرت و افتخار ترك و عرب، براي خوشحالي خاطر شما و شادي روح احمد كسري بپذيريم به شرطي كه در ادامه اين سلسله معيوب استدلالات بي­پايه از ما نخواهيد كه يكسانسازي زباني در ايران را به راحتي استاندارديزه كردن واحد وزن، بپذيريم.

ايدٸولوژي يا معرفت؟

در چنين بحثهايي مرسوم است كه هر طرفي سخنان خود را "معرفت" و مواضع مخالف را "ايدٸولوژي" بنامد. از اين طريق در كنار اختلاف اصلي موجود دو مجموعه از نطرات متقابل، اتيكت آنها هم به موردي ديگر از اختلاف تبديل مي­شود. چنانچه در فوق مورد اشاره واقع شده است، در اينمورد نيز چاره ­اي نيست جز آنكه طرفين با طرح نظرات خود، طرح سوآلات و پاسخ به سوآلات مخالف، امكان اشراف و قضاوت براي طرف سوم (مخاطب، خواننده، بيننده) فراهم كنند.

محتوي و قالب: روشن است كه هميشه تناسبي ميان مضمون پيام و "فورم" است. همانطور كه فورم چاپي، زبان و نحوه رسانه­اي شدن يك آگهي تسليت بالكل با خصوصيات مربوط به يك كارت دعوت عروسي فرق دارد، "معرفت" و "ايدٸولوژي" هم، هركدام، بسته بنديها، كانالهاي رسانه­اي شدن و نحوه مدافعه خاص خود را دارند. يك سلسله بحث باز در مطبوعات آزاد با حق درج نظرات خوانندگان، قالب مناسبي براي گفتمان مدافع آپارتايد نميتواند باشد و طرح نظرات فمنيستي ناظر بر لزوم برابري حقوق زنان با مردان نيازمند يك سخنران كاريسماتيك در پشت تريبون سخنراني براي يك توده عظيم "احسنت گو" نيست.

 

مقاصد علمي

حداقل فرق علم با ايدٸولوژي، وجود ترديد و سوآل در اولي و تفوق يقين و پاسخ در دومي است. اهل علم نيز ميتوانند، كار خود را با "پيشفرض" شروع كنند، اما پايان يك كار علمي از ابتدا مشخص نيست. اما يك فعاليت ايدٸولوژيك ولو نام آن "تحقيق" باشد، نميتواند به نتايجي جز مباني ايدٸولوژي راهنما منجر شود. ميزان "تحقيقات" علماي شيعه، اندك نيست اما چه كسي است كه نداند، هيچ "تحقيق" از ميان آنها نميتواند، به نتيجه­اي جز اثبات حقانيت تشيع منجر شود. بر اين مبنا، كليت گفتمان ناظر با يكسان سازي ايران، از همان باي بسم الله­ش، رسيدن به يك نتيجه قطعي را مد نظر دارد. حتي همه از دنيا رفتگان اين سرزمينها از گور برخيزند و گواهي بر خلاف بودن روايت رسمي از تاريخ ايران قبل از اسلام بدهند، براي قانع كردن يك مقلد كسروي يا عنايت الله رضا كافي نخواهد بود. اينان از همان منزل اول، جزٸيات منزل نهايي را از حفظند. حتي آنهايي كه همه عمر خودشان را در كتابخانه و مطالعه و تحقيق گذرانيده اند، تصور خودشان از نقش خودشان در تاريخ، بيشتر رسول يك پيام مطلق آسماني بود كه جهاد آنها تنها متوجه رسانيدن پيام بود و نه بخاطر تحقيق در صحت و سقم آن. از اين ديدگاه نقل قول معروف زير از زبان احمد كسروي، جالب است:

"این آرزوی ایرانیان است، آرزوی همگی ماست. ما این را به یاری خدا از پیش خواهیم   برد و همه زبانها را جز فارسی از میان خواهیم برداشت. من که در اینجا ایستاده ام زبان مادرزادی من ترکی بوده ولی همه می دانند که چه کوشش هایی به کار می برم (!) که آن زبان از ایران برافتد. ترکی برافتد، عربی برافتد، آسوری برافتد، ارمنی برافتد، کردی برافتد. ارمنیان اگر از مایند باید با زبان ما درس خوانند و سخن گویند". (نشریه پرچم سال 1322ـ1321. تجدید چاپ شده در سال 2004 انتشارات خاوران، صفحه 81)

در نقل قول فوق با يك سرباز جان بر كف و يك مجاهد مٶمن سر و كار داريم كه بويي از شك نبرده است. از نظر احمد كسروي، مقصد و نتيجه كار از پيش روشن است و چيزي نيست جز "از ميان بردن همه زبانها جز فارسي". كسروي نه با ترديد علمي و سوآل بلكه با يك يقين به حقانيت زبان كشي دست به قلم مي­برد. مثل يك عالم شيعه كه در بدو شروع به تحقيق در موضوع مسٸله جانشيني پيامبر اسلام، نه از سوآل و ترديد بلكه با ايمان به يكي از دونتيجه محتمل آغاز راه مي­كند.

رونداشتن ترديد در مسلمات آريايي وجه اشتراك آقاي جوادي با بقيه رهروان بيراهه يكدست سازي كشور متكثر ايران است. اما فرق عباس جوادي با چهره­هاي دوران صدر آرياٸيسم در آغاز قدت گيري رضاخان از هرجهت قابل توجه است. در مورد فوق بعنوان نمونه اين تفاوتها، از جمله ميتوان به يك فاصله زماني زياد كه شامل جنگ جهاني دوم هم بود، اشاره كرد. جنگي كه آرياٸيسم را روسياه تاريخ ساخت. فرق ديگر اين است كه كساني مثل احمد كسروي در ابتداي خط قرار گرفته­اند اما آقاي جوادي امروز در پايان خطي كه 90 سال از آغاز آن گذشته است، سعي دارد تا از كنار محصول طبيعي و قابل انتظار فهم معيوب رضاخاني از توسعه بگذرد. اگر تجربه آرياٸيسم ايراني را به پروژه بولشويكهاي روسي تشبيه كنيم، اگر كار محمدعلي فروغي و شركاء قابل مقايسه با آرامانخواهي نسل اول بولشويكهاي از همه جا بيخبر روسي بود، كار كساني مثل آقاي جوادي كه در پي طبيعي جلوه دادن پاكسازي و يكسانسازي زباني و فرهنگي هستند، شبيه ماركسيست لنينيستهاي امروزي جهان سومي است. اگ آن نسل اولي­ها تنها فريفته يك بدفهمي از آزادي، توسعه و عدالت بودند جانشينان امروزي آنها به دليل بي توجهي به تجربه پرهزينه نود سال اخير را ميتوان به اصرار در تكرار پروژه­هاي مجرمانه متهم كرد.

اگر نسل فروغي و كسروي در ابتداي خط توليد بودند و غافل از تبعات ناگزير تلاش براي مهندسي زباني جامعه، نسل امروزي­ متوليان و مناديان اين تفكر در پايان آن خط هستند. اگر آن قديمي­ها مجذوب توهمات قرن بيستمي از معجزات ملت سازي بودند­، پيروان امروزيشان، تبعات اين ملت­سازيها را ابتدا در جانشيني نظام فقاهتي بجاي رژيم آريامهري در ايران شاهد بودند و اينك تدوام آنرا در چهارگوشه خاورميانه به نظاره نشسته­اند. بسياري از متوليان چهره­هاي ممتاز فرهنگي دوران مشروطه بودند كه چه بسا بخاطر نداشتن پرسپكتيو تاريخي و كم حوصلگي ناشي از اين ضعف، نا اميد از بروز معجزات آني در فرداي تشكيل خانه ملت و سراسيمه از ديدن فاصله عظيم ما با فرنگستان، دنبال راه هاي ميان بر بودند و برخي از آنها بجاي اينكه غبطه خوردن به حال همسايگان فرنگي را مايه انگيزه كار طولاني و هدفمند بكنند، توجيه كننده غلامي آستان سفارتخانه­هاي غربي يافتند. كساني كه امروز به هر نحو و ميزاني از تداوم پروژه پاكسازي فرهنگي كشور از عناصر غيرآريايي دفاع مي­كنند، نميتوانند به هيچيك از عذرهاي آن اول خطي­ها و نسل اولي­ها چنگ بياندازند. اگر سيد احمد كسروي و سيد حسن تقي­زاده و بسياري ديگر از رهبران و روشنفكران دوره مشروطه، فرزندان زمان بيخبري مشرق زمين بودند، تكرار كنندگان زيانبارترين و نادرست­ترين شعارهاي آنان، بخاطر در دسترس بودن همه تجربيات گرانبهاي اين دهه­هاي سپري شده، هيچ شباهتي به آنان نميتوانند داشته باشند. نسل روشنفكران مشروطه كه در نتيجه احساس استيصال از نرسيدن فوري به كعبه توسعه و ترقي، دل به تزهاي آرياپرستانه اروپايي دادند و به التزام ركاب رضاخاني وصل شدند، هيچ شباهتي به توجيه كنندگان امروزي قتل عام فرهنگي تركان و اعراب نداشتند. بزرگي آن پيشكسوتان اين كسوت زشت در تشخيص بموقع بيماري عقب ماندگي همه جانبه از غرب بود و حقارت پيروان امروزي آنها در نديدن حاصل 90 سال جنايت فرهنگي در كشور ايران است كه شبيه هرچيزي است جز توسعه.

ناتواني تاريخي آقاي جوادي و همكرانش

گفتمان ناظر بر يكسان سازي زبانى و فرهنگى ايران تاريخا متكثر، تجربه بودن در اپوزيسيون را از سر نگذرانيده است. اين ايدئولوژي همزاد قدرت بوده و در ديالوگ و مناظره در شرايطي كه از قدرت انحصار كامل قدرت برخوردار نباشد، پايش در گل است. اين تفكر اگر بتواند مثل دوران رضاشاهي و آريامهري، با انحصار امكان نشر و تبليغ و داغ و درفش صداي منتقد را استقبال مي­كند، در دوران اسلامي ارگانهاي متخصص كشف و نابودي پانتوركيسم برپا مي­كند و در خارج از ايران رژيم را به خشونت عريانتر عليه صاحبان اين صداها دعوت مي­كند و سركوب نكردن بيشتر صداهاي مخالف يكسان سازي را نشان رفض و انيرانيت رژيم اعلام مي­كند. تفكر منادي ترك "مقاومت جدي" در خارج، در تقابل با حرف حق مدافعان حقوق بشر، خود را به نديدن و نشنيدن ميزند و اگر فكر كرد از ميان طرفداران "مقاومت جدي" حرف ناحقي شنيد، جارچيانش را بسيج مي­كند كه بياييد و ببينيد!

وقتي هم كه امكان نشر (ولو يك وبلاگ و يك سايت اينترنتي يا صفحه فيسبوكي و...) دارد، راه ندادن به حرف منتقد را از خودداري از نشر جوابيه تا حذف منتقد و سوآل كننده از ليست دوستان فيسبوكي و نهايتا بلوک كردن وي ادامه مي­دهد.

جنگ رواني جنگ سردي

در فوق به ميزان تحصيلات آقاي جوادي از زبان خودش اشاره شد. آنچه در آن معرفي­نامه نيامده است، سابقه فعاليت ايشان در سرويسهاي راديويي جنگ رواني است. ايرانيان به دليل تعلق ايران به اردوگاه غرب در دوران جنگ سرد، هيچ تجربه مستقيم از سيستم جنگ رواني اردوگاه غرب به رهبري ايالات متحده آمريكا عليه كشورهاي توتاليتر كمونيستي ندارند. اما تك و توك شهروندان ايراني از جمله بعلت آذربايجاني بودن بعنوان كارمند راديوهايي كه براي جمهوريهاي مختلف شوروي برنامه پخش ميكردند، در متن و حاشيه اين سيستم دست در كار داشتند. از دوراني كه مجموعه اين راديوها Radio Free Europe/ Radio Liberty از سال 1949 شروع بكار كرده و قبل از اينكه بلحاظ مالي تابع كنگره آمريكا بشود، تا سال 1972 مستقيما از سوي سازمان سيا تأمين بودجه مي­شد. از دهه 1990 اين راديوها مطابق خطوط سياست خارجي ايالات متحده آمريكا تغيير جهت داده و حول كشورهاي آسياى مركزي، جمهوري آذربايجان و خاورميانه فوكوس كردند. متمرکز شده اند.

اين راديوها شباهتي با سرويسهاي فارسي صداي آمريكا و بي بي سي نداشت و محلي بودند (و تا حدودي هنوز هم هستند) براي كاربست و تست آخرين دستاوردهاي مراكز علمي غرب در عرصه جنگ رواني. پيام اين راديوها تا حدي كه در تبليغ حقوق بشر، آزادي بيان و مخالفت با رژيمهاي ديكتاتوري شرق اروپا بود، چيز قابل مخالفتي نيست. آنچه اين حاشيه نويسي را لازم مي­كند، اشاره به تصادفي نبودن و برعكس تخصصي بودن برخي كارهاي آقاي جوادي است.

برخي از كارهاي قلمي آقاي جوادي، از نظر داشتن بار ايدٸولوژيكي توجيه كننده پروژه يكسان سازي و محكوم كننده جنبش حقوق بشري ملل تحت تبعيض در ايران به هيچوجه بيطرف نيسند.

همينجا لازم به اشاره است كه محصولات كارگاهها و مٶسسات جنگ سردي غرب، شباهتي با محصولات اينچنيني جهان سومي يا شورويايي نداشتند و بسياري از آنها از كيفيت علمي و ادبي بالايي برخوردار بودند. سرويس روسي بي بي سي با اينكه يك زيرمجموعه از سيستم جنگ ايدٸولوژيك غرب و شرق بود، نسبت به سرويس فارسي آن در سطح غيرقابل مقايسه­اي سرتر و برتر بود. اما اين كيفيت در عناصر حتي اگر شامل همه عناصر هم مي­شد (كه چنين نبود) در مجموع نافي تابعيت آنها از ماهيت كلي جنگ سردي و ايدٸولوژيكي كارها نبود.

آقاي جوادي با توجه به تجربيات طولاني خود در مهمترين دستگاه جنگ رواني غرب، در ارزشگذاري ايدٸولوژيك يك خبر، يك سفرنامه از قرون وسطي، خبري از تاجيكستان، تركيه يا جمهوري آذربايجان، نقل قولي از يك برنامه تلويزيوني تركيه يا حتي بازنشر برخي مواد تركستيزانه (از مخالف آنها) با وسواس و مهارت مثال زدني، از عهده به رديف كردن دانه­هاي تسبيه ايدٸولوژي توجيه كننده يكسان سازي در ايران برمي­آيد. او مي­داند كه از نظر امتيازدهي با معيارهاي جنگ رواني، آوردن يك نقل شاهنامه دوستانه از زبان يك شهروند تركيه، ولو عاميانه و هرقدر تكراري (براي خواننده ايراني)  نسبيت به نشر يك كتاب حاصل كار يك متخصص وطني اين حرفه، امتيازي بسيار بيشتري دارد. او ميداند كه اگر از زبان يك شهروند تركيه، سطح علم در ايران را بالاتر از تركيه نشان دهد و از كنار هزاران متخصص ايراني شاغل در مٶسسات علمي در ايران كه آمار استنادي چنين ادعاهايي را زير سوآل ميبرند، جاهلانه و با بيتفاوتي بگذرد، دانه ديگري به نخ تسبيه ايدٸولوژي مورد مدافعه خود افزوده است.

او نيك مي­داند كه از نظر اصول حاكم بر پيش­برد جنگ رواني، "انتخاب سوآل مناسب" مهمتر از دادن جواب مناسب است. در نتيجه در مصاحبه خود (با راقم اين سطور) 34 سوآل را يكجا "بودار" تشخيص داده از دادن جواب به آنها خودداري ميكند. مثل متخصص جنگ رواني آمريكايي در دهه 1970 يا "انتخاب" ميكرد بجاي صحبت از خونتاهاي دست راستي آمريكاي لاتين (عمدتا زير نظر مستقيم سيا) و فجايع جنگ جهاني دوم، از بهار پراگ و شورش مجارستان بگويد! (لينك سوآلات 34 گانه مذكور) با دقت در سوآلاتي كه وي از پاسخ به آنها خودداري ميكند، ليست بلند بالايي از موضوعات و استدلالهايي كه از نظر وي بايستي در محاق و سكوت قرار گيرد، روشن مي­شود. در دنياي غرب متمدن خارج از ديوارهاي اداره Radio Free Europe/ Radio Liberty در جايي كه دولتها، احزاب و افراد، رابطه خود با شهروندان را بر اساس ديالوگ دمكراتيك و نه موازين جنگ سرد، تنظيم ميكنند، "سوآل بد" مثل "هواي بد" وجود ندارد تنها "لباس بد" و "جواب بد" وجود دارد. يعني همانطور كه ميتوان يك "هواي بد" را هم با لباس مناسب استقبال كرد، هر "سوآل بد" (معني­دار، كنايه­آميز، بودار و...) هم ميتواند يك جواب مناسب و روشنگر داشته باشد كه در صورت لزوم سوء نيت و خبت طينت سوآل كننده را هم براي طرف سوم، روشن كند.

 

يك موضوع براي دقيق شدن: ايدٸولوژي يا معرفت

 تخصص شغلي آقاي عباس جوادي از كار درازمدت در يك مٶسسه تبليغاتي جنگ سردي، توانايي­هاي خاصي از جمله استتار ماهيت ايدٸولوژيكي در پشت پرده­هايي از ظواهر بيطرفانه و باصطلاح علمي است. يك بسته بندي ايدٸولوژيك با بسته بندي جعلي. اما ميتوان با كمي خراش در پوسته تبليغاتي اين بسته­بندي­ها به عمق ماجرا رسيد. به يك نمونه از فعاليتهاي تبليغاتي آقاي جوادي و واقعيت استتار شده پشت يك نقل قول در زير توجه كنيد. چندي پيش آقاي جوادي خبري به نقل يك نويسنده ترك تركيه منتشر كرد كه تيتر زير را داشت:

"طه آق یول: در زمینه علوم، ایران از ترکیه جلو زده"(لينك)

روشن است كه تركيه و ايران كشورهاي همسايه و جهات متعددي اوضاع كمابيش شبيه به هم دارند و مقايسه بين اين كشورها ميتواند بيش از مقايسه ايران و شيلي يا مقايسه مابين تركيه و ژاپن مفيد باشد. اولين سوآلي كه با ديدن اين تيتر به ذهن يك خواننده آشنا با سيستم كار آقاي جوادي در شگردهاي جنگ سردي و شكل دهي افكار عمومي ، متبادر مي­شود است:

"آيا آقاي جوادي مطلبي با مضمون برعكس يعني جلوتر بودن علم در تركيه نسبت به ايران از زبان يك نويسنده ايراني را هم منتشر ميكرد؟" پاسخ منفي است چرا كه كتمان ماهيت كلنگي ايران و فقدان "علم و حلم" در اين كشور از اجزاء گفتمان ناسيوناليستي تغليظ شده در ايدٸولوژي آرياٸيسم ايراني است. بر اساس اين موازين ايدٸولوژيكي عربستان، تركيه يا آذربايجان نميتواند در هيچ مقايسه مهمي موقعيتي بهتر از ايران داشته باشد. برگرديم به ماهيت پشت خبر منتشره از سوي آقاي جوادي: اما ورود به متن خبر از ان سوآل اوله مهمتر است. آيا واقعا اينطور است؟

آيا عقل برخوردار از دانش علمي ايجاب نمي­كند كه با اين ادعا برخوردي منتقدانه داشته باشيم و بجاي تيتر كردن آن، ابتدا كمي در باره­اش مطالعه كنيم؟ حداقل در چهارچوب يك كارزار رواني جنگ سردي براي جا انداختن شعارهاي مكتبي، از دست دادن اين فرصت طلايي كه يك نويسنده ترك، ميهن آريايي فارسي را در عرصه علم جلوتر از كشور انيراني تركي اعلام كرده است، تنها نشانه بي خردي خواهد بود. آقاي جوادي هم بعنوان فردي مجرب در كار خود، اين خبر را بي­هيچ توضيح و روا داشتن هيچ ترديدي منتشر كرد. فردي را هم كه لينك يك خبر شيطنت آميز (در مورد منشأ احتمالي چنين ادعاهايي) در زير مطلب مزبور نصب كرده، از دوستي فيسبوكي حذف و بلاك نمود. (فضولي موقوف!)

اما اگر آقاي جوادي خود را سرباز جبهه جهاد مقدس آريايي بر عليه شرك پاتوركيستي بحساب نمي­آورد و كمي در جهان اينرنتي ما جستجو مي­كرد، ميتوانست چنين خبري را بي اما و اگر، منتشر كند؟

حتي كسي كه بشدت در بند ذهنيت جنگ سردي و متمايل به دادن قداست و قاٸل شدن صبغه ايدٸولوژيك به هر موضوعي هست، نيز نبايستي از هول حليم راهي اعماق ديگ بشود. يك جستجوي كواته اينترنتي بي­پايه بودن ادعاي مزبور و ادعاهاي مشابه از زبان آقاي احمدي­نژاد را نشان مي­دهد.

چنين ادعاها ومقايسه­هايي همه جاي دنيا بامقاصد متفاوت انجام مي­شود. ابتدا به نمونه زير توجه كنيد:

موضوع اين است كه در نتيجه عملي شدن يك سري تمهيدات تبليغاتي احمدي­نژادي، در يك مهلت 8 ساله ميزان مقالات منتشر شده از سوي ايران در پایگاه ISI 10 برابر شد! كلا 89 درصد مقالات باصطلاح علمي از ايران در پايگاه مزبور، در دوران اقتدار اين پيشواي خردمند كشور گل و بلبل ايران ثبت شده است. از آنجايي كه در اين مدت هيچ كار تازه­ توضيح دهنده چنين جهشي غيرمنطقي صورت نگرفته بود، شك و ترديد از اولين روز اعلام اين آمار جديد، از همه سو اظهار شد. از جمله دانشجوياني كه به مسخره بودن اين بازي معترض بودند، اين موضوع همه جا مورد بحث واقع شده و از جمله مقاله­اي در سايت بي بي سي فارسي در اين موضوع منتشر شده است. كه از جمله آمده است:

" تعدادی از دانشجویان دانشگاه‌های تهران مقاله‌ای در باره تاثیر کله پاچه در تکنولوژی نوشتند و آن را در یکی از مجلات آی‌اس‌آی منتشر کردند. آنها می‌خواستند به مدیران آموزش عالی کشور نشان دهند که بودن نام یک مجله در فهرست آی‌اس‌آی به معنای اعتبار و صحت مقاله‌های منتشر شده در آن نیست و در برخی از این مجلات مقاله حتی خوانده نمی‌شود چه رسد به داوری."(لينك)

در جاي ديگري در مطالب منتشر شده در داخل كشور ميخوانيم:

"حمیدرضا جمالی‌مهموئی، مدرس علم اطلاعات و دانش‌شناسی در نشست «جایگاه علمی ایران در دنیا، افسانه یا واقعیت» گفت: مجلات علمی بین‌المللی که بیشترین مقالات ایرانی را در جهان منتشر می‌کنند اعتبار علمی ندارند و در ازای دریافت پول اقدام به انتشار مقالات می‌کنند" (لينك)

 

"عقب ماندگي ايران از كشورهاي آفريقايي"
در مطلبي كه زير تيتر فوق (عقب ماندگي ...) منتشر شده است از زبان احمد صادق افراسیابی مدرس دانشگاه و کارشناس و پژوهشگر حوزه فضای مجازی در ايران مخوانيم:

"در کشوری مثل غنا که در شمال آفریقا است، بیشترین استفاده دانشجویان از شبکه های اجتماعی برای تولید دانش و گردش اطلاعات و مدیریت دانش بوده است اما در ایران بیشترین آمار استفاده از شبکه های اجتماعی طبق پیمایشی که خودم انجام داده ام و نتایج آن را در کتاب "شبکه های اجتماعی و سبک زندگی" درج کرده ام، مربوط به سرگرمی است (لينك منبع)

اگر آقاي جوادي دغدغه معرفت داشت و نه تبليغات ايدٸولوژيك، ميتوانست از خود سوآل كند كه چگونه كشور تركيه با داشتن پنج برابر دانشگاه برتر نسبت به ايران، در زمينه توليد علم از ايران عقب است؟ مگر علم در دانشگاه توليد نمي­شود؟

جالب است كه بسياري از دانشگاهها و مٶسسات آموزش عالي كه لابد بسياري از آنها پشت اين آمارسازي­ها هم هستند، در درون ايران به ازاي يك مركز آموزش عالي وابسته به وزارت علوم، 8 مركز بي ربط با اين وزارتخانه فعال است! (لينك تصويري از آمار جالب در اين زمينه)

هوشنگ اميراحمدي در مورد فرهنگ فردوسي پرور و بيگانه با علم حاكم در ايران سخن جالبي دارد:

"تاریخ ما فردوسی را بوجود آورد که کمی به ما در رابطه با عقده حقارت کمک کند ولی درعوض ما نژاد پرست و قهرمان پرور شدیم و گرفتار غرور کاذب و توهم. ویژگی دیگر این فرهنگ سیاسی، فقر "علم و حلم" در آن است و نبود "خرد جمعی." نتیجتاً، این فرهنگ همه چیز را "سیاه یا سفید" میبیند ونمیتواند رابطه علت و معلول را درک کند ... خلاقیت و ابداع با این فرهنگ بیگانه اند، و چون کم حوصله و فاقد حلم هم هست، آینده نگری و برنامه ریزی برای پیشرفت را نیز برنمی تابد وگزینه های آن برای تغییرعمدتاً "گذشته های طلائی" میشوند بعلاوه، این فرهنگ در ذات خود دگماتیک، آرمان گرا و ایدئولوژیک است و توان آن برای واقعیت نگری و عملگرائی بسیار محدود است. این فرهنگ احساساتی همچنین بسیار "خود خواه" است و اغراق میکند و ثبات ایدئولوژیک ندارد و هر از چند گاهی به رنگی در میاید ... ایران بدلیل جنگها و باختها اساسا یک کشور کوتاه مدت و بقول آقای دکتر همایون کاتوزیان "کلنگی"است. .. این بی ثباتی سیاسی و "خود بینی" و "خود پرستی" ناشی از آن بعنوان یک تاکتیک "صیانت از خود"، ایرانی تبدیل به انسانی شده است که قادر نیست منافع یک رابطه دراز مدت مبتنی براعتماد متقابل را بپذیرد چونکه برایش "هیچ چیز دائمی نیست" مگر "دشمن" که فراوان است."

راستي، تا چه اندازه اين خصوصيات را ميتوان در مدعيات و فعاليتهاي تبليغاتي آقاي جوادي بازشناخت؟

 

جنبش ضد تبعيض اتنيكي-فرهنگي در ميان آذربايجاني­ها

ما از سالهاي بعداز پايان جنگ ايران و عراق و سالهاي پاياني دهه 1980، در ميان آذربايجاني­ها با رشد فزاينده يك واقعيت متشكل از معترضين به اعمال تبعيض از سوي حكومت مركزي مواجه هستيم. در شرايط نبود آزادي احزاب سياسي و انتخابات آزاد تعيين دقيق ميزان نفوذ مردمي اين جنبش ممكن نيست. با اين وجود در صورت وجود حداقلي از كنجكاوي علمي يا حسن نيت آزادمنشانه، براي شناخت اين جنبش، لازم به توسل به كف بيني و تعبير خواب نيست.

از آنجايي كه "جنبش ملي آذربايجان" نام يك حزب يا جبهه سياسي نيست، هرگونه نقد اين جنبش نيازمند تعريف آن و بخصوص مشخص كردن مستنداتي است كه اين تعريف از آنها استخراج شده باشد.  اسناد چندي موجود است كه به جهت ميزان حمايت عمومي نيروهاي جنبش ملي، بنوعي از مقبوليت عام همه فعالين جنبش ملي برخوردار هستند. ليست چند نمونه از آنها به شرح زير است:

 

  1. مانيفست "آذربايجان سخن مي­گويد" (7تير 1382 در قلعه بابك)، (لينك)
  2. "قطعنامه نخستين كنگره روز جهاني زبان مادريدرتبريز (21 فوريه 2004) (لينك)
  3. طرح اوليه‌اي از خواسته‌هاي ملت آذربايجان در آستانه انتخابات دوره نهم رياست جمهوري موسوم به "بيانيه 28 ماده­اي" 30 خرداد(لينك)
  4. بيانيه 12 ماده اي آمستردام (21 آذربرابر با 12دسامبر 2009) (لينك)
  5. نامه مشترك 8 تشكيلات سياسي  به دبيركل سازمان ملل متحد براي برگزاري رفراندوم در آذربايجان جنوبي دسامبر 2012 (21 آذر 1391)  (لينك)


ميتوان اين ليست را بعنوان مثال با مهمترين قطعنامه­هاي صادره در قورولتاي­هاي سالانه ملي آذربايجان
  در قلعه بابك توسعه داد يا ليست آلترناتيوي ارائه داد. اما نقد يك پديده بدون روشن بودن مستندات، تعاريف و مصاديق آنها، راه به جايي نمي­برد. جنبش ملي آذربايجان (يا به هر عنواني كه شما اين جنبش را بشناسيد) تا روزي كه حكمي از صندوقهاي رأي در يك انتخابات آزاد استخراج نشده است، بصورت يك جنبش مردمي در يك جامعه غيردمكراتيك به حيات خود ادامه خواهد داد و از آنجايي كه يك جنبش مردمي بزرگ با حضوري گسترده در دنياي آفرينشهاي ادبي و هنري گرفته تا دنياي مجازي و دانشگاهها، خيابانها و ميدانهاي ورزشي است، ميتواند با يك سلسله انتخاب­هاي گزينشي سوژه يك كاريكاتورسازي بشود يا با استناد به مهمترين و همه­گيرترين اسناد آن، موضوع يك نقد جدي باشد.

 

اسناد فوق در طي يك فاصله زماني 9 ساله در جغرافياهاي متفاوت و از سوي بخشهاي متفاوت و متنوعي از كساني كه خود را زير مجموعه جنبش ضد تبععيض آذربايجان مي­شمارند تدوين، مذاكره، اصلاح، تصويب و منتشر شده اند. همه اين اسناد بدنبال خود موجي از بحث و اظهار نظر را موجب شده و ميتوان با ارفاق ناچيزي ادعا كرد كه همه اين پنج سند مورد اجماع جنبش مزبور هستند.

 

وجود فردي مطلع و آشنا به شيوه ديالوگ دمكراتيك در كشورهاي پيشرفته غربي كه تعلق خاطري هم به فعاليتهاي فكري و سياسي آذربايجانيها بر عليه يكسان سازي حاكم نود سال اخير در ايران نداشته باشد، فرصت بسيار مغتنمي براي كار افتادن مكانيسمهاي خود اصلاح­كني در جنبش ملي آذربايجان خواهد شد. از اين منظر اگر آقاي عباس جوادي بجاي جنگ جهادي براساس تكنولوژي جنگهاي ايدٸولوژيك و روانى مرسوم در دوران جنگ سرد، بعنوان يك طرف برابر حقوق در يك ديالوگ دمكراتيك شركت مي­كرد، ميتوانست بهترين عملكرد را حتي از منظر تبليغ معتقدات ايدٸولوژيك خود باشد. چنين ديالوگي نه از طريق عزيمت از يقين بلكه با حركت از ترديد و سوال ممكن مي­شود. بجاي تلاش براي حقنه كردن پاسخهاي از پيش آماده به ضرب اتهام جهالت به طرف مخالف، ميتوان سواآلاتي براي پاسخ به طرف مخالف اراٸه كرد و خود به سوآلات مشابه از آنسوي اختلاف پاسخ داد و در همه اين مراحل به بلوغ فكري طرف سوم اعتماد كرد. ترجيح ميدهم پايان اين مقاله را به روشي نامرسوم برگزار كنم.

 

كاريكاتورسازي از مخالفين فكري

 

كاريكاتورسازي ادامه سياست ايگنور (ناديده گرفتن) است و ميتواند تا ديوسازي و انكار كامل مخالف فكري توسعه پيدا كند. كاريكاتورسازي، نوع منفي اسطوره ­سازي و بت سازي است. اگر در بت­سازي، ردايي از قداست بر تن سوژه پوشانيده مي­شود و هر انتقادي از وي متوقف ميشود، در كاريكاتورسازي، هيچ جايي براي ديدن حقانيت و حقيقت در سوژه باقي نمي­ماند.

 

مدتي پيش آقاي جوادي مطلبي را در موضوع يك اثر باستاني ساساني در سايت خود منتشر كرده و لينك آنرا در صفحه فيسبوك خود به اشتراك گذاشت. اولين كامنت زير اين لينك متعلق به آقاي مهرداد فرهمند خبرنگار با استعداد سرويس بي بي سي به شرح زير بود:

 

"Mehrdad Farahmandببينيم كى زودتر مياد بنويسه ساسانيان قشقايى بودن و شاهپور از كلمه شيپور تركى گرفته شده"

 

يعني از نظر آقاي مهرداد فرهمند كه در يكي از بهترين بنگاههاي رسانه ­اي دنيا كار مي­كند، منتقدين باستانگرايي در ايران جماعتي احمق هستند!Karikator

اگر از نظر آقاي جوادي و همفكران وي چنين است، بهتر است بجاي تكه پراكني و كاريكاتورسازي از مخالف سياسي، وارد ديالوگ شد، استدلال كرد، حق سوال و مسٸوليت جواب دادن در يك چنين پروسه­اي را در حرف و در عمل برسميت شناخت و اطمينان داشت كه اگر منتقدين باستانگراي و ترديد كنندگان در صحت خرافات ايدٸولوژيكي تركيبي در حكايات اشكاني و ساساني، احمق هستند و ساساني و قشقايي و شاهپور را هم تشخيص نمي­دهند، اين طرف سوم (خواننده و بيننده و شنونده) خودش بايستي مستقلا به اين نتيجه برسد. يك شيوه مٶثر در ديالوگ دمكراتيك، وارد شدن با اطلاعات و قدرت استدلال در بحث و واگذاردن نتيجه­گيري به مخاطب است. اين شيوه آقاي جوادي در سنگربندي ايدٸولوژيك و حذف صداهاي مخالف و امتناع از دادن پاسخ به سوالات ناخوشايند خودش، شيوه مدرن غربي در ديالوگ نيست، شيوه مرضيه آريامهري و كيم ايل سونگي است. نقش شما (و ايضا منتقدين شما) ورود به يك بحث متمدانه است و گرفتن نتيجه برعهده خواننده و بيننده است، نه اينكه شما نتيجه را بصورت شعارهاي دولتي صادر كرده و از پاسخ دادن به سوالاتي كه براي منتقد ايجاد مي­شود شانه خالي كنيد. سوال حق منتقد است و پاسخ مسٸوليت طرف مورد سوآل. آيا فكر نمي­كنيد كه بجاي حذف نظر منتقدين و حتي حذف آنها از ليست دوستانتان در شبكه اجتماعي يك روش متعارف با معيارهاي دمكراتيك غربي نيست؟

 

در پايان از علاقه مندان به اين بحث تقاضا ميكنم با دقت در 34 سوال بي جواب مانده از سوي آقاي جوادي، خود قضاوت كنند كه آنچه ايشان بدان مشغولند، تبليغ معرفت است يا يك جنگ ايدٸولوژيكي به شيوه دوران جنگ سرد. آيا اگر ايشان قصد كار علمي داشتند، از شركت در همچو سوال و جوابي سر باز مي­زدند؟

 

(لينك سوآلات 34 گانه كه آقاي جوادي از پاسخ به آنها سر باز زدند به همراه متن سوآل جوابهاي رد و بدل شده اوليه)

در باره نویسنده:

علي رضا اردبيلي

آخرین مطالب علي رضا اردبيلي